بی تابی
بی تابی من
زهر نگاه توست
آنگاه که بدرودت ، بوی از دیدار دوباره ای نداشت ...
کاش می دانستی که می دانم
کاش نمی دانستم که می توانی
اما امروز ، خوب می دانم که بی خبری ام رنگ خوشی ندارد...
فقط به خاطر تو
میریزم بر سر یار برف سفید
می ریزد از شرم نگاه برق امید
حال می شود از آن لعل لبش بوسه چشید
دست در دست دلم خاطره ها زنده شود
می رود از چشم و دلم گرد و غبار سفرش
چه کلامی به تو گویم تا بدانی چه گذشت بر من و رفت آن بی حوصلگی در عطش آتش آغوش تنش ....
"تقدیم به به ترین ناز دنیا"
باید به جنگ من برم
این آخرین نبردمه...
بشوی دست خون آلودت ای دوست
عجب حکایتی است
قصه ی غصه ی ما آدمها
قصه ی تیغ تشنه ی خنجر و پاره دلی بی پناه...
چیست جنس این خنجر برهنه ی دوست
که کویر کویر،تشنه ی خون من است
چه کرده ام؟!
چیست تقصیر من ای دوست
که بی پروا کشیدی بر تن این زخمی افتاده به خاک،
خنجر کین دیرینه خود...
بشوی دست خون آلودت را با اشک چشمم
باشد که رهگزان باور کنند
که در آغوش تو جان دادم...
خاطره سرد است برادر
زیر مطلب مذکور بنویسید
ما نخواندیم و رفتیم
اما
بدان که گه گاه
مجال بازگشتی نیست...
پس بخوان
به نام او که دوستش داری
ببین
سیر ببین
که اگر هوایی دلت ابری شد
چون من ،
دلتنگ طلوعش
نباشی
خسته از این همه دوری
نباشی
ببین
همین امروز ببین
درهمین لحظه که می بینی
همین حالا که می آید
که اگر رفت و دیگر نیامد
پرازخواهش دیدار نباشی....
بگو....
قبل از آنکه اشکی بریزد
قبل از آنکه قاب عکسی شود
بر آن لب دیوار سفید
پیش از آنکه شود
آه سردی به شبت
پیش از آنکه شود
هم آغوش سردی این خاک
بگو...
خاطره سرد است برادر
خاطره سرد است...
کاش بدانی که من ...
-------------------------
جمله بسیار و منظور فقط یه یک کلمه
بـــــیــــا...
همین امروز بیا
چشم من هرشب و هرروز
به راهت مانده
زیربارش ماه
یک نفس تا ته آن کوچه دویدم
افسوس
آن رفتگر پیر چه زود همه چیز را برد
پاهایم سست شد
غم چنگ به گلویم انداخت
راه کوچه آن کوچه ،تنگ تروتنگ ترشد
در آن بن بست به دنبال چه بودی ای دل ، که بی پروا از نیش خند رهگزان
عریان و سرگردان
چشم به هر سو می انداختی ؟!!
ذره ای خاطره ؟!
نه
اودیگرآنجا نیست
سالها پیش رفته
بازی تمام شد ...
بخند
حالااگرمی توانی ،
بخند
صبح سیاه
چه بگویم...؟
جمله ای؟!
حرفی؟!
کلمه ای؟!
هیچ ...
زیرا من
در حسرت آشناییم...
آشنایی یعنی سلام
کلمه
حرف
اشاره
و حتی سکوت...
آشنایی یعنی ،
یک چشم خیس بسته
یاد یاری رفته و
غمی به جا مانده
آشنایی با سکوت
یعنی من
تکرار بی پایان تو
یعنی معجون عشق و حماقت!!
شنیدن صدای موج از پشت کوه ها و حس اکسیژن در میان دود....
دلزده ام از تقدیر
دلزده از خویشتن و بودن
وامانده میان ماندن و رفتن
گفتن یا نگفتن....
........
معنایی وجود نداره .حق با شماست . مثل همیشه بی محتواست...
بخواب جوانه ی زیبا ، بخواب...
شاید جایی دیگر
جایی بهتر...
آنجا که شاپرکی نیست در آروزی پروانه...
آنجا که رهگزران بیدارند ...
جایی که عشق است بهای هر کس
و مردی در انتظار مرگ نیست...
آرزو دارم جهانی ، که خدایش در این نزدیکی است
زندگی خنده ی تلخی نباشد به کنار هر زوج
و فردی نماند به کنار هر جمع...
مردن آروز دارم و زیستن به جهانی که در آن
مردی است ، نشان هر مرد
نه مردی کنار هر زن...
بخواب جوانه ی زیبا
بخواب که زمان روییدن نیست
زمستان نزدیک است و بهار
در خواب تو زنده می ماند ...
سلام
سلام واژه است و عشق ،
معنا ...
پس ،
سلام...
+++++++++++++++++++++++++++++++++
امان ازغصه های دیروز
امان از وحشت فردا .....
امروز ، جمعه ،
بعد روزها ، با کوله باری پر از کلمه و دهانی سرشار از سکوت ، راهی شهر سخن شدم .
اما در شهر آشنایان ، هیچ آشنا نیافتم ...
شاید خواب کوتاه من ، غریبه کرده است مرا ، با دیار یاران ...
پس ، سرخورده و غمگین ،
کوله بارم رابه زیر سایه چناری سنگین از خواب زمستان ، رها کردم ،
تا بهار که به بیداریش می آید
بیابد کوله بار پر ز پوچی کلمات مرا ...
و بخواند و بداند که من نیز ...
عاشقم ...
خدا فرموده :
این آیات از سوره عنکبوت نقل شده . پیشنهاد می کنم حتی برای یکبارهم که شده این سوره رو بخونیم و وقت بار ارزشمون رو صرف یه کار مفید بکنیم
و عجیبه که من اینقدر احمقم که این همه سال این معجزه رو یک بار هم با چشم دل نگاه نکردم ...(همه بگید خاک تو سرت ...)
حماقت تا چه حد ؟؟!!!
احتمالا تا مـــــــــــــــــرگ!!!
"و کسانى که آیات خدا و لقاى او را منکر شدند آنانند که از رحمت من نومیدند و ایشان را عذابى پر درد خواهد بود (23)
خدا بر هر کس از بندگانش که بخواهد روزى را گشاده مىگرداند و [یا] بر او تنگ مىسازد زیرا خدا به هر چیزى داناست(62)
این زندگى دنیا جز سرگرمى و بازیچه نیست و زندگى حقیقى همانا [در] سراى آخرت است اى کاش مىدانستند(64)"
به نظرتون اونقدر فهم و شعور بالایی داریم ، که بگیم این حرفها همه چرنده ؟؟!!
عجب موجوداتی هستیم
با کی می جنگیم ؟
با خدامون یا خودمون ؟
کاش
کاش می فهمیدم ، این لحظه هایی که من میکشم، برای بعضی دیگه که می دونن چطور ازش لذت ببرن .چه ارزشی داره ...
سلام فصل من...
کلام من چیست ؟!!
هیچ...........!!!
دلتنگ ضربه های تیشه ی فرهادم
نبرد عشق با سنگ
و سکوتی که زیر صدای ضربه ها فریاد شد:
آهای آدمها ، عشق این اینست
نبرد با جهانی دلسنگ ...
سلام زمستان
فصل من
بغضم می سوزاند
اگر فریاد نشود
و کسی نیست ، که بداند
دردم چیست ...
دست در گردن بغض (چند نوشته کوتاه)
حس و حال گوش کردن نداشتم .
او می گفت :
"به خودت بیا .
خودت مهم تری یا اون ؟
اون دیگه تو زندگی تو نیست .
رفته ...
می فهمی ؟!!"
گوشم را به زور به تلفن چسابنده بودم .
اما دلم بازی می کرد . فرفره ی چند رنگ باران را می چرخاندم و کودکانه از رقص رنگهایش لذت می بردم.
آخ چه قدر لذت به خودم بدهکارم ...
------------------------------------------------------------------
دختر زیبا
کودکانه دوستت دارم...
------------------------------------------------------------------
احساس غریب دوست داشتن ، زمانی ناب می شود ، که قادر به بیانش نیستی ...
اما درست آن زمان است که باید باهر چه نیروست فریاد بزنی : به آبی آسمان قسم ، دوستت دارم ...
------------------------------------------------------------------
نگاه کردم .
به زلایی آب ،
به آبی آسمان ،
به سفیدی ابرها ،
به شبنم پاک روی برگها
به سختی سنگ و بی ریایی گاز اکسیژن ، که بی دیدن ما ، کل زمین را جان می بخشد .
چقدر احمق هستم ، که می بینم و نمی فهمم ،که خدایی هم هست !!
------------------------------------------------------------------
دل گرفته بود ...
عکس کودکی را دیدم که قورباغه ای زشت را عاشقانه در آغوش گرفته بود .
چقدر خجالت کشیدم ...
کاش می فهمیدم زندگی زیر پوست آن کودکان چه جریان شیرینی دارد ...
آخ خدایا،
چقدر لذت به خودم بدهکارم .
------------------------------------------------------------------
ور در آخر
کنار بغضم نشستم و دست در گردن هم ،
ساعتی گریه کردیم ...
وقتی برخواستیم ،
آسمان شب ،
آبی بود !!
------------------------------------------------------------------
زندان دل
نه دامیست ، نه زنجیر
همه بسته چراییم ؟!!
چه بند است ، چه زنجیر ؟
که برپاست ، خدایا ؟؟؟!!!
زشت و زیبا
همیشه زشتی ها عریان و
زیباییست، پنهان
زیبایی را عریان باید و
زشتی را پنهان
لغات تکراری !!
هر بار که قلم بر می دارم به دنبال نوشتن ناگفته هایم هستم اما افسوس که لغات ، معنای جدید ندارند !!
نگاه
نگاه کردن را دوست دارم
زیرا یافتن هر نشانه
مانند تولد دوباره است
گل سرخ
پیش از آنکه ببارد،
زمین غمگین بود.
همه جا خشک و دل و عشق و نگاهم ،
همگی سنگین بود.
" عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت"
جام می در کف خود ،
بجز مرگ ،
دگر هیچ نداشت .
آسمان تاب نیاورد دگر ،
غوغا کرد.
رعد از عرش بیامد ،
زمین سوزان شد.
ابر بیامد، ببارید ،
زمین احیا شد.
گل سرخ برویید ،
عالمی حیران شد .
بادی از شرق بیامد
وعده گاه عشاق ،
به جهان پیدا شد .
سلام
سلام
خیلی وقته ننوشتم ، آخه نمی تونستم . امروز هم به پیشنهاد عزیز دلم تمرینی کردم تا ادب بشم .
داستان کوتاه زیر بداهه و پر از اشکاله . به بزرگواری خودتون ببخشید .
← صفحه بعد
نظرات ()

