ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

 

She Loves Me Not!

حالا باید سر رو زانوش بزارم ؟!

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٥/۱٠/۳٠

شکنجه گاه اين دنيا جايم !

به یاد خاطراتت ٬

هنوزهم سر به دیوار بلند حاشا می کوبم !

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/۱٠/٢۸

 

من دیگه منتظر هیچکسی نیستم که بیاد !

( البته منظورم تو وبلاگ نیست ٬‌ تو زندگی شخصیم ! )

+   مـــحــــمــــــد ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٥/۱٠/٢٧

چندتا حرف با هم

یه مطلب مهم :

سی دی لغت نامه دهخدام خراب شد !

ازین به بعد کلی غلط املایی خواهم داشت ٬‌ اگه زیاد بود به روم نیارین !!!

------------------------------------------------------------------

کاش زندگی هم دکمه ری استارت داشت !

------------------------------------------------------------------

خدایا چگونه باید تو را پرستید ؟!

چگونه باید از تو حاجت خواست و چگونه باید طلب آمرزش کرد ؟

چگونه شرم ساری خود را فراموش کنم؟!

چگونه بازسازم دل سیاهم را ؟

روزهاست چشمه اشکم جز به طلب حاجت روان نشده ٬‌ پس عرق شرم و خون گریه هایم کجاست ؟

جخل زده و سرافکنده از این همه سرکشی ٬‌ فقط یه خواسته دیگر :

به من بیاموز ٬ چگونه از تو طلب کنم !

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/۱٠/٢۱

هفت نوشته کوتاه حاصل نيم ساعت تفکر

۱- سالهاست که آزاد است . اما هنوز هم از تاریکی در هراس است !

-----------------------------------------------------------------------------

2- درست از زمانی که می اندیشد تنهاست ، تنها شد ! 

-----------------------------------------------------------------------------

3- خندید ، به ناتوانی خود در درک واقعیات زندگیش !

-----------------------------------------------------------------------------

4- صدایی شنید .

برگشت و به پشت سرش نگاهی انداخت . اما در جاده سفید از برف ، تنها رد پای او بود .

نفس عمیقی کشید و به راهش ادامه داد ؛ ولی  هرگز نفهمید که خداوند رد پا ندارد !

-----------------------------------------------------------------------------

5- گوسفندی خرید . سالها تیمارش کرد . پیر مرد مرد و گوسفند گوشت قیمه مجلس ختمش شد !

-----------------------------------------------------------------------------

6- ماه ها در آرزوی رسیدن به دختری بود.

از گفتگو با او در هراس بود .

هر بار که می خواست فقط سلامی کند ، قلبش دیوانه وار به در دیوار سینه می کوبید !

تا اینکه روزی پسری را دید که به او سلام کرد و کنارش نشست و دستش را در دست گرفت.

پسرک ، مات و مبهوت ، غمگین و سرخورده ، تنها نظارگر بود .

و روزها بعد فهمید که دخترک ، در آن روز نفرین شده ، منتظر حتی لبخندی از جانب پسرک بوده !

-----------------------------------------------------------------------------

7- ماشین متوقف شد .

در عقب باز شد و دختر سوار شد .

گفتگو های کوتاهی ردوبدل شد تا به خانه رسیدند .

وارد اتاق خواب که شدند ، هر دو تصمیم خود را گرفته بودند .

اما هنوز در نگاه دخترک شرمی بود که آزارش می داد !

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٥/۱٠/۱۸

نفس های آخر

دوست دارم تا هستم بنویسم

تا هستم نفس بکشم و عشق بازی کنم !

یه شعری اومد تو ذهنم ولی تا اومدم بنویسم دی سی شدم و طبق معمول یادم رفت !

فقط اولش یادمه :

در آسمان بی فروغ چشم تو

هزار بار مرده ام !

بقیش باشه بعدا ٬‌ اگه عمری باقی بود .

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٥/۱٠/۱٦

ای خدا

 نازتون رو برم که اینقدر ماهین . فکر نمی کردم به این زودی دوباره بهم سر بزنید .

این روزا مشکلاتم ده برابر شده .

احتمال داره از تهران برم . یا حداقل دیر به دیر برگردم . این دیگه خداییش دست من نیست !

حالا که من تصمیم گرفتم با آزادی اندیشه بنویسم روزگار دست از سر من بر نمی داره .

دنیای عجیبیه ٬‌ درست زمانی که فکر می کنی همه چی درسته یه دفعه دنیا رو سرت خراب میشه .

خدایا شکرت که اینقدر به فکر بندهاتی . تو اگه نبودی و سرنوشت ما به دست خودمون بود !!!

خدایا شکرت !

+   مـــحــــمــــــد ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٥/۱٠/۱٦

با تشکر از شما

شاید بشه اسمش رو اعتراف گذاشت .

شاید هم تغییر نگاه یا یه چیزی مثل این .

خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که شاید اسمش فرار بوده و شاید هم استراحت .

به هر حال اسمش هر چی که می خواد باشه ٬‌ نتیجه اخلاقیش این بود که زندگی همچنان ادامه داره ٬‌ بی من یا با من .

نمی خوام به گذشته برگردم ولی اون لحظه صلاح کارم این بود که مدتی فکر نکنم . یا شاید فرصتی به خودم بدم که بی دغدغه فکر کنم !!!!!!!

توجه کردی که چقدر ذهنم مغشوشه . تو ده تا جمله ۲۰ بار حرفم رو نقض کردم .

عجب !!!

بازم ورودم رو تبریک می گم و از اینکه این مدت به یه صفحه تکراری سر میزدین تشکر می کنم .

به قول فرنگی ها همتون رو آی لاو یو !!!

+   مـــحــــمــــــد ; ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/۱٠/۱٥

بازم سلام

بازهم سلام

فکر کنم این مدت استراحت برام کافی باشه ٬ بازهم می نویسم اما نه مثل گذشته .

احتمالا این بار فقط کپ بزنم .

 اما خوب دیگه ٬‌ از هیچی که بهتره .

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/۱٠/۱٤

همين جوری

بالاخره پرشین بلاگ توصیه های منو جدی گرفت و این کد تصویری نویسی مسخره رو جمع کرد .

خودمونیم خوره عصاب بود .

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/۱٠/۱٤

عجب !

به روزگار خود می خندیم و نمی دانیم که آن را خود ساخته ایم .

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/۱٠/۱٤

 

آهای غریبه

مرا باز شناس

گرچه

خسته ام

خسته

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/۱٠/۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir