ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

شب شعر !!!!!!!

کلاغ ها

بخوانید ، شب هنگام

قصه غربت مرا

قار قار !

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٥/۱۱/٧

داستانک نمی دونم چندم ؟

می ترسیدم نگاهش کنم

می ترسیدم که شاید دوباره ، باورش کنم !

 

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٥/۱۱/٧

هديه تولد ۲

قصد فردا نکنی کودک من

تو به فردا و به دیروز میندیش دگر ؛

لحظه را قدر بدان ؛

من تو رامی خواهم که دراین لحظه کنارم باشی ....

با من از فرداها ، لحظه ای حرف مزن

آخر ای کودک دلبند و گلم ،

چه کسی می داند ؟! شاید فردا ها هرگز از راه نرسد !

لحظه را قدر بدان ؛

قدر این لحظه سبز ، قدر این صبح دل انگیز بهار ،

قدر این ظلمت شب ، قدر این ماه پر از وهم و گمان ؛

همه را کودک من قدر بدان ...

من دلم می خواهد ، که تا هستم ، با من مهربان تر باشی

و اگر شد گاهی ، تن تنهایم را تنگ در آغوش کشی

به خدا معجزه خواهد کرد ، یک دل پر احساس ، یک لب پر لبخند

و کلامی که در آن ، عاطفه می بارد...

لحظه را قدر بدان ؛

یک نوازش ، می تواند حق بشکند فاصله هایی را

که به اندازه فردا دور است .

و به هم وصل کند ، دو نگاهی را که مثل سرما ، سرد است .

لحظه ها ، را قدر بدان و به فردا و به دیروز دگر فکر نکن

و به امروز ، به این صبح ، به این لحظه بیندیش فقط

تا که شاید او را که همه خوبی ، خصلت مطلق اوست

لحظه ای پاس بدرای و بگویی :

                                                خدایا شکرت ؛

                                                                        ( مهین رضوانی فرد )

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٥/۱۱/٧

چقدر خوبه !

همین حسی که دارم

حتی وقتی از تو دورم

تلخ و بیمارم

چقدر خوبه !

همین بغضی که دارم

همین ساز شکسته

همین اشکی که غلتید

همین دستی که لرزید

همین درد که پیچید

از غم تو ، در صدای من

چقدر خوبه

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٥/۱۱/٧

تولدم مبارک !

سلام

خوبین ؟!

تولدم مبارک J

البته تولدم شنبه است ، ولی خوب ٬‌ چون خودم نیستم زودتر تبریک گفتم بلکه بختم باز بشه !!

خوب دیگه چه میشه کرد. به قول پسر عمه بزرگم " ای بابا ، پیر شدیم کسی بهمون نگفت بابا...!! "

حالا شده قصه ما ، 25 سال آزگار از خدا عمر گرفتم ، حداقل برای یه دفعه هم که شده یکی بهم نگفت بیا بابای بچه من بشو !

( خوب حالا ، شوخی کردم  .جدی نگیر! )

راستش منم یه چند وقتیه طبق معمول همیشه ٬‌ دپرسم .حال و حوصله نداشتم آپ کنم والا می خواستم یه چندتا مطلب توپ و چندتا شعر و داستان کوتاه جدید بزارم . باشه طلبتون .انشاا... به همین زودی ها ....  

+   مـــحــــمــــــد ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/۱۱/٥

سکوتم از رضايت نيست دلم اهل شکايت نيست

دل هیچکی مثل من غم نداره !

همون بهتر که ساکت باشه این دل

جدا ازین ضوابط باشه این دل

ازین بدتر نشه رسوایی ما

که تنها تر نشه ٬ تنهایی ما !

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٥/۱۱/٢

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir