ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

دوستانه...

من تورو تا بی نهایت می پرستیدم

ولی هرگز نفهمیدی

التماست کردمو در خود شکستم غرورمو

بازم نفهمیدی

عاشق نبودی تا که بفهمی دردمو ، احساسمو

هرگز نخواستی که ببینی ناله های قلبمو

به قول دوست عزیزم سمیه ،

اگه یه روز قلب کسی رو شکستی یه میخ رو دیوار بکوب ، اگه یه روز دلشو به دست اوردی میخو از دیوار در بیار، ولی چه فایده که جای میخ روی دیوار میمونه !!

+   مـــحــــمــــــد ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٥/٥/٢٩

من می خواهم

من گریه می خواهم .

من گریه ی دخترک ساده ، دخترک زود باور که در ظلمات شب به دنبال پناهی می گردد، می خواهم .

دخترکی که بی خبر از حقیقت پنهان و نهان گرگ صفتان  پای در عالم واقعیت پوچ می گذارد .

من گریه عاشقی می خواهم که تنها در کوچه های پر نور خاطراتش ،

در کنار جوی اشکش ،

در تنهایی و سکوت ،

                                                                                                بوسۀ عاشقانه می گیرد .

من گریه مادری می خواهم که پای کودکش را می فشارد تا از فشار حلقه دار بر گردنش بکاهد .

من عطر خون شقایق زیر چنگال داس می خواهم .

من نهیب فریاد زیر شلاق می خواهم .

من گریه لیلی بر سر مزار مجنون ،

 من داغ نفرت بر صورت عشق ،

بال شکستۀ پروانه ،

تن سوخته نخل های بی سر

من آب از سراب محبت تو میخواهم .

من باغچه ای با تمام یاس های از سرما کبود ،

لاله غلتیده در خون

شقایق بنشسته با داغ ،

پیچک پیچیده بر خویش ،

در طرف دیگر شهر ساخته ام

و به دورش حصاری از محبت کشیده ام .

+   مـــحــــمــــــد ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٥/٥/٢٩

دنيای من

این جا سرزمین رویای من است .

دنیای خاطره های کودکی ساده دل که به دنبال هم بازی هایش در کوچه های تاریک خاطراتش می دود و میگرید

کجا رفتند آن ساده های زود باور .

آن شکوفه ها که نشکفته پرپر شدند . آنان که ندانستند به کدام سو می روند . آنان که ندانستند به کدام دام افتاده اند .

آشناست این کلمات ، اما من تکرارشان را دوست دارم .

دوست دارم دنیایی بسازم که می خواهم ، نه قصر بلور زیر پا فرش غرور و نه حصرت حور !

من دنیای قلبم را می خواهم .دنیای که شما آن را خراب کردید اما من آن را دوباره درون قلبم بر پا کردم .

من عشقم ، دوستانم ، خدایم را درون قلبم پنهان کردم که دست هیچ کس به آن نرسد .

+   مـــحــــمــــــد ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٥/٥/٢٩

برای دوستان جديدم

سلام به عزیزان خارج از ایران به خصوص برو بچه های هلند و سوئد . خوشحالم که به زبون مادریتون اینقدر علاقه نشون می دین .

اشکال نداره شما هر جور دوست دارید برام نامه بنویسید درست و غلط نوشتن مهم نیست مهم عشق شماست که می رسه .

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٥/٥/٢٩

راز شبهای بی ستاره ...

خدایا ناآرومی تا کی ؟

چرا من ؟

تو بیداری کم می کشم که حالا خوابم رو هم ازم گرفتی ؟

اگه یادت باشه چند وقت پیش راجع به خوابی برات نوشتم که مدتهاست آرامش رو ازم گرفته .

خواب دخترک سفید پوش .

یه رودخونه متلاطم در کنار یه جنگل سوخته ، من و نگاه سرد تو .

من در کنارت ایستاده بودم ، اما انگار تو اصلا منو نمی دیدی . نه تبسمی ، نه حسی ، نه حرفی ، نه حتی کوچکترین

واکنشی نسبت به حضور من .

من بهت نزدیک شدم . تو رو در آغوش گرفتم ، با تمام وجودم ، با آخرین ذره عشقی که تو قلبم مونده بود . اما تو انگار فقط منو تحمل می کردی . بغض سنگینی گلوم رو می فشرد .

وقتی از خواب پریدم ، عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود و تمام بالشم خیس اشک بود .

دیگه به دیدن دوباره و دوبارۀ این خواب عادت کرده بودم که هفته پیش یه قسمت جدید به سریال اضافه شد .

من تو ماشین ناصر نشسته بودم و داشتیم طبق معمول اون دوروبرها چرخ میزدیم . به یه مدرسه رسیدم . نمی دونم چرا احساس کردم که اونجا درس می خوندی .

حالم بد جوری گرفته بود . از ماشین پیاده شدم که قدم بزنم شاید حالم بهتر بشه . که ناگاهان دیدمت .

داشتی با دو تا از دوستات می رفتی . من بشدت عصبی شده بودم . سعی کردم بی تفاوت از کنارت رد بشم که یه دفعه صدام کردی .

وقتی با خشم به طرفت برگشتم تو خندیدی و به سمت من اومدی . من برگشتم که برم اما تو دستم رو گرفتی .

دوستانت با لبخند اومدن تا جلوی من رو بگیرن .

تازه اون دوتا دوستت رو شناختم ، فروغ و طاهره !!!

جالبه نه . دوستای من شده بودن دوستان تو .

اما امروز دیگه شاید آخرین ورژنش بود .

بازم دخترک سفید پوش .

ما طبق معمول با هم بحث می کردیم . وقتی بحث بالا گرفت تو اخماتو تو هم کشیدی و رفتی طبقه بالا ، آره تو توی خونه ی من بودی!!!

رفتی بالا و یه چمدون سفید برداشتی و هر چی داشتی ریختی توش و طبق معمول بدون خداحافظی ، رفتی .

بازم بی خبر . من فقط تونستم با نگاهم همراهیت کنم .

تو رفتی و من موندم با یه دنیا دلتنگی .

دست از سرم بردار . برو ...

دیگه تحملش رو ندارم .

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٥/٥/٢۸

يادگاری از يک دوست

دل من دیر زمانیست که می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است :

مثل نیلوفر وناز

ساقۀ ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است  آنکه روا می دارد .

                                    جان این ساقۀ نازک را

                 -  دانسته -

                            بیازارد !

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/٢٧

تقديم به سعيد شهرابی عزيز

سعید جان حق با توست

اما ...

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار           چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/٢٧

آه ای خدايم... بشنو صدايم ...

خداوندا !

افسرده تر از آنم که بدانم چه می خواهم. می دانم که سراسر فریادم ، اما ...

کمکم کن . چراغی در دست ندارم که بدانم چه دارم .

یوسفی ندارم ،

عشقی ،

نفسی ،

                                    آهی ،

پناهی ...

کبوتران این دیار از غربت می نالند و من از حقیقت .

از حقیقتی که پشت نقابی از واقعیت پنهان است . واقعیتی دروغین که جامه راستین به تن کرده. به تن هر گرگی نشسته و گوسفندان دریده و چوپان در خواب غفلت فرو رفته .

از حقیقتی که سراپای وجودم را فرگرفته  ومن از آن گریزانم .

نمی دانم آن دو چشم سیاه در کدامین خواب پریشان به سراغم آمد . ولی عاشقانه روی سینه قلبم نقش بست .

چشمانی که به سیاهی شب بود و من غرق در ظلماتش بی خبر از خویش به دنبال قلب سیاهی بودم .

سفر غریبی داشتم . کوتاه ولی زیبا ...

خدایا بیش از همیشه محتاج تو هستم

+   مـــحــــمــــــد ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/٥/٢٦

لطافت

شاید زیبا ترین شعری که در تمام عمرم شنیدم این غزل زیر باشه . زیبایی و لطافت این غزل بی همتاست .

اگه تونستین شاعرش رو بشناسین جایزه دارین !

یاد ایامی که خوردم باده ها با چنگ و نی

                        جام می دردست من مینای می دردست وی

در کنارآیی خــزان ما زند رنگ بــــــهار

                        ور نیایی فـرودین افســـــرده تر گـردد ز دی

بی تو جان من چون آن سازی که تارش درگسست

                        در حضور از سینه من نغمه خیزد پـی به پـی

زنده کن باز آن محبت را که در نیروی او

                        بـوریـای ره نشـینی درفتد با تخـــت کـــی

آنچه من در بزم شوق آورده ام دانی که چیست

                        یک چمن گل، یک نیستان ناله، یک خم خانه می

دوستان خرم که از ره رسید آواره ای

                        من پریشان جاده های علم ودانش کرده طی

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/٥/٢٦

چه کسی گفته ؟

من به دنبال کسی می گردم

که نگاهش آبــیست

و دلـش داغ شــقایق دارد

نفسش می گیرد

هر که از ابر غمی سر به گریبان باشد

من به دنبال کسی می گردم

در کتاب هستی

شعر بیداری انسان باشد

در بــــه در

   خــسـته         

به دنبال تو می گردم           ای عــشـــــق

چون به برگی که خزانش زده تیغ

 تسلیت می گویی

به بهاری شدن یک غنچه

 تهنیت می گویی

تومــرا می فــهــمی

ای تو نزدیک تر از من به من از پیرهنم

ای زلال آبی

تو مرا دریابی

هر چه من باید در من شکنم

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/٥/٢٦

اسمت چيه حاضر جواب؟

هزار نکته باريکتر ز مو اينجاست

                                   نه هر که سر بتراشد قلندری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

                                   که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

 

+   مـــحــــمــــــد ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٥/٥/٢٥

خالی از تفکر

آن آهوی سیه چشم از دام ما برون شد

                                    یاران چه چاره سازم با این دل رمید ه

منو سرزنش نکنید . همونطور که محمود عزیزم می گه " عاشقی دل می خواد نه دلیل ! "

بسه هر چی روزگار منو سرزنش کرد . بسه هرچی منعم کردید . بسه هر چی بی خوابی کشیدم .

به قول حافظ :

چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

                                    ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

آره عزیز ، درد دل نیست . غم دله .

می خواستم همیشه کنارم باشه . اما نشد .

خدایا داد من بستان از او ای شحنه مجلس

                                    که می با دیگران خوردست و با من سرگران دارد

 

+   مـــحــــمــــــد ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/٥/٢٤

خالی ۲

و باید اعتراف کنم که هیچ چیز مثل نوشتن نمی تونه آرومم کنه و به خاطر این نعمت خدا رو شکر می کنم .

نمی دونم این امتیازه یا اشکال که نتونی مثل بقیه خلاف سنگین کنی!

شاید تصوری که ما از خوشگذرونی داریم اشتباه یا من اون رو درست درک نکردم .

نمی دونم چرا نمی تونم مثل بقیه آدمهای نرمال از دخترهایی که هر روز تو خیابون می بینم خوشم بیاد .

احتمالا اشکال از منه .

 ولی آخه یه جورین ، انگار نمی تونم به هیچ کدومشون اعتماد کنم .

نمی خوام خودم رو ازشون بالاتر ببینم یا بحث دختر پسرای امروزی رو وسط بکشم . اما قدیمی ها درست میگن که مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه .

اما خداییش با این تیپ های امروزی با اون موهای سیخ سیخ اصلاً و اساساً حال نمی کنم .

یه جورایی خیلی زاقارته !!!!

این ربطی به موضوع نداشت . اما هر چی سعی میکنم به خرجم نمیره که باهاشون همرنگ بشم .

اصلا این حرفا رو ولش . خودتو عشقه !!!

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/٥/٢٤

خالی!

سلام .

اگه می بینی چند شبه مطلب نمی نویسم واسه اینه که خیلی خسته ام .

چند روزی به خودم وفکرم استراحت دادم .

این تجربه تازه خوب جواب داده . خیلی آروم تر شدم .

اما خیلی بده که زندگی آدم به ورطه تکرار بیوفته .

آدم رو از همه چیز و همه کس بیزار میکنه . کم کم بیمار می شی ، افسرده و غمگین میشی .اما خودتم خبر نداری

یه دفعه به خودت میای و می بینی فقط منتظری روزها شب بشه . اما وقتی شب میشه و می خوای چشماتو ببندی درست زمانی که به آرامش احتیاج داری ، سرت از افکار منفی پر میشه .

4 شب پیش خواب عجیبی دیدم که نمی دونم نوشتنش کار درستیه یا نه .

از اون خواب ها که روز آدمو خراب میکنه .

می دونید من خیلی سعی می کنم همه چیز رو فراموش کنم . اما ظاهرا ضمیر ناخودآگاهم نمی خواد دست از سرم برداره .

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٥/٥/٢۳

 

حاصل عشق رسوایی است

و من رسوا تر از آنم که عاشق باشم .

+   مـــحــــمــــــد ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٥/٥/٢۳

داستانک...

- سلام

- سلام ٬ چرا اینقدر زود اومدی ؟

- زود اومدم که بیشتر با هم باشیم

- پس من خیلی دیر اومدم  ٬ منو ببخش

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٥/٥/٢۳

دعوت به دیدار

به آرشیو من هم سر بزنید . نامه یادتون نره .

                                                               متشکرم

+   مـــحــــمــــــد ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٥/٥/٢٢

بی دليل...

شکست عهدمن وگفت هرچه بودگذشت  

                                       به گریه گفتمش آری،ولی چه زودگذشت

+   مـــحــــمــــــد ; ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٥/٥/٢٢

عشق امروزی...

شاپور الو ... الو ...الو الناز ، عزیزم سلام .

الناز سلام و درد ... ، چیکار داری ؟

شاپور تو داری اشتباه می کنی . چیزی بین من و اون نیست . ببین ... الو ... گوش میدی.

الناز بـــــله ، خودم دیدم . کم مونده بود بغلش کنی .

شاپور بابا سوء تفاهم شده ، فقط داشتیم رفع اشکال می کردیم .

الناز برو خودتو سیاه کن . بعد این همه مدت دیگه شناختمت . من کار دارم ، داشتم با تلفن صحبت می کردم .

شاپور کیه که داری منو به خاطرش می پیچونی ؟!

الناز اولا که به تو چه... ثانیا دختر خالم میتراس . نمی خوام شک کنه .

شاپور باشه عزیزم . من بعدا زنگ می زنم . خداحفظ..

بیپ... بیپ... بیپ

الناز الو ...احسان جون ببخشید ... داشتی چی می گفتی  ؟

احسان کی بود ؟

الناز هیچی بابا ، دختر خالم میترا بود . داشت سیریش می شد  پیچوندمش .

احسان خوب کاری کردی ، آره می گفتم... دختره ی پر رو فکر می کرد من میرم جلو بهش شماره میدم !!     نمی دونست من از اوناش نیستم . منم جلو بچه ها کلی ضایش کردم... آخ ...این دیگه کیه ...اوف ... ، ببخشید من پشت خطی دارم، 5 دقیقه دیگه بهت زنگ میزنم ، باشه خانومی . فلن بای! .

بیپ... بیپ... بیپ !!!

+   مـــحــــمــــــد ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٥/٥/٢۱

به یاد استاد شهريار

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند    

                                 در شگفتم من٬نمی پاشد زهم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین       

                                 خاموشی شرط وفاداری بود ٬غوغا چرا

+   مـــحــــمــــــد ; ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/٢٠

فرياد...

یاران من بیایید

فریاد دل برارید

                       تا آفتاب عشاق

                                              بار دگر درآید

                       

+   مـــحــــمــــــد ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/٢٠

پایان!

ببخشید که دیر شد اما حرف آخر رو بالاخره نوشتم . چیزی که کمی صبر لازم داشت تا بهش برسم .

فراموش نکن ٬ عشق دور گرانیست ٬ به هر کس ندهند .

و تورا من چشم در راهم آنگاه که می آیی و می بینی که من نیستم !

و کلام آخر اینکه :

می خورد خون دلم مردمک دیده ٬ سزاست                   که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم

+   مـــحــــمــــــد ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/٥/۱٩

برای هميشه

پرندۀ کوچیک من . من به دنبال بازگشت تو نیستم . تو آزادی که پرواز کنی . تا رو شونۀ هر کسی بشینی که فکر می کنی خوش بختت می کنه . همه فکر می کنن من می خوام اسیرت کنم . نه ! به خدا نه .

من پرنده قفسی نمی خوام .

تو به حرفام گوش ندادی ولی من باید حرف می زدم تا آروم بشم . تا نشکنم .

عزیزم ، من ، محمد ، فرهاد ، هومن یا هر کس دیگه ای که باشم تو برام عزیزی. اینولااقل 1000 بار بهت گفتم .

من برای دوست داشتنت برای بدست اووردنت با همه جنگیدم از همه سخت تر با خود تو . ازت ناراحتم چون مثل دفعه پیش پشتم رو خالی کردی . چون نفهمیدی چقدر بودنت رو می خوام  .

نمی خوام گریه کنی . سرت و رو بالا بگیر . تو اینو انتخاب کردی .

تو ازم ترسیدی ، دلیلشو نمی دونم . اما این انتخاب تو بوده و همین کافیه .

می بینی فقط خودم به خودم کمک کردم .

خیلی برام سخته . ولی سکوت سردی که به اتاقم حاکم بود بالاخره بعد از 1 سال شکستم .

می دونی که نمی تونم ببخشمت . همون طوری که تو نتونستی . اما این پایان کار نیست . من هنوز زنده ام ، تو هنوز نفس میکشی .

خیلی وقتا دلم می خواست اسمت رو فریاد بزنم . اما حالا دیگه خیلی دیر شده .

نیازی نیست دوباره به این وبلاگ سر بزنی .

حتی اگه این نوشته هم هرگز نخونی مهم نیست . فقط می خواستم خالی بشم .

هر بار که دختر پسری رو با هم دیدم دلم آتیش گرفت که به خاطر دلت از دلم بریدی . راستشو بخوای نمی تونم یک بار دیگه تجربه کنم .

هربار که اسمتو شنیدم ، یاد چشمای زیبات افتادم . تو عکست رو ازم گرفتی . که من بهت عادت نکنم!اما من خیلی وقت بود که حس کردم دوست نداری با من باشی ، دلت یه جای دیگه بود .

گذشته ها گذشته .

میدونی هانی ٬جالب ایجاست که منو تهدید می کنن که دیگه به وبلاگم سر نمی زنن . خنده دار نیست .

شاید به خاطر ماه تولدمه که اینقدر با دنیا غریبه شدم .

بهر حال منم خدایی دارم .

خوش باشی و مبارک باشه

+   مـــحــــمــــــد ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/٥/۱٩

شاید آخرین نوشته ...

عزیزی که این نوشته رو می خونی .

این نوشته رو ذخیره کن و بعد سر فرصت بخون و اگه دوست داشتی برام پیام بفرست.

به نام آفریدگار فاطمه

مـرا عجــز و تـرا بـیـداد دادنـد       به هرکس آنچه باید داد دادند

گران کردند گوش گل پس آنگاه         به بلـبـل رخست فـریاد دادند

من طعم تنهایی رو زیاد چشیدم . پس من رو تهدید به رفتن نکنید .

من به کسی التماس نکردم که بمونه . اگر اینطور فهمیدید ، این اشتباه من بوده . 

شاید تند روی کرده باشم . شاید هم نه . اما من دنبال چیزی بودم که دلم می گفت .

این اشتباه من بود . این راه من بود . احساس می کنم شما دنبال مقصر می گردین .

براتون سرگرمی شده ! این چیزی نبود که من می خواستم . اگه هم قصد کمک داشتین که حتما همین طوره.

بازم به دنبال کمک شما نبودم .

من سال ها نوشتم .از غصه هام ، از شادی هام ، از دردم ، از عشقم . اما منتقد زیادی نداشتم چون کسی رو پیدا نمی کردم که نوشته هام رو درک کنه . هنر نویسندگی من قبل از اینکه شکوفا بشه تحت تاثیر مسائل گوناگون تضعیف شد . ومدتها از دلم ، از عشقم ، از بهترین دوستانم که سالها راز دار من بودن دور شدم.

فکر کردین من وبلاگ نوشتم که هنر نویسندگی رو نشون بدم که ندارم ؛ یا هوش سرشارم در ضمینه سر کار گذاشتن مردم رو به رخ بکشم !!

نه عزیزم . بزرگترین هدف من بازگشت به دنیای کودکیم بود . کودک درونم . به شیوه خودم . نه اون چیزی که هرجایی می خونی.

من می خواستم بهانه ای برای نوشتن داشته باشم . این محک زدن خودمه . این رشد قدرت های درونی منه .

من کلمات رو کاملا احساسی بیان می کنم و انتقال میدم. مدتها نوشته های من مخاطبینی داشت که هرگز اونها رو نمی خوندن . چون من بهشون ندادم . اگر هم بهشون دادم نتیجه ای رو داد که منتظرش بودم.

حالا همه چیز تغییر کرده . من می خوام حرفامو فریاد بزنم به طریقی که همه دنیا بشنوه . من هنرمند نیستم که بگم متفاوتم . من مطمئن هستم که متفاوتم . من به عشق احترام گذاشتم . اما عشقی که من شناختم در واقعیت بسیار کمیاب و حتی نایابه.

دختر برای من کم نیست که آویزون کسی باشم یا اسرار داشته باشم که کسی دوستم داشته باشه .وهرگز چنین نبوده .چون مطمئن هستم که دوستم دارن .

این تنها امانت داریه منه که نامه های همین عزیز رو براتون نمی نویسم تا حرفام روثابت کنم . البته دلیلی هم نداره که این کارو بکنم . چون به کسی مربوط نمیشه و کار کثیفی هم هست .

از جهتی به هدف رسیدم و از جهتی خیر . همون طور که گفتم فهمیدن حرفام و درک احساسم کار کسیه که مثل من فکر می کنه . من نیازی به همدری ندارم . و چون احساس کردم که اینطور شده بسیار ناراحتم.

شاید حالا فکر می کنید که من خودخواهم . شاید باشم . ولی این حق من که در مورد عقایدم ، هر چند پوچ و بی معنا حرف بزنم اگه هم کسی گوش نکرد ، نمی گم که مهم نیست ، چون هست . اما ماجرا به همین جا ختم نمیشه چون من قصد دارم آینده رو بسازم و نیاز به این داشتم که گذشتم رو ، که آزارم میده جلوی خودم بگیرم تا راحت تر تحلیلش کنم .

 چون داشتم ازش فرار می کردم و این خیانت آشکار به دلم بود . واز طرف دیگه اعتراف به اشتباهات و گناهانم بود که این خودش نوعی طلب بخشش مغرورانست. آیا غیر از اینه که خودم آدرس وبلاگم رو به بیشتر شما دادم .حالا با هام دشمن شدین .چون واقعیت رو در مورد خودم ، کارهام گفتم و تفکرم رو راجع به دختر پسرهای امروزی بیان کردم .

خداوند درست گفته که در مورد گناهانت تا زمانی که وقتش نرسیده صحبت نکن ، چون خودت رو نابود می کنه . ولی این من نیستم "دلمه که داره فریاد می زنه"...

خداحافظ شما هم باشه . مطمئنم که این فقط دعای شما بوده برای ادامه زندگی من و من همین دعا رو برای شما می کنم . متشکرم که تا این لحظه همراه من بودین .

از ته دل ، با رازی که برای استجابت دعا یاد گرفتم از خدای مهربان عاجزانه می خوام همه دختر ها و پسرها عشق رو بشناسن ، برای بدست اووردنش بجنگن واگه خدا خواست واون عشق واقعی بود ، بهش برسن .

دستاتون رو بالا ببرید

صلواتی بفرستین .10 بار از ته دل یا الله بگین حالا دعا کنید . برای آرامش دلتون دعا کنید که بالاترین نعمته

میازارم ز خود هرگز دلی را                که میترسم درآن جای تو باشد

+   مـــحــــمــــــد ; ۳:٤٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/٥/۱٩

 

این سرور پرشین بلاگ کلافم کرده ۴ ساعته منو علافه یه مطلب فرستادن کرده

+   مـــحــــمــــــد ; ۳:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/٥/۱٩

يه آرزوی کوچولو...

نذر کردم گر ازاین غم به درآیم روزی     

                                              تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

+   مـــحــــمــــــد ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/٥/۱٧

من و یه آسمون تنهایی

وقتی که تو می رفتی        پناه من خدا بود    

 نگاه من برزمین            اشکهام دیدنی بود

نمی دونم کجایی         با کی هم صدایی

خوشحالی و می خندی      یا با ما هم نوایی

دلم با قاب عکساس           کلام من یا خداست

نوشتم یادگاری                    از روز و روزگاری

که دستات مال من بود          قلبت پناه من بود

لبت روی لب من                   چشات خدای من بود

سرت روی شونه هام           حرفت مراد من بود

ادامه این شعرم که طولانی ترین شعرم هم هست ایشا.ا.. هر وقت حالم بهتر شد براتون می نویسم .

شاید هم هیچ وقت ...

+   مـــحــــمــــــد ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/٥/۱٧

دعوت نامه

عزیزانی که تازه به کلبه درویشی ما سر زدین . سلام .

می فرمودین گاوی ٬ گوسفندی ٬ لاله ای چیزی قربونی می کردیم . خوش اومدین .

به آرشیو من هم یه سر بزنید . این روزهای آخری دردسر های ریز و درشت اجازه نداد مطلب هایی که دوست دارم بنویسم .

لذت واقعی من در اولین آرشیو پنهان شده  .

+   مـــحــــمــــــد ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/٥/۱٧

سوء تفاهم

کاش شقایق نمی رفت به این زودی ها...

نه خانوم تارا . این جواب من نیست . این یک عصبانیت کوره . اصلا منظور من ایشون نبوده .

 اون نمی خواد جواب بده . این منم که باید جواب خودمو پیدا کنم .

+   مـــحــــمــــــد ; ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/٥/۱٧

یه خاطره یک شعر

دست برزلفش زدم ، شب بود چشمش مست خواب         

                                       بـرقع از رویـش گشـودم تـا درآید آفـتاب

گفتـمش خـورشـید ســر زد مـــاه مـن بیدار شو        

                                       گـفت تا مــن برنـخیزم کـی درآید آفتاب

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/٥/۱٧

من عاشق اشکم چه کنم

نه باغ و بسـتان ، نه چـمن می خواهم              نه سر و نه گل، نه یاسمن می خواهم

خواهم زخدای خویش کنجی که درآن              من باشم و آنکسی که من می خواهم

بد جوری دلم گرفته . امشب اصلا حالم خوب نیست . پیغام سعید رو بخون .

2 تیر 83 ، ساعت 4 صبح .

این تاریخ تو رو یاد چیزی نمی ندازه .

« من ، در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد .

  برگ خشکیدۀ ایمان را

                                    در پنجۀ باد

  رقص شیطانی خواهش را

                                    در آتش سبز

 نور پنهانی بخشش را

                                    در چشمۀ مهر

 اهتزاز ابدیت را می بینم

                                    بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

 اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

                                    کاش می گفتی چیست

                                                            آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست.»

 دفتر شعرم که یادت می یاد.

هنوز جای انگشتات رو می تونم احساس کنم . جای قلبای کوچیک بالای هر اسم محمد .

 خجالت بکش .

آخرین باری که با هم حرف زدیم چی اونم یادت نیست .

من از تو بت نساخته بودم . نه ، من فقط دوست داشتم .

تو هم همیشه همین رو می گفتی مگه نه ؟

کافینت یادت هست . وقتی داشت باهات حرف می زد .

 چطور می خوای جبران کنی . وقتی داشتی می رفتی سعی کردم تا آخرین لحظه نگاهت کنم . انگار بهم الهام شده بود آخرین باریه که می بینمت .

نه هر چی هم بگم بازم دلم خنک نمی شه .

لعنت به من که نمی تونم فراموشت کنم .

تمام سعیم رو می کنم، قول میدم . همین روزا این وبلاگم تعطیل می کنم ، تا راحت تر فراموش کنم .

اما ، تو نمی دونی عزیزم حال و روزگار ما رو ...

این شعر که حتما یادت هست :

تو رفتی بی من ، اما من دوباره

دارم از تو برای تو می خونم

سکوت لحظه های تلخو بشکن

نزار اینجا تکو تنها بمونم .

چقدر هم نزاشتی .

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/٥/۱٧

حرف گذشته

امروز تو نوشته های خودم دنبال مطلب مناسب می گشتم که چشم خورد به مطالب خیلی خیلی قدیمی .

مربوط به سال 76 81 و یه فاصله از اون سال تا سال 84 و بعد 85 .

در سال 82 و 83 چندتا نوشته کوتاه داشتم .

پس رفت عجیبی احساس کردم . خیلی عجیب بود . باور نمی کردم که سال 82 و 83 اینقدر حالم بد بوده .

یعنی همین جوری حاجو واج موندم که خدایا یعنی این رو من نوشتم !!

یعنی من که اینقدر حالم بد بوده ؟

خوب خداییش بنده خدا یه کم حق داشته که از من ترسیده بوده!!

2 نمونه براتون نوشتم بخونید( البته مجبور شدم سانسورش کنم می دونید که چی میگم )  :

1-

« سکوتم را می شکنم

به سختی نگه داشتن قلم و نوشتن

با کلمات بسیار تند وتن خسته

شعور به خرج ندهید نمی فهمید»

شرمنده مال قدیمه دیگه !

2-

« بعد از گذشت روزگاران بسیار من دوباره می نویسم . با خودکار آبی در دفتر 40 برگ که همیشه ازش متنفر بودم!

دیگه محدودیتی برای نوشتن ندارم . دیگه کلامی هم ندارم .

نمی دونی چقدر سخته که دیگه نتونی بنویسی . راستشو بخوای از هر چی نوشته و نویسندس حالم به هم می خوره.

مثل زنان بارداری شدم که نه تنها از بوی هر چیزی حالشون بد می شه ، دیگه حتی از باردار بودن خودشون هم خسته شدن و منتظرن هر چه زودتر بارشون رو زمین بزارن و برن ، من هم دوست دارم هر چی تو دلم بریزم بیرون تا سبک بشم . دیگه از اسم خودم هم بیزارم  !!

آره من گم شدم ، دنیای کوچیکم خراب شده ،گذشته ام سوخت،دلم می لرزه . دیگه حتی از اسم خدا هم حالم به هم می خوره . می دونی خدا دیگه خیلی وقته باهات حال نمی کنم . دیگه برام تکراری شدی !! از اینکه همیشه نیگام می کنی ، از بی خیالیت ، از اینکه هنوزم خوبی خسته شدم . شاید کمی هم به حرفای شیطان گوش بدم . مگه چی میشه !!!( خدایا نوکرتم اینا مال گذشتس یه وقت به دل نگیری !!! )

عجب دنیای کثیفیه . می دونی خدا گاهی فکر می کنم خودت هم انگشت به دهن موندی که این آدم که خلق کردی چقدر می تونه کثیف باشه !

من هم یکی از همون کثافتام ( البته بلا نصبت حالا! ) که اگه دست من بود یه آدم سالم تو این دنیا نبود . همرو از دم می کشتم تا دنیا آباد بشه . دنیا بدون آدما جای کاملیه ، این آدم ها هستن که باسه این دنیا مشکل شدن . فکر می کنن می تونن از همه چیز سر در بیارن تو هر چیزی انگشت می کنن !

خودت فکر کن . یه مشت آدم خود خواه راحت طلب که هر چی می خواستن 2 سوته حاضر بود رو فرستادی تو این دنیا که باسه هر چیزی باید جون بکنن . خوب معلومه قاطی می کنن.

حتما خودتم از تمبلی آدم و حوا خسته شده بودی و می خواستی یه درس درست و حسابی به این ناز پروده های درگاهت بدی . در بهشت رو باز کردی گفتی برید تو حیاط بازی کنید !

می دونی خدا خوب نمی شد یکی از همین آدم حسابی ها مثل امام علی رو اول خلق می کردی تا ما الان هم همون جا بودیم . دیگه مزاحم این دنیا نمی شدیم باسه خودتم شاخ نمی شدیم .

بابا خدایش من هم جای شیطون بودم به این آدم لوسه ننر تعظیم نمی کردم .

حالا شده حکایت ما . تا وقتی مشکلی نبود خدا با ما بود و از وقتی بزرگ شدیم و مشکلات پیش اومد دیگه با خدا هم قاطی کردیم .

آدم همینه ، به خاطر جایی که ازش اومدس که اینقدر راحت طلبه .والا کدوم حیوونی رو می شناسی که غذاش آماد باشه و بعد به اینو و اون بپره ؟

هرحیوونی سیر بشه بی آزار می شه الا آدم ( نوع ایرانیش که آخرشه ،کلا باید گرسنه باشه تا آروم باشه البته در مسائل سیاسی )

 قصه قصه ی ماست .اگه سیرباشیم یه جور بی خیالیم ، شاید شاکرترین هم باشیم ، شاید هم یه جور دیگه جفتک بندازیم . اما وقتی گرسنه بشیم به خودمون هم رحم نمی کنیم ، نمونش آمار خود کشی ها . »

عجب این تازه خوبش بود که می شد بنویسم .

بد از این بود که تازه مسئله عشق وعاشقیم پیش اومد . وای از اون به بعد چقدر دری بری نوشتم .

البته عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها !

راجع به اون دوران هم خیلی حرف دارم . من چقدر حرف دارم !!

 

+   مـــحــــمــــــد ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٥/٥/۱٦

امان از دست تو دختر

سلام m.sh . من شما رو می شناسم ؟

خیلی از دوستان من به این وبلاگ سر می زنن .

چرا اسم کاملت رو براشون نمی نویسی . مشکلی با این مسئله داری ؟!!!

شما طوری نوشتی که انگار منو خیلی خوب می شناسی . اگه با هم دوست بودیم پس حتما با هم بیرون رفتیم یا تلفنی با هم حرف زدیم یا چت کردیم . میشه بپرسم آخرین بارش کی بوده ؟

در ضمن اینکه بخوای منو با یه ایمیل دیگه فریب بدی کاربسیار بسیار ناجوان مردانه ای بود  .

دیگه داری واقعا ناراحتم می کنی.

+   مـــحــــمــــــد ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٥/٥/۱٦

انتظار فرج

در شبی غریب، سیاهی و ظلمت بر تمام شهر سایه افکند و سوز سردی که تا استخوان را   می لرزاند ، تمام پیکرهای بیجان در شهر را به لرزه در آورد . پیکرها به درون خانه ها شان خزیدند .

 پنجره ها بسته شد . سروصورتشان را پوشاندند. آتش کوچکی برپا کردند و منتظر طلوع آفتابی ماندند که سالها و عده اش را شنیده بودند .

ساعات بسیاری گذشت .

 سوز و سرما ادامه داشت . باد سردی می وزید .

درها و پنجره ها به هم خوردند و شکستند و سرما به درون خانها شان نفوذ کرد . آنها لرزیدندو منتظر ماندند . آتش خاموش شد . آنها منتظر ماندند . آنقدر منتظر ماندند تا دیگر انتظار برایشان بی معنا شد .

 دیگر سرما را حس نکردند و در سرما زیستند و به آن عادت کردند .

 آنها یخ زده بودند . دیگر کسی منتظر طلوع آفتاب نبود .

+   مـــحــــمــــــد ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٥/٥/۱٦

ناتمام

سوز دل ، اشک روان ، آه سحر، ناله شب

                                                این همه از نظر لطف شما می بینم

+   مـــحــــمــــــد ; ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٥/٥/۱٥

عکسمو چه خوشگله!

با تشکر از امین و تارا و پروانه و سمیه و...!!!!

یکی بهم بگه تو این وبلاگ چه خبره ! معلوم هست کی باسه کی پیام می زاره؟

پس من این وسط چی کاره هستم ؟!!!

راستی این عکس منه نیگا چه جوون بودم !

+   مـــحــــمــــــد ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٥/٥/۱٥

نامه

امروز بعد از مدتها با یکی از دوساتنم چتیدیدم . خوب آره دختر بود ! ولی این مهم نیست .

این گفتگوی کوتاه باعث شد تا بسیاری از خاطراتم زنده بشه . خاطراتی که به علت معلومی مدتها حتی جرات فکر کردن بهش رو نداشتم .

خاطراتی که خیلی سعی می کنم قسمت های بدش رو اصلا به یاد نیارم .

بازم می خوام از دوران آموزشی برات بگم ( اگه می بینی اینقدر در موردش حرف می زنم به این خاطره که تقریبا هر اتفاقی که ازش می ترسیدم سرم اومد) .

اما در شرایطه سخته که آدم خودش رو می شناسه . هر کسی از این دوران فراریه اما بالاخره باید ازش گذر کنه مثل زندگی . فکر می کردم که میشه از مشکلات فرار کرد اما اون دوران باعث شد تا خیلی چیزا عوض بشه .

دیگه دوست دارم با هر چیزی شاخ به شاخ کنم .

می دونی دور بودن از خانواده و در اون شرایط قرار گرفتن برای هر پسری لازمه

تازه الان وقت دوست دختر پیدا کردنه !!!!!

اگه شما دخترا هم درست فکر کنید ، باید دنبال کسی بگردین که اجباری رفته باشه، مثل مـــــــن !!!

به شعرای من نگاه کن . آخرین شعرم مال تقریبا آخرین باریه که بدون جنگ و دعوا کنارت بودم .

می دونی دیگه نمی تونم شعر بگم . شاید به خاطر نبودنته . شایدم به خاطر اینه که سنگ دل شدم !

غرورم بهم اجازه نمی ده بهت بگم . پررو میشی . ولی یواشکی بهت میگم !

دلم برات تنگ شده .

اینم به خاطر روزهای خوبم با تو:

برات نوشتم نامه ای شاید دلت بسوزه

نیستی اما دوست دارم هنوزم که هنوزه

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٥/٥/۱٥

افسوس که دلم چه گمگشته به دنبال ياور بود.

من به حرفات فکر کردم . باید ازت تشکر کنم آره ؟

آخه چرا ؟ به خدا این راهش نبود .

این همه منتظرم گذاشتی که اینو بگی . افسوس که منو نشناختی .من هم تو رو نشناختم .

آخه بامرام من با دلم چیکار کنم !

خسته شدم بس که چشام تو هر خیابون دنبال تو گشت .

آبروم رو می خوای   بگیر مال تو غرورم چی .

این اولین چیزی نیست که می بری و میشکنی . دلم امانت پیش تو بود .اینقدر راحت بردی و شکستی و حالا بعد از این همه انتظار می گی بیا ٬مال خودت ٬نخواستم !

این رسم دوست داشتن نیست به خدا نیست .

+   مـــحــــمــــــد ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٥/٥/۱٤

 

اگه می تونی منو از اشتباه در بیار تا هر دومون کمتر عذاب بکشیم . البته اگه اشتباه می کنم .

برات ایمیل زدم برو بخون . 

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٥/٥/۱٤

 

تو اگه به فکر من بودی زودتر از اینا جوابمو می دادی .

حداقل تمام وبلاگمو بخون تا بفهمی چرا ازت ناراحتم .

نه به خاطر اینکه رفتی به خاطر اینکه به حرفام گوش ندادی و نخواستی بفهمی که خیلی چیزا عوض شده . تو فقط کارت رو توجیه می کنی . ولی جرات حرف زدن نداری .

فکر کردی التماست می کنم که بازم برام مطلب بنویسی !

نه عزیزم اگر هم به قول خودت کاری کردی که به نفع هر دومون باشه به بدترین شکل این کارو کردی .

فکر می کنی اگه به حرفا گوش می دادی چی می شد ؟ هیچی .تو می پرسیدی می خواستی و من جواب می دادم . اگه گفتم بی شعوری باسه اینه که فکر منو نکردی . فکر نکردی من جواب دلمو چی باید بدم . فکر نکردی چه ضربه ای بهم زدی . من داشتم همه تلاشم رو می کردم که همه چیز رو درست کنم که پشتم رو خالی کردی .

همیشه این عادت رو داشتی که یه دفعه کنار بکشی . منم اشتباه کردم . اگه بخوای فریاد می زنم تا همه بدونن منم اشتباه کردم .

یه روز بهت گفتم برام مهم نیست اگه همه دنیا بدونن دوست دارم .فکر کردی شوخی کردم . حالا به آمار وبلاگ نگاه کن توآمریکا هم دیگه فهمیدن !

اگه صبر میکردی می دیدی که همه چیز رو عوض کرده بودم . تلاشم رو هم می دیدی . فکر کردی من برات خوشبختی نمی خوام . فکر کردی آرزوی خندوندنت رو نداشتم . فکر کردی من چی هستم سنگ . می دونی چقدر طول کشید تا به حال طبیعی برگردم .

ولی حالا چی ؟

نه خانوم محترم بد اشتباهی کردی . مشکل تو چیز دیگه ایه . تو فقط به فکر خودت بودی .

من از ....باید بشنوم که تو تهران دوست پسر داری !

خیلی حرف دارم ولی بدجوری ناراحتم انشاا... به موقعش .

+   مـــحــــمــــــد ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/۱۳

به مناسبت روز پدر ٬ مادر ٬ خواهر ٬ برادر

و کوچ آخرین ترانۀ نا گفتۀ من در قصۀ زندگی .

اینجا غربت آشناست . غربتی نه به خاطر غریبی ، بلکه تنهایی . تنهایی روح خستۀ من در حصار جسم .

ای کاش می شد که این حصار جسم را آزادانه از تن بیرون کرد و عاشقانه پرواز کرد ، چون چکاوکی زیبا .

امروز بازهم بزرگتر شدم .

خداوندا ، گرچه تنهایم ولی هر ثانیه صدای محبتی از قلبی می شنوم .

من فرهادم . فرهادی در حسرت دیدار شیرین . من فرهادِ سرگشته ام . من فرهادی بودم در جستجوی شیرین.

شیرینه سفید رویِ  

سیه مویِ

سیه چشمِ          

خوش اندام .

من نگاهم بر زمین بود . من به دنبال محبت شیرین تا اعماق سیاه تنهایی پیش رفتم و ناپدید شدم. من به خاطر شیرین تا مرز جنون ، تا کوه بیستون رفتم .

افسانۀ دو چشم شیرین را روی بیستون قلبم با سرنگشتان تراشیدم ولی این بار ، در این غربت تنهایی چیزی که به دنبالش بودم در اعماق وجود خود یافتم .در جایی که هیچگاه انتظارش را نداشتم .

من عشق را آموختم .من دوست داشتن را آموختم . من آموختن را آموختم .چیزی را که سالیان سال در ذهن خود ساخته بودم و می پنداشتم که هیچ وقت بدان دست نیابم ناگهان در آغوش خود دیدم .

پدر گرمی آغوشت به من معنای زندگی را آموخت و اشک دو چشمت شعله ای در وجودم افکند که در یک آن همه گذشته و حال و آینده را سوزاند .

من تو را ندیده بودم .آن روز ، روز وداع در زیر باران ناگهان تو را یافتم .

مادر اکنون که از تو دورم فهمیدم که چیست عشق مادر .

من گناهکارم . من حتی مستحق آتش دوزخ نیز نیستم . من تو را رنجاندم . من نادان نداستم که کیستم .

من هیچگاه معنای اشکت را نفهمیدم . ولی این بار از این همه دور عکس خود را در اشک تو دیدم . من شکستم . مرا ببخش .

خواهرم و برادرم سعید . شما که نگران من هستید . شما که کردید آنچه مستحق آن نبودم . خانه ای ابدی در قلبم برایتان ساخته ام .

من عشق را در آغوش پدر ، در اشک مادر ، در صدای لرزان خواهر . در بوسه ی برادر یافتم و دانستم که چیست معنای وطن . وطن من در کشور من نیست  . وطن جاییست که محبت باشد .

دوستان من چیست که مارا چنین دور می کند ازهم ؟

همه ی شما را دوست دارم . من همه عالم و آدم را دوست دارم .

خداوندا قدر نعمتی که در بر داشتم ندانستم .

مادر هر بار که تو را رنجاندم تو دعایم کردی . اکنون از خدا می خواهم که یک بار، فقط یک بار دیگر دعایم کنی .

مادر بهشت برای تو جای کوچکیست . تو که از هفت آسمان برتری . من چه گویم که در خور تو باشد .

فقط می گویم :

                         مرا ببخش .

                                                                                    29/8/81

+   مـــحــــمــــــد ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/۱۳

بازم جواب

سلام .

پیامهای دیگران رو هم حتما بخوانید خالی از لطف نیست .

خانومه تارا .

شما به نوشته های من تازه آشنا شدین و از تقدم و تاخر اون ها هم خبر ندارین . بنابراین بهتون حق می دم که نتونین درست قضاوت کنین . من در متن جوابیه عقیدم رو راجبه عشق و زندگی گفتم و سوالاتی ازتون پرسیدم .

هیچ کس صد در صد نیست . هیچ چیز در دنیا مطلق نیست .

 من با همه احساسات ٬عواطف ٬ عقاید و تجربیات خودم درگیر هستم به خاطر کسی که به زور فراموشش کردم . کسی که همه معادلات زندگی من رو بهم ریخت . حضورش برام لذت بخش بود . برای شنیدن صداش ثانیه شماری میکردم . فکر می کنید آسونه هر جا چشم میچرخونم کسی رو ببینم که جرات نکرد بهم بگه چرا ترکم می کنه .

شما به گفته خودتون مادر هستید .پس می دونید منظورم چیه . شما یه بار تو زندگی بله گفتین و پای حرفتون ایستادین . ولی دخترها تا زمانی که اون بله رو نگن و ضمانتی برای بودن نداشته باشن تو رویای خودشون غرقن . دنبال کسی می گردن که شاید هیچ وقت پیدا نکنن .

من در مورد همه این حرف رو نمی زنم . همون طور که قبلا گفتم من برای جنسه زن احترام بسیار زیادی قائل هستم . من دوست دخترهایی داشتم که بسیار بسیار با فهم و شعور بودن و هستن و در بسیاری موارد کمکم کردن که از نزدیک ترین دوستان خودم کاری بر نمی اومد . و اون قدر منطقی هستم که انقاد پذیر باشم و به گفته های باارزش فکر کنم .

ولی شما بگین من از کس دیگه ای با ید بشونم که خانوم با یه نفر دیگه تفریح می کنه ! بد صد بار به خودم گفتم  دروغه ، 1000 دلیل باسه خودم اووردم که امکان نداره .

چندین و چند بار تلفن کردم تا از زبون خودش بشنوم . ولی فکر می کنین چی نصیبم شد؟!! من یه روزه از کسی خوشم نیومده که یه روزه هم اینقدر ازش بیزار بشم .

فقط کافی بود یه بار بهم بگه که کسه دیگه ای رو دوست داره تا برای همیشه ازش جدا بشم .

من از خودم بیشتر ناراحتم تا از اون . من باید اعتراف کنم که خیلی مواقع حرفاشو نفهمیدم و حالا می فهمم که ارزش نداشت .

این روز ها مردم خیلی راحت عاشق می شن و خیلی راحت فراموش می کنن . ولی این اسمش عشق نــــــــــــــــــیست .

می دونم منظورتون چیه و متشکرم . بهتون دروغ نمی گم پیامتون اولش به شدت عصبانیم کرد . ولی من هر چقدر پست و بی ارزش و بی مقدار هم که بودم سزام این نبود که به سرم اومد . شما جواب سوالاتی که ازتون پرسیدم رو  بدین تا من هم دلایل خودمو بگم .

ولی اگه نمی تونید منو متهم به بی مهری نکنید .

بازم به خاطر پیامتون متشکرم.

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/۱۳

عجب!

یه روز برای یه نفر نوشتم که "عشق برای همه یه موهبت ، ولی برای من یه نفرین ابدی .نفرین بر عشق و نفرین بر معشوق من ".

حالا ازش عذر می خوام .

به قول افشین :

" به خدا عزیزم راه من و تو از هم جدا شده

                                                                        سهم من از عشق تو گریه ی بی صدا شده"

با حرف محمد واقعا تکون خوردم . یه دفعه گفتم" مهمه که کی از آدم انتقاد می کنه"  .

من به فلسفه کمک ضمیر ناخداگاه انسان ها معتقدم . ما به طور مرموزی به هم مرتبط هستیم و به هم کمک میکنیم . چون خواست خداوندگار قادر این بوده .

تا حالا بارها شده که سوالی مدتها منو به خودش مشغول کرده و ناگاهان در جایی که انتظارشو نداشتم جواب سوالمو از یکی مثل خودم گرفتم . از یه انسان .

اول خدا بعد خانواده و در نهایت آنچه خدا آفریده ؛ تنها این 3 تا لایق دوست داشتن هستن !

خانومه م.ش ایمانت رو قوی کن . همه چیز درست میشه . در مورد ایمان سالها پیش متنی نوشتم که به زودی براتون می نویسم .

+   مـــحــــمــــــد ; ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/۱۳

احسنت!

تو وبلاگ محمد( لینکش این بغله!! ) خوندم که چرا ما مثلا عاشقا همش دپرسو ناراحتیم .

آره . درسته .

ما یادگرفتیم که غمگین باشیم . این هم به نوع تفکرمون بستگی داره هم به نوع عشقمون و از همه بدتر جنس معشوقمون .

اما در کل عاشقی لزوما عزوجز کردن و لعن و نفرین نیست . به من نیگا نکن . من که عاشق نیستم . شاید یه زمانی بودم .

جوونای امروزی ( از جمله خود من )خیلی خیلی نازک نارنجی شدن . چه دخترا چه پسرا . تحمل یه زره سختی رو هم نداریم .

بزرگترین اشکالاتمون هم 1-  بی احترامی به اصول اولیه انسانی 2-  نادیده گرفتن ارزش های اخلاقی

از همه بدتر3-  به هم ریختن و قاطی کردن جایگاه هر چیز در زندگیه .

از حق نگذریم  جو کنونی جامعه هم برعلهیه ارزش ها شده و همت بالایی می خواد تا آدم بتونه خودشو گم نکنه .

دلیل اصلی غمگین بودن نسل امروز اینه که ما داریم عمرمون رو که با ارزش ترین سرمایمونه دور می ریزیم و انگار نه انگار .

مثلا بشمار ۱ ........٬ ۲........ ،۳......... به همین راحتی ۳ ثانیه از عمرت گذشت .می تونی برش گردونی ؟

هیچ قدرتی در دنیا نمی تونه .

این سرمایه رو همه ما داریم ولی یکی مثل من چرند تو وبلاگش می نویسه . یکی همه وقت با ارزشش رو صرفه خوندنش می و یکی میره ربات می سازه .

درد واقعی همینه .

+   مـــحــــمــــــد ; ۸:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/۱۳

من و جفتم

چه کسی باور می کنه که زندگی اینقدر زود به پایان برسه .

از روزای آموزشی براتون گفتم . آقا پسرای گل ، نترسین ، مرد میشین .

 حالا که دیگه آموزشی تموم شده می بینم که چقدر سخت گذشته . ولی خوش گذشت .

محمد جون ، یادته یه هفته قبل از آموزشی اومدم تفرش . کمی قبل از اون هم یه دفعه اومدم . یه شب با بچه ها دور هم بودیم . بعدش زدیم بیرون تو کوچه زیر بارون نشستیم و تو سرمای زمستون کلی گرم شدیم . یادته ؟!

چقدر اون شب حال کردیم . من دلم گرفته بود ، زدم بیرون و تو اومدی که من تنها نباشم .

دمتون گرم .

اون یه جفت کفش پوسیده یادته کنار تیر چراغ برق ،  یادته یکیشون چه جوری نگامون می کرد .

اون روز انگار آخرین روز زندگیش بود . انگار منتظر کسی بود که خلاصش کنه ، از اون همه درد و رنج . اون بیچاره سالها تمام وزن یه آدمو تحمل کرده بود و آخرش انداخته بودنش یه گوشه تا بپوسه .

ولی من تو چشاش خوندم که راضیه .  حالا دیگه وقت استراحتش بود .حالا بعد از این همه مشقت دیگه کسی ازش انتظاری نداشت . ولی اون کفش پوسیده یه امتیاز داشت که من اون موقع نداشتم حالا هم ندارم .

اون کفش کهنه کنار جفتش بود ، .همدمش .

کسی که یه عمر باهاش زندگی کرده بود ، تو سرما و گرما ، تو غم و شادی .

 حالا هم در کنار هم منتظر آینده بودن.

اما تو اون شب تنهایی منو دیدی ، اگه یه کم دیرتر اومده بودی اشکم رو هم می دیدی .شکستن غرورمو .

 جفتمو گم کرده بودم محمد .

جفتم با یه جفت نو تر پرید و رفت . جفت من تا منو خسته دید ، ترسیدو رفت . رفت تا با یکی دیگه فشار زندگی رو تحمل کنه و منو زیر سنگینی بار این زندگی تنها گذاشت .

دلم می خواست خسته و شکسته بودم اما ...

+   مـــحــــمــــــد ; ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/۱۳

عذرخواهي

سلام به همه !

متاسفانه وقت نکردم به قولی که دادم عمل کنم . می بخشید .

و سلام خانوم یا آقای پروانه!

متشکرم که هر بار پیام می زاری .ولی بعضی چیزا رو نمیشه برای همه نوشت . اگه واقعا می خوای بدونی برام ایمیل بزن تا فقط خودت مطلع بشی .

در ضمن پیامتو فارسی بزار .من از انگلیسی خوش نمی یاد . نا سلامتی ما ایرانی هستیم .

+   مـــحــــمــــــد ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/٥/۱٢

درس بزرگ...

عاقبت در یک روز

چینی نازک بغزم بشکست .

به گفتۀ خودم : زندگی و خوشی دو خط موازیند که در افق بی نهایت آرزوهایمان به هم میرسند .

وقت چیزیه که ما زیاد نداریم . ولی مشکلات تا دلتون بخواد زیاده . این دل صاب مرده هم شده قوزبالاقوز !

تازگی ها خیلی کابوس می بینم .خدا بخیر کنه . زیادی فکرم مشغول شده .

اگه دوست داشتین یه روز قصۀ کابوس هامو براتون می نویسم .به شرطی که پیام بزارین که دوست دارین بشنوین.

نمی دونم چی پیش میاد اما از دوران آموزشی یادگرفتم که همه مشکلات با کمی صبر حل می شه .

اون روزا روزهای خیلی خیلی سختی بود . روزهای سخت و نفس گیرو با نمک ، که تو زندگی هر پسر ایرانی فقط یه بار اتفاق می افته .

اون روزا وقتی سر پست نگهبانی، تو اوج سرما ایستاده بودم ، خیلی وقت داشتم که بهت فکر کنم .

قبل از اینکه 2 هفته مهلت سعید تموم بشه ، همش تو رو کنار خودم احساس می کردم . اما یه روز وقتی که ماجرارو فهمیدم ، البته انتظارشم داشتم ، زیاد به خودم سخت نگرفتم چون اینقدر فرصت نداشتم که بهت فکر کنم.

حتی تا مدتها بعد هر وقت که به یادت می افتادم سری خودمو با یه چیزه دیگه مشغول می کردم تا بلکه فراموش کنم چه جوری جواب این همه محبت رو دادی .

حالا از خودم بدم می یاد . که خودمو به خاطر تو آدم بی شعور چقدر زجر دادم .

هیچ وقت بهت دروغ نگفتم . دوست داشتم ، خیی زیاد . راستشو بخوای هنوزم نمی تونم دروغ بگم . بهت گفتم که هر اتفاقی بیو فته ، بازم دوسِت دارم .

آره خانومه ... ، حالا هم کسی رو دوست دارم که خاطرش تو قلبم مونده نه تو آدمِ ....

تو لیاقتت همون بود که سرت اومد .

تو نمی تونی این حرفا رو درک کنی چون تو مرام تو فقط فرار معنا داره .

حالا دیگه واقعا به صداقتی که لافشو می زدی شک کردم .

هنوزم که هنوزه وقتی می خوام با دختر جدیدی رابطه برقرار کنم تو صورتش تو رو می بینم و بلافاصله تمام سیستم دفاعی مغزم فعال می شه .

تو نمی دونی با من چیکار کردی. کمتر دختری تو دنیا هست که بفهمه کمتر پسری به صداقت من وجود داره .

مشکل منم اینه که فکر کردم تو هم با من صادقی .

دلم می خواد بگی بخاطر خودم این کارو کردی تا سرتو ببرّم .

اصلا ولش کن ، دیگه چه ارزشی داره .

تو برای من مردی . حالا شدی یه خاطره .فقط و فقط یه خاطره .

نقشتو خوب بازی کردی، تبریک میگم . این من نبودم که بازیگر نقش اول 3 تا نمایش دانشگاه بودم . این تو بودی که به بهترین شکل منو بازی دادی .

باید برم آب بخورم . زیادی عصبی شدم .

اگه خدا بخواد فردا این متن رو جمش می کنم تا برای همه شما درس عبرتی باشم . برای همه شما که هنوز فکر می کنین دخترها ارزش محبت دارن .

ولی واقعیت اینه که تا دختری مادر نشه به هیچ وجه، تاکید می کنم، به هیـــــــــچ وجه نباید بهش اعتماد کرد .

و در مورد پسرها ، هیچ وقت نباید اعتماد کرد !!!!!

در ضمن این نوشته هیچ ارتباطی به بچه های تفرشی نداره به کسی بر نخوره !

+   مـــحــــمــــــد ; ۱:٤٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/٥/۱٢

دلتنگی

ای کاش می شد وقتی دل تنگ می شی چشماتو ببندی و اون کسی رو که دوست داری ببینی.

با تشکر از تو به زودی یه سوپرایز برات دارم .آخر هفته !

+   مـــحــــمــــــد ; ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/٥/۱٠

فراری

وقتی که کلام بوی مرگ می دهد .

 وقتی که نگاه ها سمی است ؛ وقتی که همه اندام تو را برنداز می کنند ، هنگامی که اشک از چشم تو جاریست . وقتی که تمام شب را به دنبال پناهی گشته ای .

لحظاتی که اندامت پر از لرزش ترس ، قلبت پر از نفرت مرد ، صورتت پر از عرق شرم ؛

هنگامی که سنگینی گناه را روی بدنت احساس کردی .

شبی که معنای غربت در دفترچه سیاه خاطراتت نقش می بندد .

تو طعم تلخ فرار را چشیده ای .

الا ای آهوی وحشی کجایی              مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها دو سرگردان ،دو بی کس                    دد و دامت کمین از پیش و از پس

 

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/٥/۱٠

تحقیر نامه !

حالا وقت اونه که بعضی چیزا روشن بشه .

حالا وقت اونه که بفهمیم با کی طرف هستیم . زمان همه چیز رو روشن می کنه . شاید بشه 2،3 سال کسی رو به بازی بگیری ولی بالاخره دستت رو می شه .

نمی خوام حرف ناامید کننده بزنم . ولی دیگه بسه هر چی خودمون رو علافه دلمون کردیم . دیگه وقتشه کمی با واقعیت زندگی آشنا بشیم .

یه روز چشم می چرخونی می بینی  اونی که فکر می کردی همیشه پیشت می مونه مدتهاست که ترکت کرده . حالا می خوای چیکار کنی ؟

آدما ظرفیت محدودی دارن ، وقتی کسی براشون تکراری بشه خیلی راحت ترکش می کنن . دختری رو می شناسم که به خاطر ترس از همین مسئله ازدواج نکرد .

و پسرهای بسیاری که فقط به دنبال خوش گذرونی هستن ، حالا این نشد یکی دیگه .

منم مدتی همین تفکر رو داشتم .اما برای منو امثال من که بعضی چیزا براشون مهمه ، این کار اصلا صحیح نیست .

با اینکه بیشتر حرص می خوریم اما اعتقاد هرکسیه که اونو زنده نگه می داره .

و تشکر میکنم از عزیزی که اینو به من یاد داد .

هیچ چیزو هیچ کس تا ابد برای آدم نمی مونه جز خودت .

پوستم کنده شد تا فهمیدم عشقه تنها ،کافی نیست .

بی وفایی جزئی از وجود انسانه که باعث بی اعتمادی میشه . به هیچ کس جز خودت و خدایی که قبولش داری ، از هر نوع و شکلی که هست ، اعتماد نکن . تنها خدایی که بهش معتقدیه که تنهات نمیزاره.

خاتون عزیزم . بیچارم کردی ، ولی درس بزرگی بهم دادی .

تو از من چیز زیادی نخواستی ، منم اینقدر بی انصاف نیستم که همه چیز رو تقصیر تو بندازم . به خاطر روزهای خوبمون ، مثل همیشه ازت ممنونم . ولی یادت باشه محمد ، محمدِ نه هیچ کس دیگه !!!

من مثل هیچ کس نیستم و این بزرگترین امتیاز منه .

+   مـــحــــمــــــد ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٥/٥/٩

جوابيه...

سلام تارا .

ضمن تشکر از شما بخاطر پیامتون باید بگم که حق با شماست . شاید من فقط خودمو آزار میدم .

اما این انتظار زیادیه که از کسی بخوا ی حداقل به حرفات گوش بده .

کسی که مدتها با فکرش زندگی کردی ، نفس کشیدی .

چرا با ید در برابر این همه سختی که اون به من داده سکوت کنم ؟

فکر می کنی چرا بعد از این همه سال تازه شروع به وبلاگ نویسی کردم .

از شما می پرسم ، یه سوال ساده که هیچ کس جوابی بهش نداد . حتی خود شما هم نمی تونی به راحتی بهش جواب بدی .

شمایی که احتمالا می دونی چشمای من چه رنگیه !

آیا تو می تونی دوستم داشته باشی اما فراموشم کنی ؟!!!

هر جوابی به این سوال بدی کسی رو متهم کردی که حتی حاضر نشد برای آخرین بار به حرف های من گوش بده .

همیشه دختران زیادی دورو بر من بودن ، بنابراین تا مدتها به اونا فقط به چشم یه دوست نگاه می کردم .تا زمانی که نگاهم با نگاهی گره خورد که زندگی آرومم رو متلاشی کرد .

منو با دنیایی آشنا کرد که هر لحظهش برام یه خاطرس .

خاطراتی که گاهی بسیار تلخه وگاهی  شیرینیش دل آدمو میزنه !

روزهای تلخ و شیرین این داستان اونقدر زیاده که نمی تونم تو همین چند خط خلاصش کنم .

اما شما کی فهمیدی که عاشق شدی؟

من با دخترای زیادی دوست بودم و خیلی هاشونو دوست دارم !!!!!

اما فقط یه اسمه که وقتی میشنوم یه چشم خونه یه چشم اشک .

یه اسمه که بخاطرش تحقیر شدم ، کوچیک شدم، اعتبارمو پیش خیلی ها از دست دادم .

به خاطرش 1 سال از بهترین دوستام که همون کاغذو قلم باشن دور شدم .

اما هیچ کس نفهمید که درد من چیه . حتی صاحب واقعی اسم خاتون .

این دخترای عزیز که خیلی هاشون به منصب والای ((خانوم قشنگی)) رسیدن ، (که اگه خدا مهلت بده بدن براتون در موردش توضیح میدم ) درست زمانی که با من واقعی از طریق نامه ای آشنا شدن تا مدتها سرگیجه داشتن .

می دونم که تعدادی از اونها هنوزم نامه ام رو دور از چشم دیگران می خونن .

درک احساسات من برای آدم های قرن 21 مثل کابوسه مثل هضم سیمان .

اینه عقیده ی من : دوست داشتن یه بهانست برای زنده بودن و زندگی تنها یه فرصته برای دوست داشتن .

من برای خانوم ها احترام زیادی قائل هستم . اما به همون نسبت ازشون بیزارم .

چون موجودی به این بی جنبگی و پستی در تمام تاریخ ندیدم .

منو ببخشید .

شما و هیچ کس دیگه نمی تونه درد شبهای تنهایی دلی رو درک کنه که با غصه هاش تنها موند .

دلم شکست ، زیر سنگینی بی مهریه یاری که چشماشو می پرستیدم .

ولی اون حتی حاضر نبود به حرفام گوش بده .

سلطنتم به یغما رفت .

اشتباه نکنید .

به قول پدرم گشنگی نکشیدم که عاشقی یادم بره .

ولی معدود کسانی هستن که تلخی زهر بی وفایی رو چشیده باشن .

شما هم می تونی بخندی ، بر من و نامه ی من! 

مثل تمام کسانی که روز مرگی هاشون اونا رو تو خودش حل کرده .

مثل تمام کسانی که فراموش کردن چرا زنده هستن .

سرنشتر عشق بر رگ روح زدند

                                                یه قطره چکیدو نامش دل شد

دیگه فرصتی نیست .باید برم .

بعدن براتون بیشتر می نویسم .

 یه یاد دوستم محمد .خدافظی!!!

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٥/٥/٩

فلسفۀ دیر تر از گذشته :

یه چیز جالب فهمیدم :

مگه فردا  آیندۀ امروز و امروز آیندۀ دیروز نیست ؟

پس چرا امروز دیرتر از دیروزه و فردا دیرتر از امروز؟!!!

یعنی اینکه دیرتر از گذشته می شه آینده !!

حالا که فکرشو می کنم میفهمم که هیچی نفهمیدم !!

+   مـــحــــمــــــد ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٥/٥/٧

برای بارانکم...

بی تو ای صدای وحشی باران

جنگل نیز صفایی ندارد

آسمان روی طراوت را نخواهد دید

و آهوان زخمی این دیار،  در سکوت ،

                                                می میرند...

توای همه زیبایی

تو ای همه شیدایی

بارشت را از من دریغ مکن ، بگذار تا دوباره زیر رگبار نگاهت جوان شوم.

بر من ببار باران ، بر من ببار تا درخت نورستهء عشقت که درون خونم ریشه دوانده تنومند گردد.

من از صدای تو به مستی رسیدم .

باده تویی ، عشق تویی ، مذهب کفار تویی

مست منم ، کور منم ، عاشق آزرده منم ، کافر کفار منم .

تو شکوه زندگی من ، آغاز پایان تمام رویاهای یک عاشق ، جلوه ای از جلال خداوندی ،

تو معجزه ای دیگر هستی .

برای من همین بس که عاشق تو ، یکی از خواهان تو باشم .

ناچیز ترین چیز برای تو ،جان من و با ارزش ترین چیز برای من دیدارتو ، لبخند شیرین توست .

خدای را شکر که چون تویی را به من داد .

                                                                        15/2/83

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/٦

تک بيت من ...

آسمان صاف و شب آرام و تن من خفته

                                                            دل من شاد و غزل خوان و صراحی جسته

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/٦

دنيا ی سياه تو...

چقدر پست و بی ارزش است صداقت . باید دروغ گفت تا باور کنند .

باید فریفت تا اعتماد کنند .

واقعیت را پنهان کن تا درستکار ترین آدم عالم باشی .

این است رمز درستی ، پاکی :

                        دوستانت را بازیچه کن ،

                                                            سیاه باش...

گروهی نیازمند فریفتنند.

آری باید بفریبی تا زنده بمانی ، تا دوستت بدارند .

تازه شناختم و چه دیر شناختم جنس آدمک های عالم را و آموختم رمز این دنیای فانی را .

دنیای پاکی مخصوص کودکانست و بس.

معصومیت کالای بی رنگ و روی است در این آشفته بازار رنگارنگ .

اما چه جلایی دارد دروغ ، چه عطرو بویی دارد نیرنگ ، چه لذتی دارد فریفتن .

حتما و حتما با خود بیندیش که چه پستی است نویسنده .

چه موش کثیفیست این بچه ....

خدا را شکر که دیگر رفت...

آری خدا را شکر که مهرم از دلت بیرون رفت .

خدا را شکر که دیگر رفت ...کودکی ، پاکی .

و خدا را شکر که یافتم چگونه معصوم نما باشم .

زیبا باشم و فریبنده . پاک و ساده ولی جزیی از ابزار شیطانی این دنیا .

ولی در همه حال با خودم صادقم که چرا باید اینگونه باشم .

و به یاد داشته باشم دنیایی که من داشتم و راستی و عشق بر آن حکم فرما بود .

و دنیایی که تو نشانم دادی ....

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/٦

واما امروز...

هنوز مطالب زیادی هست که می خوام براتون بنویسم اما انگار پریشین بلاگ با ما حال نمیکنه

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:٥٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/٦

انتظار...

همیشه شنیده بودم که انتظار جزئی از زندگیست

اما باور نداشتم ...

تااینکه روزی در روزهای گرم تابستان 84 به انتظاری ابدی مبتلا شدم...

انتظاری طاقت فرسا.

25/4/85 بعد ظهر

هوا بسیار گرم است

من ایستاده ام با صورتی گلگون و دلی آشفته.

چشمانم لبریز خواهش.

او بارها از اینجا گذر کرده، ...بدون من !

اما هر بار که من اینجا بودم او هم با من بود. حالا چه کسی در کنار اوست؟!!!

اینجا بوی اورا می دهد .

هر بار که دختری عبور میکند نگاه کنجکاوم اورا تعقیب میکند .

شاید اورا بشناسم .شاید دوستش باشد ، خواهرش شاید هم خودش.

آن سوی خیابان هم خبری نیست .

میدانم که صدای قدمهایش هرروز در این گذرگاه پیچیده .اما چه موقع از روز؟

آیا میشود که صدای تپش قلبم با صدای گامش درآمیزد.

بیش از 7 ماه استکه اورا ندیدم

هنوز عینک خواهرش را به چشم دارد؟

مانتوی سیاهش را پوشیده یا هنوز سفید پوش است؟

چادری که به خاطر من به سر میکرد را چه کرده ؟!!!

پس کجایی....

چشمانم را به هر سو می چرخانم.

 ساعتی است که ایستاده ام.

به من گفته بودی که خانه ات در همین نزدیکی هاست .

شاید آن در قهوه ای باشد .

شاید هم آن خانه ای که کبوتری به بامش نشسته. شاید هم آن یکی .

شاید تو هم در گوشه ای ایستاده ای و مرا میپایی .

اما کجا ؟

آه ...اتوبوس آمد ،

                 اما او نیامد ...

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/٦

درد قديمی

بازهم امشب باید شاهد رویش ستاره ها باشم.

باز هم امشب باید کلامی آهنگین بسازم برای تسکین درد خویش .

اما دیگر با چه عقل و هوشی.

تمام حرکاتم گویای درد کهنه ایست که درد دل دارم.

مدتهاست که دست به قلم نبرده ام.

بارها سعی کرد که یادت را به زباله دانی گذشته های پوچ بسپارم ولی گویا داغ تو بر پیشانیم خورده.

چه عبس بود عمری که همچو آب به پای رویش عشقی دروغین ریختم.

بیچاره من ...

بیچاره دلم که چه گمگشته به دنبال یاور بود.

خداوندا کمکم کن ، تنها تو می توانی یاری ام دهی .

چگونه خودم را بازیابم .

در این صحرای بی گوهر ، در این مرداب و بی یاور .

با چه کسی درد دل کنم که لایق آن باشد . آیا جز تو محرم راز دیگری دارم ؟

آیا گناهم جز راستی بود . جز صداقتی کودکانه بود . جز این بود که صادقانه گفتم دوستت دارم .

من چه کردم که این بود تقدیرم .

همیشه فکرد در این اندیشه بودم که آیا تو ارزش این همه دردورنج را داشتی؟.....

آیا ارزش این همه توجه را داشتی؟

چه روزها ، چه شبها ، چه ساعات و دقایقی که با فکرت گذشت و چه بیهوده گذشت .

و تو تنها صدایی بودی و عکسی !!

ساده اندیش ، زود باور ، غرقه در خیال من بودم ؛ وای چقدر خر بودم !!!!

از این پس من می مانم و نفرتی کهنه .

نه به خاطر دیگری . فقط و فقط برای اینکه دلم بازیچه ای شد برای سرگرمی .

و دیگر خاموش خواهم ماند . دم بر نخواهم آورد ، فریاد نخواهم زد و حتی آه هم نمی کشم و فراموش خواهم کرد آن روزگار سیاه را .

 

اما ...

 

اما با غم دورییت چه کنم.

+   مـــحــــمــــــد ; ۱:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/٦

اولين شعرم

شبها 

وقت جوونی پیرا

وقت آب بازی عشق

وقت تسبیح ودعا

چشام ازغصه پرآب

تنم در حسرت خواب

دلم لبریز نیاز

                 می خواد از خدای راز

                                            بهم بده

                                                      یه جفت ناز....

+   مـــحــــمــــــد ; ۱:٤۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/٦

هنوز هم...

((وکوچه باز در انتظار عطر شب بوهاست))

و ترانه هایم چه بی صداست...

در این شهر هنوز عطر شب باقیست

و شکوفه ها در انتظار طلوع صدای عشقند که از بلندای صبح می آید

+   مـــحــــمــــــد ; ۱:٤۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/٦

دير تر از گذشته...

تو را من چشم در راهم

آنگاه که می آیی و می بینی که من نیستم....

+   مـــحــــمــــــد ; ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/٦

زير بارش ماه

با نام تو ای لیلی مجنون

  شیرین فرهاد

    عطر شقایق

      مونس عاشق

        درمان هر درد

          یوسف بی مرگ  

با نام خداوندگار عشق

                            خداوندگار زیبایی...

 وهر آن کس که می خواست پروانه باشد.

 

+   مـــحــــمــــــد ; ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir