ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

خيلی عصبانيم

وای به حال جامعه ای که

پدران فردایش ٬ زنا کاران و مادرانش فاحشه های امروزند !!!!!!!!

+   مـــحــــمــــــد ; ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٦/٥/٢٧

معنای جدید عشق

۵ سال است که با عشق به دختران آشنا شدم ٬

اما امروز بعد از این همه روز ٬ در گوش خود فریاد زدم :

عـــــــشــــــق ٬‌

حــــــــس غربیســــت که یک کـــودن احــــمـــــق دارد !!!!

+   مـــحــــمــــــد ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٦/٥/٢٧

چيزی که تو دلمه

چیزی که می خوام بگم ٬‌ شاید معنی یه معجزست ٬‌ حس کردن یه انرژی ٬‌

مثل چیزی که تو هیچ خماری و نئشگی پیدا نمیشه ...!

مثل حس سیراب شدن ٬‌  بعد از روزها تشنگی ٬

مثل خندیدن ٬‌ بعد از یه غم بزرگ ٬

مثل اینکه سالها کور باشی و یه دفعه چشمات رو بهت پس بدن و تو نمی دونی از خوشحالی کجا رو باید نگاه کنی ..٬‌

دیگه دلت نمی خواد حتی برای یه لحظه ٬‌ حتی یه لحظه چشماتو ببندی ...

اگه تونستی اسمی براش پیدا کنی ٬‌ حتما به منم بگو ...!!!

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:۳٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٦/٥/۱٩

زلال

زلال

یه اسمه ٬ یه  صفت ٬‌ یه کلمه

مثل همه ی  کلمه ها٬

اما معنی اونو از تشنه ای بپرس ٬‌ که به چشمه رسیده !!

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٦/٥/۱٩

انتظار

تشنه ام ٬ تشنه

بی تابم ٬‌ بی تاب ...؛

منتظر ٬یه انتظار شیرین ٫‌ قبل  بوسه از یار !

دلم می خواد هر چی تو دلمه بگم ٬‌اما ...

اما انگار این حرفا محرم می خواد .

انگار

بــــازم گــــم شـــــدم ...!!

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:٢٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٦/٥/۱٩

 

تا حالا فکرشو کردی

چه خوب میشه ٬ که برگردی ؟!!

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٦/٥/۱٩

حرف بی حساب

بچه تر که بودم همیشه از دختر جماعت بیزار بودم .

با این استدلال که دوست های پسرم هر چند سال که بگذره ، بازم رفیقام می مونن .

رفاقتمون قدیمی تر و شیرین تر میشه و رابطمون  مستحکم تر ،  تجربه هامون بیشتر ودلخوری ها کمتر...

اما دختر چی ...؟!!

تا وقتی نیست دوتا دردسره ، وقتی هست ، هزار و صد و سی و نه تا !!

بعضی ها هم ( از جمله خود من  ) ،خدا رو شکر ، دل که نیست ، توالت عمومیه !!!! هر کی میاد و خلاصه یه گندی می زنه و خدافظ ...( اصلا تعبیر قشنگی نبود ولی خوب ، واقعیته...!!)

وقتی هم که بخوان ازدواج کنن پدر صاب بچه رو در میارن ، اون موقعست که اگه گرفتار شده باشی ، حسابت با ...

دو حالت هم بیشتر نداره

1- اگه تو رو بخوان که باید نتیجه حماقتتو تا آخر عمر پس بدی ( تازه اگه بتونی از پس هزینه ها بر بیای )

2- اگه هم پای یه از ما بهترون وسط باشه ( که 99% موارد نیست !!!!!!!!! ) بعد از مدتی ، همه چی فراموش میشه ...

علی می مونه و حوضش .....

در حدی نیستم که نقد کنم ،

صرفاً تجربه های شخصیه .

با این همه اگه دختر خوبی باشه ( که صد البته  99.9999999% موارد هست و اصلا شکی نیست که این رقم کاملا دقیق و طبق آخرین آمار دانشمندان بزرگ علم جرم شناسیه  !!!!!!!!!!!!! ) ارزشش رو داره که فقط دوستش داشته باشی .

 

حالا اینو میشه تو یه جمله گفت ، میشه مثل این پست روده درازی کرد و یه دنیا اراجیف گفت .

این دیگه هنر نویسندست .

+   مـــحــــمــــــد ; ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٦/٥/۱٧

خود حذفی !!

بهتون قول داده بودم که نوشته های خوبی براتون بیارم

پس فلن منتظر باشید ،  چون این دو نوشته اصلا خوب نیست ...!!!!!!!!

فقط یه تمرینه برای شیوه نگارش جدیدم ...

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٦/٥/۱٦

قصه ی من و دختر فاحشه...

بهتر بود این ماجرا بین من و اونایی که شاهدش بودن دفن بشه ، اما انگار دیگه اختیار دهنمو ندارم ..

زمانی بود که عشق اساتیری معتقد بودم ، تا اینکه...

خدا رو شکر زیاد طول نکشید ، اما در همین مدت کوتاه اتفاقاتی افتاد که آرزو می کنم هر چه زودتر جاش خوب بشه !

( کمی بی ادبی گاهی بد نیست... )

به هر حال قصه من از یک ظهر سرد تابستونی شروع شد !!

حالا چرا سرد ؟!!

میگم خدمتتون ...،

 چون وقتی دیدمش انگار یه دو جین  قالب یخ روم ریختن ؛ که بیشتر از سرما ، درد داشت ...!

شاید طبق معمول از قیافش خوشم نیومده بود ...و شایدم به خاطر چیزایی که ازش شنیده بودم .

مانتوی طوسی با لکه های سفید و مشکی  یا مانتوی سیاه با لکه های طوسی و سفید یا هر کوفت دیگه ای به عنوان مانتو تنش کرده بود و یه روسری سفید با لکه های مشکی یا یه روسری سیاه .... سرش کرده بود !

کیف دستی کوچیک آبی و فوق العاده بهم ریخته و نامرتبی رو شونش  بود و یه گوشی ان 76 هم دستش بود .

دست چپش ...، یا شایدم راستش ...

نه همون چپش...

نمی دونم ...

حالا مگه مهمه ....

گیر دادی ها ...

می گم دستش بود ...، تو پاش که نبود ...!

یعنی چی .... ؟

درست حرف بزن !!!!!!

خودتی ...

حالا که اینجور شد ، اصلا تعریف نمی کنم .

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٦/٥/۱٦

يه نوشته ی بی مزه :

سلام

الان حس نوشتن دارم ،

برای همین قبل از اینکه به هر دلیل از بین بره ، شروع کردم . دل و دماغ سابق هم که دیگه نیست .

نتیجه این میشه : ç " مردی با شکم بزرگ "

خانوم ها - اه اه !!

باید اعتراف کنم که چون چند وقته ننوشتم ، ممکنه یکم دری بری بشه ، اما مهم نیست ، از هیچی که بهتره ...

به هر حال نتیجه داد .

زیر و رو کردن کمد و پیدا کردن چندتا نامه قدیمی ، دوباره کِرم خودشو ریخت ...!

خانوم ها -  اه اه ... بـــی ادب !!!

یه جایی خوندم :" وقتی این همه اشتباه تو دنیا هست ، چرا آدم باید یه اشتباه رو دوبار تکرار کنه ...! "

یکی به من بگه چرا این کارو می کنم ... ،

 سیر در خاطرات شیرین گذشت رو می گم ،

که منجر میشه به دپرس شدنم و بـــد و بی راه گفتن به بخش عظیمی از جامعه امروز ، که متاسفانه از خانوم ها تشکیل شده ...!

خانوم ها برو بابا حال نداری ...

من هیچ وقت شما رو درک نکردم .

زمانی برای یه پسر حاضرین تن به کثیف ترین کارها بدین و زمانی به پاک ترین احساس شون می خندین .

نمونش زیاده ؛ خودتون هم خوب می دونید منظورم چیه ، پس دهنتون رو کج نکنید !!

بی انصافیه اگه همه تقصیر ها رو گردن شما بندازم ، چون صد البته که کرم از خود پسراست ...

اما شما هم بدتون نمیاد به خاطر خیانت پسره ،  به اسم تلافی... ، یکم زیر آبی برید ... ، البته گاهی ، نمی گم همیشه !!!

فلن بسه>|<

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٦/٥/۱٦

داستانک ۰۰۱

مدتهاست وقتی که به تلفنش زنگ می زنی فقط يه پيغام می شنوی :
من شوهر کردم !!!

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٦/٥/۱٠

عجب ۳۴...!

اینجا یه اشکالی هست . نمی دونم چیه . ولی انگار یکی داره نیگام میکنه !
از صبح تا حالا همین جوری ذل زده به من .
نمی دونم چی می خواد . شایدم منتظر من چیزی ازش بخوام ؟!
چقدر قیافش آشناست . یه جایی دیدمش .
ببینم ٬ نکنه ...؟
آره خودشه دیروز تو سلمونی روبروم نشسته بود .
اونجا هم همین جوری نگام میکرد .
این بار دیگه میرم جلو و ازش می پرسم ...

قطعه ای از نمایش نامه  دوستی در آینه . نوشته خودم !

+   مـــحــــمــــــد ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٦/٥/۱٠

همه چيز مثل سابق بود اما ...

خندید ٬ مثل همیشه
نگاهش آروم بود مثل همیشه ...!
مانتوی سفیدشو پوشیده بود و عینک آفتابی همیشگی شو به چشم زده بود
همه چیز مثل سابق بود .
اما وقتی جلو رفتم و سلام کردم گونه هاش سرخ شد و با دست به آقایی که بغلش نشسته بود اشاره کرد و گفت :‌
معرفی می کنم ٬‌شوهرم بهرام !

+   مـــحــــمــــــد ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٦/٥/۱٠

معنی زندگی

زندگی یعنی :

تـــــپــــیــــــدن یــــــک قــلــب

زندگی یعنی :

بــــــــــــــــــــــــودن ؛‌

بـــــه هــــــر شـــکــــــل و در هــــــــر کــــــــجــــــــــا !!

زندگی یعنی :

تشنگی ٬ دلتنگی  یه جرعه آب !

زندگی یعنی :

بودن و دیدن و رفتن

زندگی یعنی :

تـــــــــــوقــــــــــف مــــــــــمــــــــنـــــــــــوع

یعنی :

حـــــــــــــــرکــــــــــــــــــــت !!

+   مـــحــــمــــــد ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٦/٥/٩

یادش بخیر جوونی

یادش بخیر جوونی

حالا اگه گفتی من کدومم ؟؟

+   مـــحــــمــــــد ; ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٦/٥/٩

تولد وبلاگ

تو ســــــر آغـــاز مـــــنــــــــی

مــثـــل خــــــورشــــــیـــــــد ، بــــاســـــــــه روز !!!!

وبـــــــلاگـــــم یـــــک ســــالــه شــــد 0

Happy birthday to my Web log!!!!

دلم می خواست به این مناسبت یه حرف بزنم ، اما چه کنم که بسته پایم !!

فلن به همین یه بیت شعر قناعت می کنم ، تا یه تخم کفتری چیزی بخورم زبونم باز بشه !

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

                                           که علم عشق در دفتر نباشد

+   مـــحــــمــــــد ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٦/٥/٧

خوش اومدم و اومدی

آخی

نفس کشیدم

پرشین بلاگم نبود انگار خفه شده بودم !!!!!!!!!!!

+   مـــحــــمــــــد ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٦/٥/٧

اومدم!!!!!!!!!!

روزهـــــــــا گـــــــر  ر فــــــــــــــــت ؛

گــــــــــو رو ٬‌ بــــــــــاک نـیـســـــت ؛

تـــــــــــــو بـــــمان ٬‌

ای آنــــــکه چـــــــون تـــــــــــو ٬       پــــاک نــیــســــت ؛

+   مـــحــــمــــــد ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٦/٥/٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir