ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

اينکه شعر نيست !!

آینه ای باید ساخت ،

که در آن ،  

وسعت روح انسان ،

به وضوح ،

نمایان باشد ...

+   مـــحــــمــــــد ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٦/۸/٢٥

از خودم ... چندميش رو نمی دونم

شرافت ، وجدان ، عصمت ، عفاف ، پاکدامنی

همه و همه ، مثل دست و پا و قلب و چشمهای تو هستن .

اگه از دست دادی ، هر چی که جاش بزاری ، مصنوعیه !

پس قبل از اینکه از بین برن ، مراقبشون باش ...

+   مـــحــــمــــــد ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٦/۸/٢٥

داستانک جديد !!

ملافه ی سفید ،  بالشی نرم ،  لوله ای برای تنفس ، یک دست لباس بی کدمه ی سبز ،  چند شاخه گل پژمرده و حسرتی به اندازه ی یک عمر ...

اینها ، تنها باقیمانده ی یک عمر تلاش او بود ...

+   مـــحــــمــــــد ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٦/۸/٢٥

 

من همینم ٬

زاده ی پندارهای پوچ و مبهم خویش !!!

+   مـــحــــمــــــد ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٦/۸/٢٢

 

مرا عجز و تو را بیداد دادند

به هر کس آنچه باید داد دادند

گران کردند گوش گل پس آنگاه

به بـلبـــل فرصت فریاد دادند

+   مـــحــــمــــــد ; ٧:۳٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٦/۸/٢۱

ناخدايی به نام خـــــــــــــــــــــــــــــدا !

کشتی طوفان زنده ی دنیا ، تنها و تنها ، یک ناخدا دارد .

خــــــــــــــــــــــــدا !!

بخواهی یا نخواهی ، بر کشتی او سواری .

بیهوده برای انکارش در تلاشی .

می ترسی ؟  تنهایی ؟ ضعیفی ؟ عظمت موج دلت را لرزانده .

تقلا  نکن . دست و پای بیهوده نزن

فقط به پیر راه بلد کشتی اعتماد کن .

پیر دانایست . مهربان است و بخشنده .

اگر می ترسی ، اگر تنهایی ، اگر ضعیفی . نترس !

فقط چشمانت را باز کن

دستش  را ببین ! به سوی تـــــــــو دراز کرده !

بگیر ،  نترس ،  او با توست .

همیشه با تو بوده .

از آن لحظه که طفل نوپایی بودی و از همان لحظه که در دل کوچکت ، جز پاکی نبود .

او با تو بود . نگهبان دل کوچک و تن نهیفت بود .

دست پر قدرت او را رها نکن . به ریسمان پوسیده شیطان چنگ نزن .

می افتی .                

غرق می شوی !

قبل از ینکه بفهمی ، موجی ، هر چند کوچک ، تو را که مست زیبایی آبی و از قدرت خوفناکش بی خبری ، به کام خود می کشد و تو هــــــــــــنـــــــــــــوز بی خبری !!

اما اگر افتادی . باز هم نترس .

پیر دانایست . می داند کجایی .!

هر لحظه که خواستی ، باز فریاد بزن ،

کمک بخواه ،        

از ته دل ،

                حتی بی صدا ،

نترس !

میداند کجایی !

 از آن بترس که خود ندانی کجایی !

شاید روی آب غوطه وری  !

 به قدرت بازوانت نناز . شاید لحظه ای دیگر ...

هنوز می لرزی  ، از چه می ترسی ؟!!!

 همه اینها ،

کشتی ، باد ، بادبان

حتی این امواج سهمگین هم ، ساخته اوست .

گفتم که ، پیردانایست .

عمرش از هر بودی و نبودی بیشتر است .

زیرا بود وقتی که هیچ چیز نبود !

یا فاطمه ، بنت نبی ..

من محمدم

دلم لرزیده ،

کمک می خواهم ...

+   مـــحــــمــــــد ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٦/۸/۱٩

شعر سحرگاه (از اشعار مهر پارسال) همه اينا از آرشيو که سری نميزنيد

امشب از اندوه تو با باد

سخن ها گفتم

درد دل خفته ی خویش

                        به دریا گفتم

دل دریا خون شد .

اما ،

هیچ نشنیدست کسی ،

قصۀ داغ جگر سوز مرا

که سحر ، سر بر مهر

با ناله و آه ،

به درگاه خدا می گفتم !

+   مـــحــــمــــــد ; ٥:٠٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/۸/۱٧

از شعر های ماه آبانم!!! البته آبان پارسال

جادۀ افسوس های عاشق ،

بی  انتها ...

و افق آرزوهایش ،

همچون اوج پرواز احساسش ،

بی سرانجام است .

من

محمد ،

ساکان همیشگی کوچه های فراموشی تو ،       

            بی هیچ ادراکی از زمان و مکان

                                                به یادت

                                                  شمعی از جان برافروخته ام .

و تو انگار رهگذری هستی

بر جاده زمان ،

که مدتهاست

عطر اندامت ، رفته است از خاطر در دیوار کاه گلی کوچه ی ما.

                                 سفرت خوش غریبه !

+   مـــحــــمــــــد ; ٥:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٦/۸/۱٤

از خودم

اگه می خوای همیشه بهترین باشی

بهترین منتقد خودت باش

+   مـــحــــمــــــد ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٦/۸/۱٢

دل فرهاد

می خوام قصه بگم

یه قصه ی بی پایان

یه قصه ، که شاید شروعش زیبا بود و پایانش ...

قصه غصه های فرهاد ، که امروز خیلی دل تنگه

فرهادی که بی شک ، تنهاییش رو با کوه تقصیم کرده بود

فرهادی که کوه سنگ رو ، محرم تر از دل سنگ مردم می دونست.

کی می دونه وقتی تیشه به سنگها میزد چی تو دلش چه غوغایی بود ؟

وقتی زیر آفتاب داغ تابستان کوهستان ، همه بدنش خیس خستگی بود چه حسی داشت ؟

وقتی کوهستان ، زیبایی جامه ی سفیدشو ، به رخ پنجره های بسته ی  اهالی شهر سنگ می کشید ، قلب شکستش ،  بالای کوه ، به چه امیدی می تپید ؟

کی می دونه امید برای عاشق چه معنی داره؟

چندبار بغزشو با آهی سردی سر داده بود ؟

شاید دل کوهستان هم به رحم اومده بود .

شاید آه تنهایی فرهاد ، سخره رو هم به سطوح آورده بود .

کی می دونه ...

شاید تیشه ی فرهاد مدتها ساکت و آروم یه گوشه نشسته و نظاره میکنه که فرهاد ،  چه جوری با قطره قطره اشکش ، دل سنگ کوه رو می شکافه.

کی می دونه ...

کی می دونه شیرین ،

تو همون لحظه ها ، تو ساحل آرامش کدوم آغوشه گرمی پناه گرفته بوده  ؟!!

کی می دونه ...

شاید مرگ فرهاد ، براش آرامش ابدی بوده .

فرهاد ، که با مرگش ، عشقشو ثابت کرد.  

حالا ٬ یکی نیست بگه به تو ،

چی کار کردی ، که ادعــــــــــــــــــای عاشقی می کنی ؟!!

این روزا دلم گرفته ...

خــــــــــــــــــــیــــــــــــلـــــــــــــــی ...

 

+   مـــحــــمــــــد ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/۸/۱٠

اصلا حالم خوش نيست

سکوتم از رضایت نیست

دلم اهل شکایت نیست

+   مـــحــــمــــــد ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٦/۸/٩

زنده باد زندگی

می نویسم . از سر خط  ...

الف ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ر ر مثل روز ز ز ز ز ز مثل زندگی

مثل روزهای زندگی

یه روزی مثل دیروز ، مثل امروز ، مثل هرروز

مثل ساعت های شیرین زندگی

مثل زمانی که مست از خونه بیرون میای و به همسایه سلام می کنی

مثل لغاتی که بی محابا توی ذهنت میرقصه

مثل جادویی که به هر لغت ، معنا می ده

مثل عطردلچسب پاییز که هوای کوچه رو پر کرده

مثل برگهای زردی که کف کوچه رو فرش کرده

و مثل خدایی که این همه زیبایی رو خلق کرده ...

و چقدر می تونه زیبا باشه

اگه یه لحظه  ، فقط یــــه لحظه ،

چشماتو بـــــــاز کنی ...

چرا باید خدایی رو انکار کنم که بودنش بهم آرامش میده ؟!!!

دستی که هر لحظه آماده ی کمک کردنه .

چراغی که همیشه آماده ی روشن شدن و نور دادنه .

و لذتی که در آرامش زنده بودنه ...

چی باعث شده این همه با خودم دشمن باشم ؟

 اشکال کار دنیا کجاست که فرسنگها بین من و خودم فاصله انداخته ؟

با کی قهری ، با خودت  ؟!!

آخ که چقدر حقیر شدم .

دختر زیبا رویی دلم رو برد و من روزها فقط فکر کردم وغصه خوردم !!

وای که چــــــــقـــــــــدر زنــــــــدگـــــی به خودم بدهکارم !!!

+   مـــحــــمــــــد ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/۸/۳

مناسبت

به نام خداوندگار عشق ٬‌ خداوندگار زیبایی

و هر آنکس که می خواست پروانه باشد .

فبل هر چیز سلام

چون سلام کردن رو دوست دارم

بعدش هم که یه دنیا حرف تو دلم مونده که باید بنویسم و تقدیم کنم به همه دوستان .البته اگه قابل بدونن و بخوننش .

ولی انشاا... سر فرصت همین مطلب رو کامل می کنم ....

تو این ۱۴ ماهی که خودم شروع به وبلاگ نویسی کردم ٬‌ کمتر از ۶ ماه فعال بودم . چند وقتی هم با خودم قهر بودم و بنا به دلایلی از نوشتن خودداری می کردم .

یه مدت کوتاه هم با آدرس www.rostan.blogfa.com  نوشتم .

با نام ~ برای همیشه ~ شروع کردم با نام ~ برای مدتی کوتاه تر از همیشه~ ادامه دادم مدتی ~ بی خوابی ~ رو انتخاب کردم با ~رهایی~ مدتی قهر کردم و با ~ تنها تر از هیشه  ~ برگشتم و با ~آزاد تر از همیشه~ بزرگ شدم. با ~دیوانه~ زندگی کردم و حالا هم ~ اینجا پرنده ای لانه کرده ~ در خدمت شماست.

به  قول شما هم همیشه مجنون بودم .

اما اینکه چرا اینقدر اسم عوض می کنم ٬‌ یه رازه نه چندان مهمه که تاحالا فقط یه نفر ازش خبر دار شده .

با دختر و پسرای باحالی رفیق شدم . مثل مهدی و محمد بسیار عزیزو گلم که خیلی کم لطف شده . غزل عزیز و مریم خانوم های گل . تینای مهربان ٬ خانوم دکتر ٬‌ شیما که یه پارچه خانومه . دوتا نیلوفر گل٬‌شقایق نازنین از آلمان ٬‌ خود نازنین از دبی و بسیار از دوستام که خیلی وقته ازشون خبری نیست .

تنها نکته مثبت این وبلاگ همین بود. با کسانی آشنا شدم که نه پوله نداشتم براشون مهم بود و نه قیافه ی بد ترکیبم .

کمتر از ۱۴ ساله که می نویسم. اما هیچ وقت طراوت دوران ۱۶- ۱۷ سالگیم به نوشته هام برنگشت .

شعر نوشتم . نمایشنامه هایی که هیچ کس کاملش رو نخوند . ۳۰ داستان کوتاه چند خطی و دو داستان بلند بی سرانجام .

۲۰ سالم بود . که برای اولین بار احساس کردم کسی رو واقعا دوست دارم . بچه بودم . خیلی زیاد . هیچی بلد نبودم . نوی نو ٬‌ خره خر!

اما تغییرش رو تو نوشته هام کاملا حس کردم .

نامه ای که دل سنگ رو آب می کرد٬  روی یک برگ کاغذ نوشتم و به اولین دختر زندگیم دادم .

بسیار دری وری شنیدم . از پسرایی که مردی رو فقط تو اتاق خواب بلد بودن و حتی جرات گفتن اسمشون رو هم نداشتن و از دخترایی که فکر می کردن خیلی ...

خیلی ها هم خواستن بدونن این همه سوز به خاطر چیه و حس کنجکاوی خفشون کرد !!

اما بجز چند نفری با مرام همه ...

گلایه ای نیست . چون انتظاری نیست .

چند وقت پیش هم قصد داشتم وقتی به این آمار رسیدم تعطیلش کنم و با یه آدرس دیگه بی سر و صدا برای خودم بنویسم .

اما دلم نیومد . به خاطر آرشیو ی که همه ی افتخارمه . با کمترین کپی برداری ٬ فقط زاییده ذهن بیمار خودم .

از روده درازی خوشم نمیاد و سلام کردن رو دوست دارم و ...

حرف زیاده ٬‌ به اندازه یک عمر تنهایی تو تفکراتم . اما کو حوصله گفتنش و کو مرد خوندنش ...

شرط می بندم هیچ کس حتی زحمت تااین پایین اومدن رو هم به خودش نمی ده !!

اما حالا می خوام به احترام اولین مطلب وبلاگم که از اتفاق ٬ اواین شعر کل زندگیم هم هست ٬

اونو دوباره بنویسم .

خیلی دوسش دارم . به خاطر تمنای ساده و زیبایی که تو هر جملشه .

شبا

وقت جوونیه پیرا

وقت آب بازیه عشق

وقت تسبیح و دعا

چشام از غصه پر آب

تنم در حسرت خواب

دلم لبریز نیاز

می خواد از خدای راز

بهم بده

یــــــــه جــــــفـــــت نــــــــــــــــــــــــــــــاز!!

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٦/۸/۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir