ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

فقط یک نوشته

 این نوشته رو وقتی نوشتم که حالم خوش نبود برای همین پر از غلط املایی بود . پس دوباره نوشتم :)  => 

بعد از فاجعه ی فروپاشیه دلم ، شبی در خرابه ها ، خسته و افسرده ، به دنبال جعبه کوچکی بودم ، که یادگارهای کودکیم را در آن پنهان کرده بودم .

بناگاه آینه ای یافتم . زنگار گرفته و غبار آلود .

این همان آینه ایست که در کودکی ، ساعتها در آن می نگریستم ، تا شاید ، خود را بیابد .

اما امروز ،  از ترسی پنهان ، دستانم لرزان بود .

این بار که در آن می نگرم ، چه کسی درون آن است ؟؟!!

.........................................

شاید سخت ترین لحظه زندگی ، وقتی باشه که باید به خاطر کارهایی که کردیم ، جواب پس بدیم . و شاید نامه ی اعمال قیامت . تنها یک آینه باشه ...

امشب دلم گرفته . نمی دونم چرا باز بی خواب شدم . جدیدا خیلی بد می خوابم . دوستی می گفت ، غمتو فریاد بزن .

اما این فریاد نیست ، وقتی غمتو نمی شناسی ، فقط یک آه بلند و کش داره .

دلم برای شوق دیدن پروانه ها و مورچه ها باغ اجدادی تنگ شده . وقتی که ساعت ها به حرکت مورچ ها زل می زدم . دنبالشون می کردم . وقتی که حس می کردم باهام حرف می زنن . وقتی پروانه ای رو دستام می نشست ، انگار بزرگترین هدیه دنیا رو بهم دادن .

متنفرم ازین حیاط سیمانی . وقتی که به خاطر عقایدم کارم رو از دست دادم ، هرگز فکر نمی کردم باید دروغ بگم تا باقی بمونم .

چقدر خنده دار شدم . یادمه به یک عروسی مختلط دعوت شده بودیم و من در تمام مدت سرم پایین بود .

وقتی که فکر می کردم دختر روی تاب زیبا ترین دختر دنیاست ، اما هیچ وقت اینو بهش نگفتم .

حالا که فکرشو می کنم . همیشه تنها بودم . حتی زمانی که فکر می کردم حق با منه .

عجیب نیست که حالا هم تنها هستم .

وقتی پرسید از چی می ترسی و من یک قطره اشک تو چشمام بود و گفتم : می ترسم حتی توی قبر هم تنها باشم .

شاید عقایدم برای سنم زیاد بود که اینجوری آشفته شدم .

وقتی که همه تو کوچه ها دنبال توپ فوتبال بودن و من شگفت زده به دختر همسایه نگاه می کردم که چرا دیگه باهام بازی نمی کنه ؟!!

شاید اون زودتر از من فهمیده بود که من دارم بزرگ می شم . اما من چرا اینقدر دیر فهمیدم ؟!!

مشخصه که حالم خوش نیست ، مگه نه ؟

امشب ، با یک لیوان آب ، مسته مست ، تلو تلو خوران و آشفته از یک سردرد طولانی . نشستم و نوار چشمک زده روی صفحه رو دنبال می کنم ، که ببینم امشب چه قصه ای برام تعریف می کنه .

اما این بار اصلا نمی فهمم چی می گه ؟

اون نگاهم می کنه و منم منتظرم که یک تکونی به خودش بده . اما دریغ از یک کلمه .

خیلی وقت بود که به روزهای طلایی خودم فکر نکرده بودم . دلم گرفته .

اونقدر که می خوام یک پرده سیاه روی صورتم بکشم و تا صبح به حال کودکی گریه کنم ، که زیادی می فهمید .

می تونم حدس بزن که قیافه ی شما هم دیدنی شده ،

پرنده کوچولوی قصه ی ما ، بازم هوس پرواز کرده ، اما مثل همیشه ، قبل پرواز دست و پاشو گم کرده .

خسته ام ، خدایا ، خسته ام .

حرف زیاد دارم ، خودت می دونی ، پس دیگه گفتن نداره .

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/۱/۳٠

شعر غریبه

 

تو زندون خیال تو
دلم پوسید
یه فکری کن
گلستون امید من
همه خشکید
یه فکری کن
هنوز بوی تو رو داره
در و دیوار این خونه
هنوز عکس توی آینه
میون اون دو گلدونه
منم محتاج عشق تو
پرستارم ، یه فکری کن
غریب و بی کس و تنهام
تو رو دارم ،‌یه فکری کن
..............................
 تو خواستی از تو دور شم
می خواستی راحت بشی
می ترسیدی دیر یا زود ،
‌به من بد عادت بشی
تو گفتی از پیش تو ،
باید بزارم برم
گفتی یه کاری کنم
تو بری از خاطرم ،
نمی دونی چه سخت بود
رفتن از تو دوری
هی به خودم می گفتم
باید بری مجبوری
فقط خدا می دونست
تو دل من چی می گذشت
تو بیرونم می کردی
بدون راه برگشت
نمی دونی اوایل ،‌

برام چقدر مشکل بود
ولی کنار اومدم
با دردی که به دل بود
نه دیگه من همونم
نه دیگه تو همونی

+   مـــحــــمــــــد ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/۱/٢٩

و تنها اوست

 

بی قرار رفتنم ، شاید

                         در راه ، کسی باشد .

و تنها اوست که می داند ، شقایق ها

کدامین فصل می رویند  ....

.......................................................................................................................................

نگه کن در فراغ ما

که هر شب سیل اشکی را

به پای تشنه ی شقایق ها

روان می سازد و آنگاه

چو خورشیدش برون آید

دلی خسته به جا ماند

+   مـــحــــمــــــد ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٧/۱/۱٩

معجون جاودان

سلام

بازم می خوام بنویسم .

خوب مگه چیه ؟!!

نمیشه که همه رو راضی نگه داشت ...

در مورد زیبایی ، چرا همه آدم ها شیفته زیبایی هستن ؟

اصلا چرا همه آدمها چشم دارن ، به هر حال دارن ، حالا کم بینایی یا نابینایی هم شامل میشه . تا حالا از خودت پرسیدی این همه شباهت بین آدمها از چی ناشی میشه ؟

مثلا همه مردها عاشق زنان خوشگل هستن . یا خانوم ها از مردهای قوی خوششون میاد ، بعضی از مردهای خشن و بعضی از مردهای رمانتیک . بعضی مردها به خانوم های تپل و سفید علاقه دارن ، بعضی ها به خانوم های لاغر و برنزه .

در مجموع یه کسی از یه خانومی در یه جایی خوشش میاد . تا اینجا شد ظاهر . اما بحث می رسه به جایی ، که یه لحظه همه این خصلت ها کنار میره و یه نفر اساسی به دلت می شینه .

و هرچی هم بهت بگن ، آخه الاغ این به درد تو نمی خوره ، مرغ جنابعالی یک پا داره .

همه ما حداقل یک بار این خریت رو تو زنگی مرتکب می شیم . اما هیچ وقت فراموشش نمی کنیم ، به هر حال برامون شیرینه و جذاب . دیدن دو نفر توی یک فیلم که همه دیگه رو دوست دارن ، بانویی که عاشق پسرشه ، پدری که با لبخند دخترش زندست و این همه زیبایی ، که برای داشتن اون لحظه ها ، مدام با خودمون کلنجار میریم .

این ها نمی تونه اتفاقی باشه .

یه روزی دوست داشتم بازیگر بشم . خوب چندتا تئاتر هم بازی کردم و یه فیلم هم به مرحله فیلم نامه خونی رسید . اما نشد .

حالا من یک ....

همیشه دوست داشتم می تونستم فیلم بسازم .

خوب نوشتن هم یک نوع کارگردانیه که همه زحماتش به گردن خودته .

از مجموعه این اراجیف می خواستم به این نتیجه برسم : چه جوریه کسانی که قدرت دارن ، به جایی ساختن فیلم هایی در مورد زیبایی که مستقیما به درمان دردها منجر میشه ، شروع به ساختن فیلم سیاه می کنن ، که نه تنها مشکلی رو حل نمی کنه ، بلکه موج عظیمی انرژی منفی وارد ناخودآگاه ما می کنه.

خیلی باید مراقب روحمون باشیم . از جمیع جهات ، خنده و شادی درمان بوده و غم و غصه ، درد و مریضی .

چرا باید کاری کرد که نتیجش رو می دونیم . بزرگان همیشه گفتن ، هم دراین دنیا و هم در اون دنیا ، چیزی عایدت میشه که می خوای .

من در مورد عشق واقعی می نویسم ، تا شاید روزی نصیبم بشه .

در مورد زیبایی ، دوستی . در مورد آدمهایی که وجودشون به ظن بسیاری ، فقط خوش خیالیه و بس .

در مورد آرمانهایی که همیشه داشتیم و گه گاه برامون آرزو میشن . بهشون پشت می کنیم و فراموشون می کنیم . و در نهایت این ما هستیم که فراموش میشیم .

کسانی که با عشق جاودانی پیوند خوردن ، همیشه جاودان می مونن و ما که درگیر روز مرگی ها شدیم ، همین روزها به باد فراموشی سپرده میشیم .

پرنده کوچولوی من در قلب جهان زنده می مونه ، تنها و تنها اگر ، جمله ای بگه که جاودانه باشه .

خدایا مارو ببخش که اینقدر زود ، بزرگترین چیزها رو با کوچکترین چیزها عوض می کنیم . زیبایی ها رو زشت می کنیم و در نهایت در حسرت یه تابلوی زیبا همه عمرمون رو به هدر می دیم .

بهمون بیاموز که وسعت در نگهمان باشد .

یا مقلب القلوب و البصار

یا مدبراللیل و النهار

حول الحالنا الی احسن الحال

این زیباترین دعایی که تا به حال به گوشم خورده .

برام دعا کنید .

مخلص همه بندگان زیبای خدا . محمد

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/۱/۱٦

معلم اخلاق

 

نوشته قبلی تموم نشده بود . فقط یه پشه نزاشت تمومش کنم .

مهم اینه که تو بدترین شرایط . بهترین فکر رو به عمل تبدیل کنی . می خوام همین طور صحبت کنم . اونقدر حرف بزنم تا خسته بشم . اونقدر تو این دل صاحب مرده خودم کندوکاو کنم تا ریشه یه چیزهایی رو پیدا کنم . به حرفهای دکترقمشه ای  فکر میکنم . به چیز های خوب . به اتفاقاتی که بهم آرامش بده . به سختی هایی که پشت سرگذاشتم . درسته از دست خودم ناراحتم .

منظورم ازین که نمی تونم دل بکنم "تو این نوشته پایینی "این نبود که می خوام تمام زندگیم بهش فکر کنم . اما نمیشه حد و مرزی برای علاقه تعیین کرد . این کشوریه که محدوده اون رو فقط خودتون تعیین می کنید .

تو یه مطلب عجیب و شاید از دید چشمان پاستوریزه ، گستاخانه . یه چندتا جمله بود که خوشم اومد . این مطلب در مورد سکس و به اوج رسوندن لذت ناشی از اون بود .

چکیده اون مطلب این بود " برای لذت بردن ، فقط باید بخوای که لذت ببری . فکر کردن به ایرادات اون کار و نقص ها و بعضی شرمگساری ها ، مانع از به اوج رسیدن لذت ناشی از سکس میشه "

حالا میشه این کار رو به تمام زندگی تعمیم داد ، مثلا من ، نوشتن رو دوست دارم و می تونم با این کار از بودنم لذت ببرم . پس فکر کردن به غلط های دیکته ای فراوان و ایرادات نگارشی و جمله بندی ناصحیح و اینکه نوشتن این مطلب ممکنه تفکر چند نفر رو در موردمن ، منفی بکنه ، تنها مانع از لذت بردن من میشه .

در مورد دوست داشتن من هم همین موضوع صحت داره . من عاشق عاشق شدنم . پس نبودن طرفم و یا اینکه اون فرد در مورد من چی فکر می کنه . نه تنها منو از احساس متعالی بودن دور می کنه ، بلکه موجی از نفرت رو برام هدیه میاره ، که دقیقا نقطه مقابل لذت بردنه .

زندگی مجموعه ای از علایق ماست ، که در بدترین شکل ، تنها تبدیل به رویایی دست نیافتنی میشه .

حالا نمیشه به خاطر نداشتنش کل زندگی رو نابود کرد . چرا بیام خط بطلانی به تمام قلبم بکشم ، به خاطر اینکه یه نفر ازم دور شده .

گفتم دل کندن سخته ، چون دل کندن برای من به خاک سپردن مجوعه ای بدیع از لذت هاست که در معجون عاشقی نهفته است .

این معجون ساخته دست بشر نیست . کوته بینی ماست که به خاطر لذتهای کوچک ، گاهی بزرگترین چیزها رو به سادگی از دست می دیم .

مثل معلم های اخلاق شدم .

معلم بینشی داشتم ، به نام آقای عیسی زاده .

تنها معلم بینشی بود که حرفهای خودش رو می فهمید . وقتی حرف میزد که لازم بود چیزی بگه .

روزی به من گفت : روی گنج نشستی و خبر نداری .

 اما هیچ وقت جرات نکردم  آدرس این گنج رو بگیرم .

به راستی من کیم ؟

یک عاشق ، یک مجنون و یا بی کاری که شام سیری خورده ؟!!

موضوع برسر دوست داشتن یک نفر نیست . موضوع داشتن حسیه که فکر نمی کنم بشه با کلمات توضیحش داد .

شوقی که فارغ از زیبایی و زشتی و لحظه ای که در اون قرار داری و مکانی که درون ایستادی عمل می کنه .

موجودی زنده که جدا از تفکر و عقل ، ناگهان زیر پوستت جون می گیره و قبل از اینکه بفهمیش ، تمام وجودت رو در بر می گیره .

هیچ جای تاریخ بشریت نسخه ای موجود نبوده که بتونه جای این حس خداداد رو بگیره .

ناگهان متولد میشه و تو تنها والد اون هستی . بهش شکل میدی و بزرگش می کنی . اما در واقع خودتی که داری بزرگ میشی .

افسوس بعد مدتی ، به خودت می ایی و می بینی که جایی ، دست این کودک خوش صورت خوش کلام رو رها کردی و این کودک بازی گوش در صفحه ای از تاریخ زندگیت گم شده .

و تولد دوبارش .....

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/۱/۱٥

زندگی چیزی است ،‌ از من و ما بالاتر

 

سلام

اظهار پشیمونی چقدر سخته

چی باید بگم که خودمو ارضاء کنم ؟

دوستی می گفت : نوشتن برای تو جلبه نظر کردنه . اما داری خودتو خراب می کنی!

دوست عزیز ، شاید تو درست بگی . اما مگه من کیم ؟!!

فکر نکنم برای کسی مهم باشه که تو وبلاگ بی ارزش چی چیزی نوشته می شه

البته که مهم خودمم ، نه وبلاگ . اما من برای خودم می نویسم .

بازم حق با توست ، چون به من گفتی من ضعیفم که این حرفا ها رو می زنم .

وقتی که حرف به اینجا میرسه . باید گوش شنوایی باشی . بی منت و بی حرف و حدیث . فقط گوش بدی و ساکت باشی .

سالها پیش ، زودتر از زمان خودش . به موجود غریبی برخورد کردم ، به نام زن .

شاید از همون بچگی ، عاشق این شاهکار هنری شدم . جنسی در نهایت ظرافت و مقاومت . سمبل نرمی و استحکام . کاری به برتر یا  پست تر  بودن کسی ندارم . موضوع بر سر خلقت یک موجوده . در مورد ذات .

هنری سفارشی و بدیع . سمبل زایش و زندگی . کسی که واقعا حیات بشر بهش احتیاج داشت .

به قول خودم : زندگی چیزی است ، از من و ما بالاتر

از کودکی متوجه تفاوت های بسیاری شدم . که امروز خنده دار به نظر بیاد . اما در زمان خودش بسیار زود و غیر قابل درک بود.

شاید تفاوت . از همون دوران باعث نوعی گیجیه رفتار شد و نوعی احترام که از شخصیت افراد پیشی می گرفت . یعنی یک زن ، جدا از اخلاق و درونش ، ذاتا برای من قابل احترام بود و هست .

شاید فمینیست به نظر بیام . یا قول ایرانی ها زن ذلیل و یا ...

مدتها ، در داستانهام با دختران رنگارنگی هم کلام بودم . تا زمانی که با این بعد جدید زندگی ، به صورتی غریب و باور نکردنی ، آشنا شدم .

به شکلی کاملا منحصر به فرد .

گلگی از کسی که نمی شناسیش کار آسونیه .

خنده داره ، این پشه ها نمی زارن درست فکر کنم !!

داشتم می گفتم . دلیل این همه رنج و عذاب ، که شاید به مزاج عده ای قلیل ، خوش بیاد . اما جمع کثیری رو به صحیح یا غلط مجبور به سرزنش من می کنه ، تفاوت در پذیرش همین نگاهه .

من قادر نبودم به موجودی ذاتا مقدس و ارزشمند ، به چشمی معجونی از لذتها نگاه کنم .

من محمدم . کسی که بسیاری از خصلتها و هدف هاش ، در جریان ممدت اشتباهات خواسته و ناخواسته ، رنگ جماعت به خودش گرفت و نابود شد .

بله ، هدف من از نوشتن یافتن خودمه . مثل یک آینه .

جا نماز آب نمی کشم ، چون نیازی نیست ،

برای کی خودمو پاک نشون بدم . از تمام این حرفها ، تمام و کمال ، روی صحبتم با خودم بود .

همین عادت منه ،که همیشه بقیه رو گیج می کنه .

زمانی که واقعیت و رویا اونقدر به هم نزدیک می شن ، که حتی خودم قادر به تفکیک اونها نیستم .

دوست داشتن یک موجود ، در پایین ترین شکل حیات ، عادت و احتیاجه .

حالا به کسی که تا حد جنون آمیزی به زنان احترام می گذاشت ، حق بدین که وقتی عاشق یکی از اونها بشه ، نتونه به سادگی دل بکنه .

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٧/۱/۱٤

خسته از هر کلمه

به مهمانی کلمات می ایم

بار دیگر

من و خیالی باطل

واژه ها در رقصند  

مردمکان بی نور

چشمهایم بسته

غافل ازین همه دلداریه تو

بودن تو

دست نوازشگر و بی منت تو

در دل من ، کودکی گریان است

خسته از هر کلمه

یک کلمه اما هست ، که دادست شوق وصال

آن همه جمله که گفتند ، همه  در یک کلمه

آن هم هست  : "ســـــــــــلام"

خسته ام

بار خدایا دریاب  

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٧/۱/۱٠

چه باید بکنم تا نفسی تازه شود

سلام
آمده ام تا پایان
گویی که  نبوداست راه دیگری هرگز
چشماهایم ندید
اگر دیگری هم بود
به فساد رسیده است افکارمن اکنون
هرج و مرج بی پایان
و سکوتی یکباره و ممتد
همچون  قیل و قال کلاغ های باغ اجدادی

چو عاشق می شدم گفتم ٬ که بردم گوهر مقصود 
                                              ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد


این چند خط بی مفهوم
پاداش گریزی است
از تمامی پاکی ها
من و  یک جرعه نفس
من و  این گام بلند افکار
من و این تپش پنجره های سهراب
من و این قلم بی هنره پر از اشکال
من و تنهایی این فصل غریب
روییدن مرگ و مردن ز همه شادی ها
بهار آمد و بی هم نفسیم
چهلچه در شوق وصال و ما همه در قفسیم
کو سایه آرامش آن قدرت تو ؟
کوموج بلند آن  قد قامت تو ؟
چه باید بکنم تا نفسی تازه شود
مگر این چند سباح ٬ همه اش ویرانی است ؟
کو آن فریاد دشمن کش رستم.....
                                                                                 کو ؟؟؟؟؟؟؟؟
آخرین حرف چه باید باشد؟

به سکوتی باید گفت : آشفته تر از آنم ٬ که عاشق باشم ...............

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/۱/٩

سلام و عیدتون مبارک

سلام

هر چی فکر کردم ، دیدم معنی کار من فراره

اما از چی ؟

چرا باید در برابر کج فهمی های تو که از بخت نامراد دوستت هم دارم نوشتن رو کنار بزارم ؟

بهت بر بخوره که چرا می نویسم و بهم بگی که با نوشتن بین من و تو فاصله افتاده .

ازین محکومیت همیشگی بیزارم .

محکومی که خیلی کم فرصت دفاع از خودش رو داشت . در برابر جرمی به اسم دوست داشتن .

شاید اگه زندانی بودم بیشتر ازین ملاقات کننده داشتم . جالبه که بدهکار میشم . زمانی که درخواست کردم به حرفام گوش کنی !!!!!!!!

یا وقتی که گفتم تمام فلسفه به وجود آمدن

http://www.rostan.blogfa.com/

http://www.aghosheaftabi.persianblog.ir/

http://www.farhad25.persianblog.ir/

http://www.farhad25.parsiblog.ir/

http://www.farhad25.blogpost.com/

و چندتا وبلاگه دیگه که الان خاطرم نیست همش به خاطر اینه که دوست نداشتم بیای و بفهمی که بخاطر گوش نکردن به حرفام ، چند بار مجبور به نوشتن پنهانی شدم .

چند بار خواستم به حرفام در سرار دنیا گوش داده بشه تا بفهمم ، آیا دوست داشتن کسی که ازت متنفره جرمه ؟؟؟؟؟؟

چقدر سخته وقتی بهم حمله می کنی و می گی که فقط دنبال ترحم دیگران بودم .

وقتی اشخاصی که تو اینترنت باهاشون آشنا شدم رو مشتی دوست بی مصرف خطاب کردی ، اونقدر که تصمیم گرفتم از همشون فاصله بگیرم .

دوستایی که تنها مزیتشون این بود که بدون اینکه منو ببین یا بشناسن به حرفام گوش دادن و تشویقم کردن .

بله

من ایملها شون رو پاک کردم . اکثرشون رو ایگنور کردم . به جواب تلفن بعضی ها جواب ندادم . اما آخرش بهم گفتی که من فقط مظلوم نمایی می کنم و فقط دنبال جلب ترحم هستم .

اونقدر بهم گفتی که فکر کردم تبدیل به یک هیولای ترحم خوار شدم .

هیچ کس رو به خاطر این گناه تا ابد شکنجه نمیدن .

اونقدر که تو بی رحمانه به من حمله کردی ، هیچ دشمنی به روحم آسیب نزد .

خسته ام از فرار . فراری از خودم .

از کسی که همیشه صادقانه گفت دوستت داره .

من خوب یا بد همینم .

 این پرنده کوچولو رو "که به قول زهرا ، که احتمالا الان ازدواج کرده . "همیشه به محبت من احتیاج داشته ، رها کردم . تنهاش گذاشتم . و حالا دلم براش تنگ شده .

پرنده کوچولو هیچ جایی نداشت که بره و منم بی رحمانه بیرونش کردم . گذاشتم بمیره .

به خاطر تو با خودم دشمن شدم .

تو که همیشه خواستی آرامشت بهم نریزه ولی هر بار منو ناامید تر از گذشته رها کردی .

برام مهم نیست که میآی و این نوشته رو میخونی یا نه . اصلا مهم نیست که هستی یا نه ،

خیلی خوشحال می شدی اگه من تو یه شهر دور افتاده بدون هیچ امکاناتی می پوسیدم تا تو دیگه صدای منو نشنوی تا دیگه آرامشت بهم نریزه .

صد بار گفتم اگه مستقیم حرفی نمی زنم دلیل این نیست که حرفی ندارم .

خیلی پراکنده حرف زدم . اما باید از تمام دوستانی که بهشون سر نزدم و احتمالا الان دیگه فراموشم کردن عذر بخوام

و خیلی باید بچه باشی که بگی چرا ازون ها عذر خواهی کردم ولی از تو نکردم

چون هزار بار ازت عذر خواستم و تو هر بار گفتی که دیگه دیر شده .

فکر کردی اگه منو بچزونی یا بهم حمله کنی می تونی با آرامش برسی .

این منم مـــــــــــــــــــــحـــــــــــــــــــمــــــــــد

نه فرهاد یا هر خر دیگه .

دوست داشتنم منحصر به فرده و دیگه به خاطر نشکستن کاخ شیشه ای آرامش تو سکوت نمی کنم .

سکوتی که تا حد مرگ منو از خودم دور کرد . دیگه حتی نمی تونم یه جمله بنویسم . بی نهایت خسته ام . از کابوس های شبانه . از درد دلهای تنهایی .

دلم برای مطالبی که نوشتم و از ترس ناراحتی تو پاک کردم تنگ شده .

تو حرف نمی زنی ، نمی خوای منو ببینی ، چون حرفی نداری

چون از دیدن من واحمه داری .

چیه ؟!می ترسی منو ببنی و عاشقم بشی ؟؟؟؟؟؟؟؟

نه عزیزم . من فقط به دیدن تو قانع بودم . درست زمانی که سر تا پا از شوق داشتنت لبریز بودم .

وقتی که سد قدیمی و چرک آلود سکوت من بشکنه چیزی جز ویرانی آید من نمیشه .

سدی که 5 سال سکوت پشتش جمع شده .

من ابدا دیکتم خوب نیست . به قواعد نوشتن پارسی هم زیاد آشنایی ندارم . اما می نویسم ، چون دوست دارم .

سرم داره منفجر میشه .

همیشه دوستت داشتم .

شاید بیشتر از نوشتن .

به همین خاطر بود که بی نام و نشون نوشتم و پاک کردم ..................

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/۱/۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir