ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

فروخته شد

دلم را فروختم

به قیمت یک نگاه

مهم نیست .

دل من که دل نبود . سرش کلاه رفت >‌ارزش نگاه او بیشتر بود .مژه

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/۳/۳۱

ساعت سکوت 4

قسمت چهارم :

فریبا با صدای آرامی گفت : معلومه که می دونه ...،‌چی فکر کردی ؟

فرهاد کمی مکث کرد . به اندام ظریف فریبا نگاهی انداخت . انگار که تازه متوجه چیزی شده بود . برگشت و خود را روی کاناپه انداخت و گفت : خدا رو شکر ،‌ داشتم نگران می شدم .... راستی ،‌ امیر کجاست ؟

- خوابیده ...

- شام خورد ؟

- آره

- فریبا ...؟

دختر برگشت ،‌چشم هایش کمی قرمز بود . فرهاد به صورتش خیره شد .

با دست به کنار خودش اشاره کرد و گفت : بیا بشین اینجا ...

- سردمه . همین جا خوبه

فرهاد نفس عمیقی کشید و گفت : باشه ، ‌هر طور راحتی ...

- نمی خوای بپرسی ،‌ چرا اومدم ؟!

- من از دوستام نمی پرسم ،‌ چرا پیشم میان .

- صورت مسئله رو پاک می کنی ؟

- نه ، ‌وقتی از اتفاقی خوشحالم ،‌چرا دنبال علتش باشم ؟

- خوشحالی که من اینجام ؟

- نباشم ؟!

- نه ...،‌

فرهاد لبخندی زد و گفت : یعنی چی ؟

- چون الان مریم باید پیشت باشه ...

فرهاد یکه خورد . اخمهایش در هم رفت و گفت :‌ منظورت چیه ؟

- فریبا طبق معمول که در این مواقع به چشمهای فرهاد نگاه نمی کرد . سرش را پایین انداخت و گفت :‌ همین جوری . دیدم تنهایی گفتم باید زنت پیشت باشه .

- فکر می کنی من ازین وضعیت راضیم ؟

- نه ،... ‌اما تلاشی هم برای بهتر شدنش نمی کنی !

- صبر کن ببینم ... اینجا چه خبره ؟ ... معلوم هست چی می گی ؟

- من می دونم چی می گم ،‌تو نمی دونی چی کار می کنی .

چهره فرهاد برافروخته شد . با لحن جدی گفت : فریبا ...،‌اذیتم نکن . درست بگو ببینم منظورت چیه ...؟

فریبا برگشت ، اما باز به صورت فرهاد نگاه نمی کرد .

- تاکی می خوای به این وضعیت ادامه بدی ؟

- از کی تا حالا ،‌ اینقدر برای تو مهم شدم ؟

- همیشه مهم بودی ...

- فریبا منو دست انداختی ؟ ... چرا اومدی ؟ ... اومدی دیوانم کنی ؟

- نه اومدم کمکت کنم ...

- دعوت نامه داری ؟

فریبا نیشخندی زد و گفت : از کی تا حالا از دوستات دعوت نامه می خوای ؟!

- اگه می خوای حرفی بزنی رک و راست بزن ،‌ منو بازی نده

- من دارم رک می گم ، تو داری طفره می ری !!

- از چی ؟

- مریم

ناگهان فریاد فرهاد به آسمان رفت :‌من دارم طرفه می رم ؟ ... ، از چی ؟ کی باهات حرف زده ؟

- مریم ...

با شنیدن این اسم . اتاق دور سر فرهاد چرخید ...

- چی بهت گفته ؟

- اون چیزی نگفت ،‌ من چند بار باهات تماس گرفتم . جواب ندادی . شماره خونه رو پیدا کردم . تماس گرفتم . مریم گوشی رو جواب داد .

فرهاد با حرارت گفت : چی بهت گفت ؟

- چته ؟ چرا اینقدر عصبی شدی ؟ چرا سر من داد می کشی ؟

فرهاد چرخی دور خودش زد . دستش را روی صورتش گذاشت و آرام گفت :‌عذر می خوام ... یکم عصبانی شدم .

- یکم ؟!!

- خیلی خوب ،...ببخشید ... عذر می خوام ،‌خوبه ؟.. حالا ادامه بده .

- سراغ تو رو گرفتم ،‌درست جوابمو نداد . ناراحت بود .

- فریبا خانوم... امکان نداره مریم به تو چیزی گفته باشه ، ... چرا می پیچونی ؟

غمی در صورت فریبا نمایان شد . انگار که انتظار این عصبانیت فرهاد را نداشت .کمی مکث کرد و بعد با صدای آرامی گفت : من خسته ام می رم بخوابم . فردا با هم حرف می زنیم .

 

ادامه دار...

+   مـــحــــمــــــد ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/۳/۳٠

داستان الکی 3( ساعت سکوت... )

قسمت سوم :‌

فرهاد که کمی جا خورده بود چند لحظه به صورت ساده ی دختر خیره شد . بعد سرش رو پایین انداخت و گفت :‌ خوب ،‌راستش نگهداری بچه کار ساده ای نیست .

- این یعنی بهونه ؟

- نه ،‌ این یه واقعیته ...

- یه واقعیت ،‌ که از بچه فرار کنید ؟

- تقصیر مریم نیست ... می دونی ...

فرهاد می خواست ادامه دهد ،‌اما وقتی چشمهای مشتاق دختر را دید ،‌ منصرف شد . کمی به اطراف نگاه کرد و گفت :‌ بهتره زودتر اتاقتون رو آماده کنم .

- باشه ، اگه دوست نداری نگو .

فرهاد به طبقه بالا رفت . اتاق خودش. اتاقش بهم ریخته تر از آن بود که بتواند به مهمان اختصاص دهد . بنابراین خیلی سریع لباسهای رو تخت را جمع و جور کرد . پتو و بالش ها را سر جایش گذاشت.اما ناگهان چشمش به عکس مریم ،‌ کنار میز افتاد .

آرام عکس را برداشت و چند لحظه به آن خیره شد . همان لبخند ساده که همیشه به صورت مریم بود .

عکس را سر جایش گذاشت و با دقت کمی روی میز جا به جا کرد و تازه وقتی برگشت تا از اتاق خارج شود ،‌متوجه حضور دختر شد .

دختر به چهار چوب در تکیه داده بود و دست به سینه حرکات فرهاد را نگاه می کرد .

- چیزی شده فرهاد ؟

- نه ... ،‌ چی مثلا ؟!

- دوست داری یکم حرف بزنی ؟

پسر لبخند تلخی زد و خیلی سریع گفت : نه ...

دختر وارد اتاق شد و آرام مشغول وارسی اتاق شد .

- همیشه فکر می کردم آدم بی انضباطی باشی . اما نه دیگه اینقدر !

از کنار میز که گذشت . دستی روی عکس مریم کشید و گفت :‌ همیشه یکی باید مواظبتون باشه .

فرهاد خیلی سریع جواب داد :  این نظر شما خانومهاست که حضورتون رو توجیح کنید !!

دختر خیلی جدی برگشت و نگاه غضب آلودی به فرهاد کرد و گفت : جداً اینطوری فکر می کنی ؟

فرهاد کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت :‌ خوب ،‌ همیشه یه استثنایی وجود داره !!

- با مزه هم که شدی !

- بودم ..

- آقای بامزه ...،‌ من و پسرم می خوایم استراحت کنیم و یکم از مزه ریختن های جنابعالی در امان باشیم ،‌میشه زودتر اتاقمون رو نشون بدی ؟

- بله ... بله ... البته ،... همین اتاق بغلی .

- پس خودت پایین می خوابی دیگه ؟!!

چشمای فرهاد از تعجب گرد شد . کمی خیره نگاه کرد و گفت : یعنی چی ؟!

- یعنی همین ... ،‌ پایین کاناپه راحتی داری ،...‌ می تونی یکی دوشب خوش بگذرونی .

- نیازی به این همه خشونت نیست . تو دختر فوق العاده منطقی هستی ،‌ میشه با صحبت حلش کرد ...

دختر دستی به کمر زد و گفت : میشه به جای چرب زبونی اتاق رو نشون بدی ؟!

بعد از جابه جایی و انتقال وسایل به اتاق خواب ، مادر و فرزند ساعتی در اتاق تنها بودند .

فرهاد پایین رفته بود و آشپزخانه را را کمی سر و سامان داد . کمی هم ازچهره ی سرد کلبه غبار زدایی کرد .

خورشید پشت عظمت کوها پنهان می شد و آبی آسمان به معجونی از سرمه ای و زرد و نارنجی بدل شده بود . شاید غم انگیز ترین لحظه ی کوهستان ،‌همین غروب سرد زمستانی بود .

فرهاد لباس گرمی پوشیده بود و روی صندلی راحتی روی ایوان کلبه ،‌در سکوت میان امواج متلاطم  افکارش فرو رفت .

بغضی کهنه ، گلویش را می فشرد . بغضی که با آمدن فریبا ،‌ نه تنها کم نشده بود ،‌ بلکه فصل جدید را باز کرده بود .

غرق در افکار خود بود که ناگهان فریبا با فنجانه چایی از کلبه بیرون آمد . به محض بیرون آمدن سوز سردی وزیدن گرفت .

- هو هو هو ،‌ چقدر سرده ،‌ ... چرا تو سرما نشستی ؟!! ... فکر کنم حسابی خل شدی !!

فرهاد لبخند تلخی زد و گفت : آره ،‌ ... تنها امتیاز تنهایی همینه ...

- با این حساب تنهایی هیچ امتیازی نداره ...،‌پس چرا تنهایی ؟! اصلا چند وقته اینجایی ؟

- حدود شش ماه .

- بیا خل پسر ،‌ بیا این چایی رو بخور گرم بشی . من حوصله جنازه کشیدن ندارم .

این را گفت و داخل کلبه رفت .

فرهاد فنجان چای در دست به خود گفت :‌مثلا مهمون دارم !!

بعد بلند شد ، نفس عمیقی کشید و گفت :‌ می بینی دنیا چقدر کوچیکه !!

بعد آرام به داخل کلبه رفت ...

فریبا رفت و کنار آتش ایستاد و گفت :‌ مثلا مهمون داری

- ببخشید . .. تو که اخلاق منو خوب می شناسی ... می دونی چه اخلاقه سگی دارم ..

- بلا نسبت ایشون ...

فرهاد با لحن شیطنت آمیزی گفت :‌ نمی دونم چرا صحبت سگ شد ،‌ یاد فربد افتادم  ...!! کجاست ؟ میاد دیگه نه ؟

فریبا نیم نگاهی به فرهاد انداخت ،‌اما چیزی نگفت ...

- فریبا ...؟!

دختر رو به آتش ایستاده بود .اما حرفی نمی زد .

 فرهاد آرام به طرفش رفت و گفت : می دونه شما اینجا... پیش من هستین ؟!

 

ادامه دارد ....

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/۳/۳٠

داستان الکی 2(ساعت سکوت...)

قسمت دوم :

- آخی ... چقدر خوشگله ....،‌ اصلا به تو نرفته ها ! ‌ برو تو کلبه ،‌ من وسایلتونو می یارم .

دختر جوان کودکش را در آغوش گرفت و به طرف کلبه رفت .

مرد هنوز کمی گیج بود . چند دقیقه ای با خود کلنجار رفت تا معنی این دیدار نا به هنگام را در یابد . اما ...

با زحمت چمدان ها را به داخل کلبه برد  .

دختر سعی می کرد شومینه را روشن کند . مرد نفس نفس زنان آخرین چمدان را به زمین گذاشت و با لبخندی به پسر کوچولو گفت :

- وسایلت چقدر سنگینه آقا کوچولو ... برای چند روزه ؟!

- ای خصیص ... هنوز درست نشدی ؟!

- نه اتفاقا خوشحال می شم زیاد بمونی ،‌ اینجا تنهایی یکم سخته

- چرا تنها ؟! مگه مریم پیشت نیست ؟!

مرد با سرعت دستش را بالای سرش چرخاند و گفت: نه... خانوم مهندس یکم کار داشت ،‌ منم گفتم مزاحمش نشم .

- آدم در مورد همسرش با این لحن حرف نمی زنه .

- به به ، به به ، چه نکته به جایی فرمودین ، اینو باید با آب طلا نوشت .

- شما مردها صد سالتون هم که باشه ، ‌هنوز مثل بچه ها می مونید . بهونه گیر وبد اخلاق .

بعد کودکش رو که به رقص شعله ی شومینه چشم دوخته بود را در آغوش گرفت و گفت :‌ عزیزم تو اینجوری نمیشی ،‌ من نمی زارم بشی .

- گفتی این مرد کوچیک اسمش چیه ؟

- فربد دوست داشت اسمش سعید باشه ،‌ اما من احسان رو بیشتر دوست داشتم ،‌برای همین اسمشو گذاشتیم امیر !!

حالا این مرد بشینه رو صندلی تا مامان چمدونها رو باز کنه .

پسرک در حالی که روی صندلی کنار راحتی شومینه کز کرده بود ،‌با لحن ملتمسانه ای گفت :‌ مامان گشنمه .

مرد لبخندی زد و گفت : آخی... قربونش برم ،‌ ما که اینجا غذا نداریم . اینجا اگه کسی گشنش بشه باید بره شکار ،‌خرگوشای کوچولو رو بگیره کباب کنه و بخوره !!

- فرهاد !! با بچه سه ساله اینجوری حرف نمی زنن .

- ای بابا این مرده  

- شما از مردها از بچه داری چی می دونین ؟ راستی ...،‌ شما بچه ندارین ؟

 

ادامه دارد...

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٧/۳/٢٥

داستان زهرا(ساعت سکوت .. نوشته زهرا)

زهرا دوست عزیز و قدیمی لطف کردن و داستان منو به شیوه خودشون ادامه دادن . همیشه از اینکه فکرمو می خونه ازش می ترسم !!

اما زود قضاوت نکن .

به هر حال چون به طرز خارق العاده ای به ذهنیت من نزدیک بود براتون می نویسم و در فرصتی دیگه داستان خودمو می نویسم .

پسرک بی قرار بود ... ترس کودکانه ای در چشمانش برق می زد ... مرد جوان هنوز در بهت بود و با خود فکر می کرد این نگاه چفدر برایش آشناست همان چشمان میشی رنگ دختر-همان چشمانی که او را-زندگی اش را به این کلبه کشانده بود-جایی که حس می کرد می تواند از آن نگاه غریب در امان باشد... دختر برگشت ... -آخرم بچه رو بیدار کردی؟!  مادرانه کودکش را در آغوش کشید -پسرک حسرت خورد....
هنوز داشت نگاه می کرد ... به دختر به کودک ... به هر دو! -اوووووه! چیه؟ تو که به خیال خودت خوب منو شناختی ... حق نداشتم بهت سر بزنم؟اونم بی خبر؟!
-بریم تو-اینجا سرده... نگاه ملتمسانه ای به دختر کرد ... می دیش تو بغلم؟؟؟؟
دختر لبخند زد و دل پسرک دوباره لرزید بچه رو به طرفش گرفت و گفت:هنوزم عوض نشدی...
-اینو یه بار دیگه ام گفتی
-میدونم...بریم....
.
..
.
.
.
.
به ذهنم اومد-ادامش دادم-ببخشید.

+   مـــحــــمــــــد ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/٢٢

قیامت میشه ما با هم نباشیم

یادم بمون یه وقت نرم ز یادت

یادت باشه کی بود که هی عشقو نشون می دادت

شبها که تنها توی راهی

محو نگاه اون ستاره هایی

یادش باشه که یارت

یه گوشه ای نشسته تو تنهایی

"دل ناگرونم که یه وقت  ز یادت برم  "

مخاطب نداره ،‌لطفا قیافه نگیرید ...چشمک

+   مـــحــــمــــــد ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/۱٥

داستان الکی

قسمت اول :

کلبه ی چوبی به رنگ قهوه ای تیره ،‌ با دیوار های ساخته شده از الوار های قطور با پنجره های بلند دو تکه ای  .

کلبه کنار دریاچه ی یخ زده ،‌ در محلی که تا چند متری تنها چند تک درخت ،‌ سال ها قبل از احداث کلبه روییده بود  قرار داشت .

اما در امتداد حصار کوتاه دور کلبه ، جنگل پر درختی بود  به غایت زیبا که زیر پوشش سفید زمستانی ،‌ مزین به هزاران قندیل  شفاف ،‌ منظره ی مسحور کننده ای پدید آورده بود .

نسیم ملایمی می وزید .  مرد جوان با کاپشنی تیره کنار دریاچه ایستاده بود . و به کوه های سفید دور دست خیره شده بود .

قدرت یکپارچگیه ی طبیعت در سرار این منطقه ی جنگلی ،‌ انسان را به وجد می آورد . حتی حیوانات هم جامعه ی سفید به تن کرده بودند . و برای دیدنشان باید چشم تیز بین شکارچی را داشت . سوتی زنده بر تمام منطقه حکم فرما بود .

به طرف تخته سنگی رفت  اما قبل از نشستن احساس سردی سنگ تمام تنش را لرزاند . اما نشست .آرامش و ابهت طبعیت ،‌ روح ظعیف او را هم به درک عظمتی خدایی دعوت می کرد .

مدت زیادی بدون هم صحبت به سکوت اینجا پناه آورده بود . خسته از تکرار و بیزار از جفای اشرف مخلوقات .

شاید فقط اینجا بود که می پنداشت ،‌تنها خدا می ماند و او .

غرق در افکار خود بود . که صدای غرّش موتور اتومبیلی از راه دور رشته ی افکارش را پاره کرد .

اتومبیل مشکی رنگ با هیاهوی کوچک خود ،‌ آرامش پرندگانی را که روی درختان کنار جاده کز کرده بودند به هم زد و دهها پرنده ناگهان به هوا پریدند .

مرد جوان از جا برخاست و آرام به طرف جاده حرکت کرد . اتومبیل به سرعت طول جاده را طی کرد و جلوی پای مرد جوان ایستاد . چیزی را که می دید باور نمی کرد . مستقیم به چشمان راننده خیره شده بود  .

در اتومیبل باز شد و دختری غالیه موی سیه چشم ،‌با اندامی ظریف آرام پا به آرامش خیال او گذاشت .

 

دخترک وقتی بهت مرد جوان را دید لبخندی زد و گفت : سلام

مرد بالاخره لب به سحن گشود و گفت :‌ تو اینجا چی کار می کنی ؟

- اومدم تو رو ببینم

- بی خبر ؟

- می خواستم ذوق مرگت کنم !

- تنهایی ؟

- نه

مرد سر سری به داخل ماشین نگاهی انداخت و گفت : با کی ؟

- با مَردَم !

مرد جوان مکث کوتاهی کرد و گفت : با ماشین خودش میاد ؟!

دخترک لبخندی زد و در عقب ماشین را باز کرد اینجاست .خوابیده .  مرد جوان با تعجب رفت و به داخل ماشین نگاهی انداخت .

پسرک کوچکی روی صندلی عقب در خواب عمیق و کودکانه ای فرو رفته بود .

مرد جوان از روی ناباوری بلند بلند شروع به خندیدن کرد و گفت : مال توِ ؟!

- اِ ... یواش بیدار میشه

- تو بچه داری ؟

- چیه ؟‌بهم نمیاد ؟!

- نه ! اصلا . به این ناز ادعای تو نمیاد بچه دار بشی .

دختر به صورت پسر نگاهی انداخت ، سرش را تکان داد و گفت :‌ یه ذره هم عوض نشدی .

مرد به شکمش دستی زد و گفت : عوض نشدم ؟!! پس این چیه ؟

- بیا کمک کن وسایل رو بیاریم تو ،‌ بچه سردش شد .

در همین حین پسرک بیدار شد و با صدای ملیح سرما خورد ه ای مادرش را صدا کرد .

 

ادامه دارد ....

+   مـــحــــمــــــد ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/۱٥

همسو با نسیم

رویایی بساز که در آن

من و تو

همراهِ هزاران یار سپید جامه ،

همسو با نسیم ،

می رویم تا یگانگیه عشق .

و نیست همراهمان

جز لبخند

و شوق رفتن و رسیدن ،

هر یک یاری در کنار

                        و پیمانی تا به ابد ، پایدار ......

+   مـــحــــمــــــد ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/۳/۳

سوگنامه

این مثنوی حدیث پریشانیۀ من است

بشنو که سوگنامۀ ویرانیۀ من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفتم

گفتی غزل بگو غزلم ، شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد ، خیال مرد

گفتم نرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می نشاندم

گفتی زمین مجال بودن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است

معیار مهرورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوش و عشق بازی است

اصلا کدام احمق ازین عشق رازی است

این عشق نیست فاجعۀ قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

+   مـــحــــمــــــد ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/۳/۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir