ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

نفرین عشق 15

قسمت 15

جلوی در ایستاد و دستی به کمرش زد . مستأصل بود . با دیدن فریبا کمی دلگرم شده بود . اما با رفتنش بازهم شک و تردید همه وجودش را در بر گرفت . احساس سردی می کرد .

برگشت و داخل خانه رفت . عجب سکوت دهشتناکی  . صدای نفسش در همه ی کلبه می پیچید .

ناگهان صدای تلفنش بلند شد . از جا پرید و با عجله خودش را به طبقه بالا رساند . روی گوشی یک پیامک بود .

"زیر بالشت رو نگاه کن .... فریبا "

سریع به طرف بالشش رفت . زیر بالش ، یک کاغذ ...

برداشت و خواند :

"می خواستم مطمئن بشم وقتی می خونیش که من رفتم .

حتما از خودت می پرسی این دیگه از کجا پیداش شد !

اما بزار خیالتو راحت کنم . شاید هیچ وقت جواب این سوال رو پیدا نکنی .

بزار به حساب یک حس مشترک زنانه .

وقتی تصمیم گرفتم بیام ، تردید داشتم .

هیچ نمی دونستم چه برخوردی با من و امیر داری .

اومدم و مطمئن شدم که هنوز همون آدم قبلی هستی ...

با تفاوت های اندک ،

چاق تر شدی و یکم خنگ تر !! J

اینم بدون ، فقط اومده بودم باهات حرف بزنم . کمکت کنم . اما نتونستم .

حالا هم باید برم  .

می رم.... چون نمی تونستم بمونم .

اگه می موندم ، کار ازین هم خراب تر می شد .

باور کن که می شد .

برو فرهاد ... به خاطر خودت برو... به خاطر مریم ، اگه واقعاً دوسش داری ...

.

.

 وقتی هم که می ری ، گدا بازی در نیار .

یک شاخه گل هیچ کس رو ورشکست نمی کنه  !! 

دوست همیشگی تو ...

                                      فریبا "

 

به طرف پنجره رفت . چند بار متن نامه را خواند . اما سوال ها بیشتر شد . در کشوی کنار تخت را باز کرد .

قاب عکسی را بیرون آورد .

دختر روی تاب ، هنوز هم می خندید . آتشی درون وجود ش زبانه کشید . اما عصبی بود . به سرعت و قبل ازین که تصمیمش تغییر کند به سمت ماشین رفت .

استارت زد . بر خلاف همیشه . روشن نشد !

دوباره و دوباره ...

عصبی بود . وقتی عصبی می شد ، یا عجله داشت .همه چیز بهم می ریخت . عینکش زیر پا می ماند . گوشی همراهش روشن نمی شد . جوراب تمیز پیدا نمی کرد . لباسش اتو نداشت ، دکمه ی شلوارش کنده می شد و ...

آخ .... نامه ...

جلوی در رفت ...

کلید ...

به طرف ماشین رفت ...

نفس عمیقی کشید و گفت : عصبانی نشو . جنگ که نمی ری . فقط می خوای باهاش حرف بزنی .

آرام کلید را برداشت ، چند قدم آهسته ... جلوی در که رسید .. پیامک فریبا ...

" اومدی ؟"

رفت بالا ... نامه را از جلوی میز برداشت . پایین رفت . استارت زد ،

روشن شد ...

حرکت کرد .

جاده لغزنده و هوا بد جوری سرد بود .

چند بار از  جاده منحرف شد و اما با استرس زیاد ماشین را کنترل کرد . به جاده ی اصلی رسید .

اه ... اه ... اه

فلاکس یادم رفت !!!

چند ساعتی در راه بود . ضبط ماشین را روشن کرد و با دیدن اولین پلیس راه ، تازه کمربند ایمنی را بست.

کمی خسته بود .

در راه مدام افکار مثبت و منفی در سرش می چرخید . حرفای قدیمی ... گفتگوی های بی نتیجه .

مدام با خودش حرف می زد .

در هوای سرد ، خیس عرق بود .

چند ساعت بعد . به ورودیه تهران رسید . انقدر با خودش کلنجار رفته بود ، سر درد گرفته بود .

می خواست مستقیم به خانه ی مریم برود . اما ...

منصرف شد . به سمت خانه ی خودش پیچید .

یک دفعه چشمم به چراغ  بنزین افتاد .

ازین که نمی شد فرار کرد . هرچقدر فکر کرد پمپ بنزینی جز در نزدیکیه خانه ی مریم در ذهنش نبود ...

کنار اتوبان ترمز کرد . در آینه به خودش نگاه کرد و گفت : خودتو دور نزن ... غیر از اونجا صدتا پمپ دیگه هم هست .

ای خدا ... لعنت به من...

سرش را روی فرمان گذاشت . چند لحظه بعد صدایی تلفن بلند شد .

- الو سلام

فریبا بود

- سلام خانوم ، چطوری ؟

- اومدی ؟

- آره

- پیش مریم رفتی ؟

- هنوز نه

- حتما برو ، کاری نداری ؟

- نه ، خدافظی

- کم نیار ، برو ، خداحافظ

تلفن را قطع کرد . کمی فکر کرد .

به نامه ، یک بار دیگر نامه را برداشت و از اول خواند .

خیلی وقت بود که نامه بازی نکرده بود . تقریبا از وقتی با مریم ازدواج کرده بود . هنوز سر شب بود . احتمالا مریم تازه از شرکت برگشته بود و استراحت می کرد .

شماره را گرفت . منتظر شد .

چند زنگ و ...

خبری نشد .

دوباره

چند بوق ممتد ...

باز هم خبری نبود .

تلفن را قطع کرد . با خود فکر کرد ، حتما دستش بنده .خوب ، فردا تماس می گیرم .

اما زمانی که می خواست حرکت کند دوباره تلفن زنگ زد .

مریم بود . استرسی عمیق،  تمام وجودش را فراگرفت . یک بوق ...

به خود گفت : محکم باش مرد   

دو بوق ...

خیلی خوب الان جواب می دم

سه بوق ...

- الو

نفس عمیقی کشید .

- سلام عزیزم

- سلام ، خوبی ؟

- مرسی ، تو خوبی ؟

- آره ، کجایی ؟

- تهران

- ا ... کی اومدی ؟

- تازه رسیدم ، هنوز خونه نرفتم

- خوبه ، پس بالاخره اومدی

- گفتی بیام منم ، اومدم

- کاره خوبی کردی ، تو این سرما ، اونجا تنها موندی  که چی ؟

 حوصلت سر نمی رفت ؟

- چرا ... ، نه ... ، خوب می گذشت دیگه ...  ، حالا که اومدم

- کی می ری سر کارت ؟

- فلن حوصلشو ندارم ، می رم حالا

- برو ، خودتو لوس نکن ، درد سر میشه

- کار دارم ، کار واجب

- چه کاری ؟ طوری شده ؟

فرهاد نفس عمیقی کشید و محکم گفت : می خوام ببینمت

مریم کمی جا خورد

- الان ؟

- خوب آره ، بیام ؟

- نه ، نه ... ابدا ، کجا بیای ؟

- بیام خونه دیگه

- نه ، برای چی  ؟ کاری داری پشت تلفن بگو

- یعنی چی ؟! می خوام ببینمت

- فرهاد جان ، الان نمی شه ، مامان حالش خوب نیست

- چیزی  شده ؟

- چیزی نیست ، یکم حالش خوب نبود ، رفتیم دکتر ، دارو خورده خوابیده .

- خوب بهتر ، می شینیم آروم صحبت می کنیم . مامان هم متوجه نمیشه .

- من و تو آروم صحبت کنیم....؟!!

فرهاد جان ، وقتش نیست . باشه بعدا

-کی ؟ فردا خوبه ؟ می یام دنبالت ، جلو شرکت

- اگه کار داری همین الان بگو

- چرا می پیچونی ، می خوام ببینمت ، مگه خودت نگفتی اومدم تهران خبرت کنم ؟

- ببین الان وقت مناسبی نیست ، می خواستم اونجا نمونی ، همین ...

- خانومم ، من باید شما رو ببینم . فردا می یام دم در شرکت

- فردا برای مامان وقت دکتر گرفتم

- خوب می یام می بریمش دکتر

مریم با لحن محکم تری گفت : نمی خوام تو این حال شما رو ببینه ، حتما باید بگم ؟

- خوب ساعت چند وقت دکتر داری ؟ بعدش خوبه ؟

- بعدش هم می یاییم خونه،  باید پیش مامان باشم .

- مریم ، تو منو دست انداختی ؟

- نه برای چی ؟

- اصلا مامان حالش بده ؟!

- منظورت چیه ؟یعنی دروغ می گم ؟

- نه ، اما فکر کنم داری قضیه رو بزرگ می کنی

- آقای فرهاد ، متخصص بد موقع زنگ زدن ، نمی خوام مامان تو رو ببینه ، چون حالش خوب نیست .

- من هر وقت زنگ می زنم بد موقعست ، چه روز ، چه شب ، چه نصفه شب

- بله ، برای اینکه مراعات سرت نمیشه . وقت شناس نیستی

- باشه ، بنابراین  من الان میام اونجا

- به خدا فرهاد ، اگه بیای ...

- پس فردا خودت زنگ بزن یه قرار بزار .

- باشه ، تا فردا ، که یکم آروم تر شدی .

- من آرومم

- بله می شناسمت ، الان کجا میری ؟

- می رم خونه

- تنهایی ؟

- بله ... ؛ نه ... ، مریم سوالایی می کنی ها ...

- باشه ، خدافظ

مریم می خواست گوشی را قطع کند که فرهاد گفت : مریم ...

- بله ؟

- به مامان... ، هیچی ... ، مواظب خودت باش 

بعد گوشی را قطع کرد

محکم رو فرمان زد و گفت : یک کلمه بلد نیستی حرف بزنی

.....

ادامه دارد ....

+   مـــحــــمــــــد ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٧/٤/۳۱

نفرین عشق 14

فرهاد در چهار چوب در ایستاد .

فریبا ادامه داد : کجا می ری ؟

از کی فرار می کنی ؟

از من یا خودت ؟

تا کی می خوای سرتو بکنی زیر برف ؟

تمام این حرفا که گفتی مربوط به گذشته هاست .

بله ، یه زمانی همدیگه رو ...

اما حالا همه چیز عوض شده . همه چیز تغییر کرده .

اون روز بدون خدافظی تلفون رو قطع کردی . چون فکر می کردی چیزی نبود که براش بجنگی .

اما حالا داری !

 به جای اینکه بمونی و خودتو ثابت کنی . اومدی اینجا دنبال چی می گردی ؟

مریم همسرته ، خودتو بهش ثابت کن .

فرهاد آهسته برگشت و به صورت برافروخته ی فریبا نگاه کرد . اونقدر کلمه تو سرش می چرخرید که نمی دونست کدومشو باید اول بگه .

حرفهای فریبا اینقدر براش معنی دار بود ، که نمی توست توضیحی بده .

همون جا نشست و به چهار چوب در تکیه داد .

به نقطه ای خیره مانده بود و فکر می کرد .

فریبا جلو آمد . دستش را روی سر فرهاد گذاشت و آهسته گفت : احساس پشیمونی کمکی نمی کنه .

اگه هنوز دوسش داری ، برو پیشش .

بعد مکث کوتاهی کرد و گفت : نزار به نبودنت عادت کنه .

موهای فرهاد را نوازشی کرد و بعد از لحظه ای سکوت به اتاق خودش رفت .

فرهاد ، چون دیوار فروریخته ای در هم کوبیده شد . تمام افکارش همچون غبار در هوا معلق بود .

نفهمید چند ساعت گذشت . همینطور نشسته بود و فکر می کرد .

سکوت و سکوت و سکوت ...

بعد مدتی از جا برخاست و خودش را روی تخت انداخت و چشمهایش را بست .

ناگهان با صدایی به خود آمد .

فرهاد ... فرهاد بیدار شو . باید بریم ...!!

سراسیمه از جا برخواست ... هنوز گیج خواب بود . بلند شد و آشفته به اطراف نگاهی انداخت . هوا کاملا روشن شده بود .

- چی شده ؟!!

- هیچی من می خوام برم تهران ، پاشو با هم بریم .

- می خوای بری ؟!! چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟

- نه ، باید برم ، کار دارم

- از دست من ناراحت شدی ؟

- نه دیوونه ، چرا ناراحت بشم ؟

کار دارم ، باید برم . مثل تو که بی کار نیستم .

- امروز بمون ، فردا برو

فریبا دستش را به طرف فرهاد دراز کرد و فرهاد را از روی تخت بلند کرد .

- پاشو یه دوش بگیر ، باید بریم تهران .

- من برای چی بیام ؟

- دیشب برات یاسین می خوندم ؟!

پاشو زود باش . من می رم صبحانه امیر رو بدم . زود حاضر شو .

- فریبا دست بردار .

 ناگهان فریبا کشیده محکمی به صورت فرهاد زد و گفت : رو حرف من حرف نزن ، پسره ی پر رو ...

خواب از سر فرهاد پرید ... چشمهایش از تعجب گرد شد !!

- چرا می زنی ؟

- حقته . دیشب می خواستم بزنم ....

این به تلافی قطع کردن تلفنم بود . حالا اگه دومیشو می خوای همین جا وایستا منو نگاه کن .

فرهاد آهسته گفت : معلومه امیر به کی رفته ...

- می ری یا نه ؟

- خیلی خوب ، نزن .... حالا حتما باید بریم ؟

- وای خدا !! مریم چه جوری تو رو تحمل می کرده ؟ زود باش ...

- آخه من کجا بیام ؟

- می ری تهران ، مثل بچه ی آدم می شینی باهاش حرف می زنی ، مشکلتون رو حل می کنید و می رید سر خونه زندگیتون .

- برم تهران هم نمی یاد منو ببینه .

- مگه نگفتی باهات تماس گرفته ؟

- خوب ؟

- خوب و ... خوب می خواد ببینت دیگه

- نه.... اون همین جوریه ، هر وقت ....، چه می دونم... ، هر وقت دلش تنگ میشه ، یه زنگی می زنه .

- چقدر تو خنگی پسر ، خودت داری جواب خودتو می دی ،

این را گفت و از پله ها پایین رفت ...

ظاهرا تصمیم ها گرفته شده بود و فرهاد چاره ی دیگری نداشت ...

لباسش را در آوورد . حوله ی حمامش را از کمد برداشت .

داخل حمام آینه قدی بود . زیر دوش به خودش نگاه می کرد و زیر لب زمزمه می کرد ...

- آخه برم بگم چی ؟

عجب گرفتاری شدما ، عجب کیلیدیه این دختره...

بالاخره با هزار زور و زحمت خودش را راضی کرد .

بیرون آمد .

لباس هایش را جمع و جور کرد و ساک کوچکی برداشت و پایین رفت .

فریبا و امیر با هم بازی می کردند . امیر تا فرهاد را دید با لبخند سلام کرد .

فرهاد جواب سلامش را داد و گفت : چه عجب ، این پسر خوشگلمون منو تحویل گرفت .

فریبا گفت : آره .... ، زود بهت عادت کرده ...

برای لحظه ای به چشمهای فرهاد خیره شد . اما خیلی سریع نگاهش را به سمت امیر چرخاند .

فرهاد هم زیر لب گفت : آره ... بچه ها به بودن و نبودن کسی ، زود عادت می کنن .

فرهاد چمدانها را داخل ماشین گذاشت و فریبا هم لباس گرم امیر را تنش کرد و از خانه خارج شد .

فرهاد جلوی ماشین فریبا ایستاده بود و داخل ماشین را مرتب می کرد . که امیر با سر و صدا به طرفش دوید .

فرهاد در آغوشش گرفت و محکم بوسید .

- آخی... چقدر خوشمزه بود ...

امیر خنده ی کودکانه ای کرد و گفت : من که غذا نیستم !!

 فرهاد دوباره گونه ی امیر را بوسید و گفت : قربونش برم که اینقدر زبون بازه ... بازم پیش عمو فرهاد بیای ها . دلم برات تنگ میشه ...

فریبا خندید و گفت : هر وقت مامانش اجازه داد تنهایی جای بره ، حتما میاد ،

فرهاد ، در ماشین را باز کرد و امیر را داخل ماشین گذاشت ...

بعد برگشت و به صورت فریبا نگاهی کرد ، کمی مکث کرد و گفت : حالا حتما باید بری ؟

- بری نه ، بریم ... آره ... ، نباید اینجا تنها بمونی ، خل بودی ، خل تر هم میشی ...

بعد دستش را به طرف فرهاد دراز کرد .

فرهاد دستش را در دست گرفت و گفت : می دونم خیلی بهت بد گذشت ... اما امیدوارم بازم ببینمت .

- اینجوری دیگه نه ... این اولین و آخرین اشتباهم بود ...

فرهاد با لحن شیطنت آمیزی گفت : اولین اشتباه ؟!!

فریبا خندید و گفت : آره خوب ، اولین اشتباهم وقتی بود که بار اول جواب سلامتو دادم .

- زبونت تلخه ، اما حقیقت گو و دوست داشتنی ...

به هر حال امید وارم بازم ببینمت ...

- خوب دیگه ، درامش نکن ، باید برم ، تو هم پشت سر من راه می یوفتی .

به خدا فرهاد اگه ببینم نیومدی ...

- باشه ... باشه ، همین الان راه می یوفتم ، رسیدم تهران بهت زنگ می زنم ، خوبه ؟

- هر کار می کنی ، به خودت دروغ نگو . اگه چیزی هم دوست داری براش بجنگ .

موفق باشی .

فریبا سوار ماشین شد . و برای آخرین بار نگاهی به صورت فرهاد کرد و لبخندی رو لبانش نقش بست . فرهاد هم دستی تکان داد .

ماشین حرکت کرد و آرام آرام از افق نگاه فرهاد خارج شد .

فرهاد همین طور ایستاده بود و مسیر حرکت فریبا را نگاه می کرد . هنوز سوال های زیادی باقی بود که با رفتن فریبا بی پاسخ مانده بود .

از کجا آمد ؟ چرا آمد ؟ چرا رفت ؟

فرهاد نفس عمیقی کشید و گفت : خوب ... ظاهرا منم باید برم ... اما ...

 

ادامه دارد ...

+   مـــحــــمــــــد ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/٤/٢٧

نفرین عشق 13 (این قسمت مجددا ویرایش شده ) و باز هم و باز هم

قسمت سیزدهم : ( ویرایش ۴)

 

قسمت سیزدهم :

 

- تا کی می خواستی پنهان کنی ، بالاخره که باید می گفتی .

آخ ... خدایا ، چه دنیای کوچیکی آفریدی ،

همش دور خودمون می گردیم و اسمش رو گذاشتیم پیشرفت .

چشم هامونو رو چیزایی که دوست داریم می بندیم و اسمشو می زاریم خوشبختی .

چندین سال همدیگه رو تحمل می کنیم و بهش می گیم تفاهم .

کیلومتر ها از کسی که دوسش داریم فاصله می گیریم ، در صورتی که در چند قدمیمون زندگی می کنه .

به خودمون می گیم ،  فراموشش کردم . تموم شد ، بعد می گردیم دنبال یکی دیگه تا جای خالیشو پر کنیم .

چی آفریدی خدا ؟.. چی آفریدی .

فریبا نمی تونست جلوی اشکهاشو بگیره . دستهاشو رو صورتش گذاشته بود و همینطور سکوت کرده بود

فرهاد زمزمه وار ادامه داد : چطور ممکنه ...  خودخواهی تا چه حد ...

اون دعوای آخرمون یادته ؟ ... ازین که همه می دونستن با فربدی و خودتم ازین وضعیت راضی بودی کلافه بودم . حسابی داغ کرده بودم . داشتم پشت سر هم چرند می گفتم .

تو هم مات و مبهوت مونده بودی که چی جواب بدی .

داشتم از حسادت منفجر می شدم . هر روز بهش نزدیک تر می شدی و من هم عقب می کشیدم .

از خودم منتفر بودم .

آخه مجبور بودم هر روز بیام دانشگاه و وانمود کنم که اتفاقی نیوفتاده .

از دور تماشات کنم و نتونم حتی یک کلمه باهات صحبت کنم .

مثل احمقا خودم رو می زدم به اون راه که مثلا برام مهم نیست .

فقط خدا رو شکر می کردم که اون ترم کلاس مشترک با هم نداشتیم .

صورت فرهاد گل انداخته بود .

خشمی در لحن صداش موج می زد که فریبا رو کاملا گیج کرده بود .

بلند و شد و چند بار طول اتاق رو رفت و برگشت . بعد دوباره پشت به فریبا ایستاد و گفت :

از این وضعیت خسته شده بودم .

اون دفعه آخر ، پشت تلفون .دعوامون بالا گرفت ... یادته ؟.

ازت خواستم یکی رو انتخاب کنی .

تو هم گفتی : نمی تونم . چون به فربد عادت کردم ، بالاخره بعد این مدت ، بهش علاقه پیدا کردم .

نگران حرف بچه ها هم بودی . حرفای مفد یه مشت ...

من احمق هم خواستم حرفی زده باشم ، که مثلا به این وضعیت خاتمه بدم . حرف سارا رو پیش کشیدم .

بهت گفتم مهم نیست ، چون یکی هست . فقط کافیه اراده کنم0

گفتم : رفته اسم و تمام نمره های منو در اوورده ،

تو هم پوزخندی زدی و گفتی : پس هنوز دیوونه پیدا میشه .

منم خندیدم و گفتم : اووه تا دلت بخواد ....، ازین دیوونه ها تو زندگی من زیاده .

بد جوری عصبی شده بودی ، هیچ وقت اینطوری باهام حرف نمی زدی .

گفتی : باشه ، ما که بخیل نیستیم . خوش باشید ...

منم بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم .

فریبا با ناراحتی نگاهی به فرهاد انداخت و بعد بالش روی تخت را برداشت و در بغل گرفت .

فرهاد کمی مکث کرد، نفس عمیقی کشید و ادامه داد :

فرداش هم تو دانشگاه دیدمت .

هم زمان سارا هم اونجا بود . باسه اینکه حرفمو بهت ثابت کنم . شروع کردم جلوی تو ، باهاش گفتن و خندیدن .

از دور سلامی کردی که از صدتا فحش بدتر بود .

بعد رفتی تو یکی از کلاسها .

تا حالا قیافتو اون شکلی ندیده بودم . نمی دونم زیر لب چندتا فحش نثارم کردی .

بعد از اون هم دیگه هیچ وقت باهات حرف نزدم .

فرهاد به طرف پنجره رفت .

در فصل زمستان که هوا خنک بود ، همیشه یک پارچ آب پشت پنجره می گذاشت .

یک لیوان آب ریخت و جلوی فریبا گرفت . اما فریبا سرش را تکان داد .

بعد فرهاد خودش لیوان را یک نفس سر کشید .

جلوی فریبا نشست و به دیوار تکیه داد .

با صدای آرامی که کمی خش دار شده بود ادامه داد :

همیشه  به خودم می گفتم ، حتما از زندگی با فربد راضی هستی .

امید وارم بودم که در کنارش اونقدر خوشحال باشی که منو فراموش کنی .

همیشه تو رو با اون خندت به یاد اووردم . در تمام لحظه هایی که از کنارم رد می شدی و من نمی تونستم حتی نگات کنم . به خودم می گفتم : اشکال نداره ، اون راضیه ...

منم خودمو سر گرم زندگی کردم . تا وقتی که با مریم آشنا شدم و کمکم همه چیز عوض شد .

مریم اعتماد به نفس از دست رفتم رو بهم برگردوند .

اما بعضی وقتا ، .عکسهای دسته جمعی دانشگاه رو که نگاه می کردم ، همیشه تو چشمم بودی .

با لبخند . با اون صورت که کمتر تغییر حالت می داد .

اما این بار که دیدمت . همون اول حس خوبی نداشتم .

ترسیدم . بد جوری . گونه هات آب شده . خیلی لاغر شدی .

فریبا دیگه طاقت نیاورد ، ناگهان فریاد زد : بس کن فرهاد ، داری دیوونم می کنی ،

یه دفعه خودتو گذاشتی جای من  ؟!

پیش خودت نشستی داستان ساختی ، همه تقصیر هارو انداختی گرندن من !

به جای  منم تصمیم گرفتی ؟!! هر کار خواستی کردی  ، حالا ناراضی هم هستی ؟!

هیچ به این فکر کردی ، من چه احساسی دارم ؟!

فکر کردی من یه دیوم ؟

فرهاد یکه خورد . انتظار خشم فریبا را نداشت . سرش را به سوی دیگر چرخاند و سکوت کرد .

فریبا ، اشکهایش را پاک کرد و گفت :

می دونی چند بار با خودم کلنجار رفتم که بیام پیشت یا نه .

فکر می کنی برای من ساده بود که دست پسرم رو بگیرم و بیام اینجا ؟

فرهاد چشمهاش را بست . حرفای فریبا مانند پتکی  به سرش می کوبید .

بلند شد ، به صورت خیس از اشک فریبا که نگاه کرد ، احساس کرد  قلبش از حرکت ایستاده .

آرام یک قدم به طرف فریبا رفت .

اما لحظه درنگ کافی بود تا از تصمیمش منصرف شود .

دقیقه ی به چشمهای سیاه فریبا خیره شد بعد برگشت و از توی کمد کاپشن سیاهش را پوشید و خواست از اتاق بیرون برود .

که فریبا فریاد زد : وایستا ...

 

ادامه دارد....

+   مـــحــــمــــــد ; ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/٤/٢۱

نفرین عشق ( ساعت سکوت 12 )


فرهاد فنجان قهوه را جلوی خود کشید وگفت : تو همیشه اینقدر سریع می ری سر اصل مطلب ؟!

- راستش نه ....، اما کنجکاو شدم

- اگه منظورت اینه که داری از حسودی غش می کنی ... ،‌ درکت می کنم .

- واقعا که عصاب خورد کنی

فرهاد یک قاشق شکر در فنجانش ریخت و گفت : گاهی مردم دوست دارن ذات چیزی رو عوض کنن ،‌تا به مزاج خودشون خوش بیاد .

- این جواب من بود ؟!

- اگه بخوام مختصر بگم .... ،‌ آره

فریبا دستش را زیر چانه اش گذاشت و گفت : ادامه بده .... چون من چیزی نفهمیدم

- راستش دلم می خواد ،‌ اما نمی تونم .

- چرا ؟!!

- فریبا ، خودت خوب می دونی که من از دیدنت چقدر خوشحال شدم .

فریبا با تعجب پرسید : منظورت چیه ؟ چی می خوای بگی ؟

- ببین ،‌ اومدنت به اندازه ی کافی برای من عجیب هست ،‌ اما وقعا نمی تونم دلیل این کنجکاوی های تو رو درک کنم .

اگه تا حالا هم سوالی ازت نپرسیدم ،‌ به خاطر اینکه منتظرم خودت بهم بگی ،‌اما ...

ببین.... ،‌ من .... ،‌

بعد سرش را جلوتر آورد و آرام گفت :‌ ‌تو چی رو از من پنهان می کنی ؟

فریبا ترش کرد ،

چند لحظه سکوت کرد ،‌ برای اولین بار ،‌ مستقیم به چشمهای فرهاد نگاه کرد .

بعد از جا بلند شد ، پیش امیر رفت ،‌ دستی به سرش کشید ،‌ گونه اش را بوسید و او را در آغوش گرفت .

فرهاد کاملا گیج شده بود .

- ناراحتت کردم ؟!!

فریبا حرفی نزد

- ببین من نمی خواستم ... ،‌ ببخشید ....

فریبا بلند شد ، ‌دست امیر را گرفت و هر دو بالا رفتند .

فرهاد ،‌ آخرین جرعه ی قهوه را سرکشید و قهوه جوش را خاموش کرد.

در کابینت کنارش را باز کرد ،‌ یک قرص آرامش بخش برداشت .

بعد با خود گفت :‌ فکر کنم باز زیادی حرف زدم .

بعد به طرف اتاق خواب خودش رفت .‌

نزدیک در اتاق که شد ،‌ صدای گریه ی فریبا ،‌ به گوشش رسید .

دیگر کاملا برایش مسجل شده بود ، که اتفاقی برای آنها افتاده .

داخل اتاق خودش رفت و شروع کرد دور اتاق چرخیدن . معمولا وقتی عصبی بود ،‌ اینکار را می کرد .

چند دقیقه ای چرخید و بعد جلوی آینه ی ایستاد و گفت : هنوز یاد نگرفتی با یه خانوم چطوری حرف بزنی ؟

آخه چند بار ؟!!

همیشه گند می زنی .

یکم ریلکس بودن اینقدر سخته ؟

میمیری اگه یکم فکر کنی ، بعد حرف بزنی ؟

ناگهان با صدی خنده ای به خود آمد . فریبا کنار در ایستاده بود و می خندید .

- دیوونه ، چی می گی با خودت ؟

- هیچی ،‌ دارم تئاتر تمرین می کنم .

- آره جون خودت ،‌

- خیلی خوب ،‌ از حرفم عذر می خوام

فریبا سرش را پایین انداخت و گفت : ‌نه حق با توِ ،‌ باید زودتر بهت می گفتم ،‌

بعد جلوتر آمد و از کنار فرهاد رد شد و رفت جلوی پنجره پشت به فرهاد ایستاد و گفت :

راستش ...،‌ چه جوری بگم .... من.....من و فربد از هم جدا شدیم .

فرهاد سر جایش میخکوب شد .

بدنش یخ کرد .

برای لحظه ای اتاق دور سرش چرخید .

سر انگشتانش بی حس شده بود .

بی اختیار روی تخت نشست.

بعد از دقیقه ای سکوت گفت : چی داری می گی ؟

ببخشید ،‌اما گفتنش ، ... خوب ... چه جوری می گفتم ؟

- باورم نمیشه ... این یه کابوسه ، مگه نه ؟!!

من چقدر احمقم ...

فریبا برگشت و گفت : برای چی ؟!

می دونی بعد از اون جریان ،‌ چند بار فربد می خواست از شر من راحت بشه ؟

‌دوستانه ،‌ با تهدید ،‌ با زور ...

اصلا خودت ...، ‌چند بار ازم خواستی که جلوی فربد با تو حرف نزنم ،‌

چون ،‌ همیشه به چشم یه مزاحم بهم نگاه می کرد .

همه ی عالم می دونستن من و تو یه زمانی عاشق و معشوق بودیم .

غیر خودمون که همی چی رو حاشا می کردیم !!

حالا تو اومدی اینجا و من  

خدای من ،‌ من چقدر احمقم ...!!!

فریبا پشت به فرهاد روی تخت نشست و از پنجره به بیرون خیره شد .

فرهاد دردی در سرش احساس کرد ،‌ دو دستش را روی سرش گذاشت .

قطره اشکی آرام از چشم فریبا پایین افتاد .

- نباید بهت می گفت مگه نه ؟


ادامه دارد ...

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/٤/۱٤

نفرین عشق ( ساعت سکوت 11)

قسمت یازدهم :

فرهاد ،‌ فنجانی که در دست داشت را رو به نور گرفت و گفت : چیزهای شفاف نمی تونن چیزی تو دلشون پنهان کنن .

بعد رو کرد به فریبا و گفت : ظاهرا مجبورم جواب بدم .

فریبا هم بی مقدمه پرسید : چرا باهاش ازدواج کردی ؟

حدس فرهاد درست بود . سوال ساده و جواب ، دشوار بود .

- نفس عمیقی کشید و گفت :‌ به همون دلیل که تو با فربد ازدواج کردی .

فریبا آهسته موهای فرهاد را کشید و گفت :‌  این طعنه بود ، یا جواب ؟

- تو دنبال چی هستی ؟

- فقط دنبال جواب سؤالم .

- اینقدر برات مهمه ؟

- اگه نمی خوای جواب نده  

فریبا برگشت اما فرهاد دستش را گرفت و گفت : خیلی خوب ، ناز نکن ...

صندلی را کمی جا به جا کرد و گفت :‌ اینجا بشین و گوش کن ،

می دونی فریبا گفتنش اصلا ساده نیست . باید چشیده باشی تا بفهمی .

تا حالا تونستی مزه ی غذایی رو برای کسی توصیف کنی ؟

برای گفتنش مجبوری بگی ،‌ مثلا... شیرینه ، تلخه ،‌تنده یا مزه ی فلان چیز رو می ده .‌

شبیه چیزی که طرف چشیده باشه ،‌ تا بتونه تصور کنه .

اما مریم شبیه هیچ چیز و هیچ کس نبود . اون خودش بود . خودش و خودش .

غذایی مملو از رنگ و بو مزه .  تندی ، تلخی ،‌ شیرینی . همه چیز به اندازه ی لازم .

یک پرس غذا ،‌سرشار از انرژی ،‌که هیچ وقت از تکرارش خسته نمی شی .

هر چند ساعتی که باهاش بودی ،‌ اصلا مهم نبود ، چون احساس خستگی و دلزدگی در کار نبود .

فقط لذت بود .

خنده جزیی از صورتش بود .

از دید کسایی که اونو نمی شناختن ،‌ یک دختر خونگرم و فوق العاده مغرور بود .که با هر کسی دم خور نمی شد .

و از دید کسایی که می شناختنش ،‌ یک دوست با معرفت .

می دونی فریبا ،‌ اکثر آدمها ، ‌ظاهرا خوبی دارن . از دیدنشون لذت می بری ،‌اما هر چی بهشون نزدیک می شی ، ‌بوی طعفنه زندگیشون بیشتر و بیشتر به مشامت می رسه .

اما مریم کاملا برعکس بود .هر چی بیشتر می شناختمش ،‌ بیشتر بهش علاقه مند می شدم .

هر چی بیشتر بهش نزدیک می شدم ،‌ می فهمیدم که هنوز ارزش های زیادی داره ، که من درک نکردم .

یک دوست واقعی که با بودنش همه چیز زیبا بود ،

حتی سختی ها ، ما رو بیشتر به هم  نزدیک می کرد.

یه شبه زمستونی ، که هنوز هوا خیلی سرد نشده بود ، احساس کردم ،‌ که تو همه ی زندگیم جای پای اونو می بینم ،‌ اما خودشو هنوز ندارم .

بهش تلفن کردم و اونقدر ناخودآگاه ازش تقاضای ازدواج کردم ،‌که تا مدتها هر دو مون تو شک بودیم...!!!

فریبا خندید و گفت :‌ حتما شب قشنگی بوده ؟

- آره ،‌ یک شب طولانی و گرم ...،

بعد با خنده گفت : فکر کنم ،‌ شام هم زیاد خورده بودم !!!

فریبا وشگونی از پهلوی فرهاد گرفت و گفت : خیلی بی مزه بود ...

بعد ادامه داد : خوب ....، اونم قبول کرد ؟

فرهاد قه قه ای زد و گفت  ‌قبول کرد ؟!!! شوخیت گرفته ؟ پوستمو کند تا قبول کنه .

بدست آووردنش خیلی سخت بود .   

- برای همین از دست دادنش اینقدر برات سخته... ،‌

اینجوری که تو در موردش حرف زدی ،‌ یه جورایی بهش حسودیم شد .

- کیه که ندونه تو حسودی ؟!

فریبا سری تکان داد و گفت : خیلی بی جنبه ای ...

حالا بگو ببینم چی کار کردی که ترکت کرد ؟

 

ادامه دارد....

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/٤/۱۱

نفرین عشق ( ساعت سکوت 10)

- فکر نکنم مهم باشه .

- تو در مورد من حرف زدی ،‌ دوست دارم بدونم چی گفتی ؟

- می خوای آخرش بگی اشتباه کردم ؟ همین الام خودم می گم ،‌ اشتباه کردم ،‌ خوبه ؟

- خیلی اخلاقت بد شده . چرا اینقدر زود قضاوت می کنی ؟

یا از اولش اینجوری بودی و من نمی دونستم ؟!

فرهاد دستهایش را به علامت تسلیم بلند کرد و گفت : خیلی خوب ،‌ ببخشید ،‌ من اشتباه کردم ... باشه !!

- پس حالا مثل پسرای خوب بیا حرف بزنیم

- وای فریبا ...،‌  تو رو خدا بزار برای بعد ...

- برای بعد ؟!! تو جداٌ نمی خوای چیزی درست بشه ؟

- فریبا تو چت شده ؟ چرا گیر می دی ،‌ الان حوصله ندارم ، ‌همین ...

- چرا ؟

فرهاد ناگهان با صدای بلند گفت :‌ وای خدا ... تو ...

بعد نگهاش متوجه امیر شد که جلوی اسباب بازی هایش نشسته بود و به او خیره شده بود .

فریبا با دست به بینی اش اشاره کرد و گفت : مواظب باش ... سر من داد نزن . می دونی که ...

- بله ،‌ هنوز گزگز می کنه . این بچه بزرگ بشه 18 لیشتر زلزله میشه .

- خوب پس بگو ....

- چی بگم ؟

- ب...گ...و

- باشه ....باشه ... چی گفتم ؟ همه چیز رو ...

- همه چیز یعنی چی ؟

- از اولش ،‌ تا آخرش ...

- صدات داره بلند میشه ،‌ آروم باش ...  

فرهاد نفس عمیقی کشید و گفت : یه روزی هایی فکر می کردم باهاش صادقم . فکر می کردم باید از همه چیز خبر داشته باشه . من و اون اول فقط دوتا دوست بودیم . مثل..... ،‌ چه می دونم ...

واقعا لازمه این چیزا رو بگم ؟

- اگه لازم نبود نمی پرسیدم .

فرهاد سرش را تکان داد . دور آپشپزخانه چرخی زد و امد روبروی فریبا نشست  

- مریم دوست من بود . یه دوست خوب . بهم کمک می کرد . نگرانم بود . تو درس ،‌ دانشگاه ،‌ روابطم ،‌همه چیز ...

راهنماییم می کرد .

اگه اشتباهی می کردم ، ازم  بازخواست می کرد . بهترین دوستم بود . همیشه بود . حریم ها رو خوب می شناخت . همیشه می دونست تا کجا باید پیش بره .

فقط یه دوست دختر نبود . یعنی اصلا دوست دختر نبود . یه رفیق بود .

یه انسان قابل اعتماد .

کسی که می خندید . اما تو دلش غمگین بود .

خودت خوب می دونی من تو دانشگاه با دخترای زیادی دوست بودم ،‌ مثل فروغ ،‌ طاهره . اما هیچ کدوم ،‌ مثل اون منو درک نمی کرد . با هیچ کدوم اینقدر راحت نبودم . اون از همه ی راز های من خبر داشت . یعنی خودم بهش می گفتم .

اونم گوش می کرد و کمتر قضاوت می کرد ،‌ یا حداقل منو نمی رنجوند  .

خاکی و صمیمی بود . ادا و ادفار خیلی ازین دخترها رو نداشت .

میشد رو کمکش حساب کرد . به شرطی که پاتو از گلیمت دراز تر نمی کردی .

منم همیشه همه چیز رو بهش می گفتم .

روزهای اول که تازه درگیر مسئله ی سارا شده بودم . اون باهام حرف می زد .

حتی وقتی ،‌ تفریحی سیگار می کشیدم .  اون بهم گفت اگه سیگار بکشم دیگه تو درسا کمکم نمی کنه .

واقعا هم اینکارو کرد .

قبل امتحانات همیشه درسهایی که نبودم رو ساعتها برام توضیح می داد .

- آره یادمه ،  تو هیچ وقت آدم منظمی نبودی . همیشه دیر سر کلاس می اومدی ،

- یه ترم هم که همیشه تو پیچ بودم .

- اون ترم خیلی آشفته بودی ، ‌همه براشون سوال بود که تو یه دفعه چت شده .

- بله ، شما همیشه پشت سرم غیبت می کردین .

- ای بی جنبه ...

- مگه دروغ می گم ؟

- اون صحبتا مربوط به خانوما بود . غیبت نبود . حالا حرفتو بزن

- نمی دونم ،‌ خلاصه که خوب بود .

- حالا اون ترم چی شده بود که اونقدر دمغ بودی ؟

- ای بابا .. گذشته دیگه ، چی بگم ؟

- باشه ، هرطور راحتی .

- به نظرت من الان راحتم ؟

- خودت نمی خوای راحت باشی . این اتفاق تو زندگی همه پیش اومده . چرا فکر می کنی فقط خودت این احساسو داری ؟

تو داری خودتو الکی عذاب میدی ، ‌با اینجا تنها موندن که چیزی حل نمیشه .

- می دونی فریبا ،‌ آدمها موجوداته پیچیده ای هستن . موجودی سرشار از احساس ، که بنا به جبر روزگار ، ‌تغییرات و گاهی به خاطر منعفت و لذت ،‌ پای روی احساسشون می زارن .

همین امیر . بزرگ میشه ، ‌عاشق میشه ،‌دست یه دختر خوشگل رو می گیره . میاد پیش تو و میگه مامان این نامزدمه و میره پی زندگیش .

پسر منم که از پسر تو مودب تره ،‌ میاد و میگه بابا من زن می خوام .

من و تو هم که اون موقع پیر شدیم و دنیا دیده ،‌ اخمامون رو هم می کشیم و اصلا یادمون میره که حاضر بودیم به خاطر عشقمون چه کارهایی بکنیم .

- پسر تو ،‌ از پسر من مودب تره ؟!! اگه به تو رفته باشه که روزی چند بار عاشق میشه ؟ اولین بارش هم تو بیمارستان . عاشق پرستاری می شه که می زارش کنار مادرش ...

فرهاد بر خلاف انتظار فریبا ،‌ قه قه ای زد و بلند شد و به طرف قهوه جوش رفت .

- قهوه می خوری ؟

- آره ... خوب درست می کنی .

- این قهوه سلیقه ی مریمه . اون برام خریده .

فرهاد مشغول شستن فنجان ها بود که فریبا پرسید

- اگه یه سوال بپرسم ،‌ قول میدی ناراحت نشی و درست جوابمو بدی ؟

 

ادامه دارد ...

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/٤/٧

نفرین عشق ( ساعت سکوت 9)

قسمت 9 :

نیم ساعتی طول کشید تا به کلبه برسد . وقتی رسید هیچ صدایی نبود . بالارفت . آهسته درز در را باز کرد . فریبا روی تخت دراز کشیده بود . آهسته جلو رفت . هر دو خواب بودن .

چراغ خواب را کم نور تر کرد و آهسته از اتاق بیرون رفت . پلکهایش سنگین شده بود .

سرش را روی بالش گذاشت . خسته تر از آن بود که به چیزی فکر کند . چشمانش را بست و ...

نفهمید چقدر گذشت . اما وقتی بیدار شد ،‌ آفتاب مستقیم توی چشمش بود .

بلند شد و کمی نمرش کرد تا خواب از سرش بپرد . دست و رویی شست و وقتی از پله ها پایی می رفت . فریبا جلوی پنجره ایستاده بود و با تلفن صحبت می کرد . امیر هم روز زمین نشسته بود و بازی می کرد .

با دیدن فرهاد ،‌ فریبا به سمت پنجره چرخید . دستش را کنار تلفن گرفت و خیلی آرام گفت :‌ باشه بعد ... ،‌گفتم باشه بعد ،‌ خودم بهت زنگ می زنم و بعد تلفن را قطع کرد .

فرهاد سلام کرد و مستقیم رفت بالای سر امیر .

- به به سلام ،‌ چطوری مرد مامان ؟

امیر که هنوز احساس غریبی می کرد از جا بلند شد رفت به پاهای فریبا چسبید .

فریبا خندید و گفت : برو موهاتو شونه کن ، بچمو ترسوندی ...

- زرشک... ،‌این مرد ما هم که همش می ترسه .

بعد بلند شد و گفت : من می خوام برم دوش بگیرم . مزاحم تلفنت نمی شم .

- نه ،‌ موضوع این نیست . الان حوصله صحبت کردن نداشتم .

- کی بود حالا ؟

فریبا چشم غره ای به فرهاد رفت ...

- آخ ببخشید ،‌ از روی عادت پرسیدم ،‌

- از روی عادت فضولی دیگه ؟

- نه... ، آخه  تو این دو روزه اتفاقات جالبی داره می افته . اول که تو اومدی ،‌ صبح کله سحرم که مریم زنگ زد . منتظر سومیش بودم .

فریبا با تعجب پرسید : مریم بهت زنگ زد ؟

- آره ....،‌ می گفت خواب دیده من مردم !! فکر کنم یه دو سه باری ازین خوابا برام دیده ...

- چی می گفت ؟

- گفتم که ، ترسیده بود اتفاقی برام افتاده باشه . معمولا تا اتفاق مهمی نیوفته زنگ نمی زنه .

- بهش چی گفتی ؟... گفتی من اینجام ؟

- آره گفتم ،‌کلی هم سلام رسوند .

چشمهای فریبا از تعجب گرد شد : بهش گفتی ؟!!

فرهاد رو کرد به امیر و با تمسخر گفت : امیر جان ، مامانت خیلی باهوشه ها ،‌ امیدوارم تو بهش نرفته باشی .

- چه با نمک شدی امروز !

- خوب آخه باهوش ، این چه سوالیه می پرسی ، ‌اگه بهش گفته بودم که الان سر هر دوتا مون تو دیگ بود .

- به کس دیگه ای نگفتی ؟

- معلوم هست چت شده ؟

- هیچی ، فقط دوست ندارم کسی بدونه من اینجام .

- منظورت رو نمی فهمم ،  کسی یعنی کی ؟

- بی خیال ،‌ تو به کسی چیزی نگو ، همین ...

- تو داری چیزی رو از من پنهون می کنی ؟

- نه ،‌ اما می دونی که دوستای ما چطورین ،‌از کاه کوه می سازن .

- من به کسی چیزی نمی گم  ،‌ اما اگه اتفاقی افتاده می تونی رو کمک من حساب کنی .

فریبا چپ چپ نگاهی به فرهاد کرد و گفت :‌ ناهار چی باید بخوریم آقای فداکار ؟!!

- هنوز ناهار درست نکردی ؟ بیچاره این بچه چه گناهی کرده ،‌ پسره تو شده ؟!!

در همین لحظه امیر از مادر جدا شد و به سرعت خودش رو به صورت فرهاد رسوند و با ماشین محکم به دماغ فرهاد کوبید .

فرهاد فریادی زدی و خودش را به عقب پرتاب کرد .

- آخ ... ،‌ چرا همچین می کنی ؟!!!

فریبا از خنده روده بر شده بود .

- اوه اوه ... بدتر از مامانش نصفش زیر زمینه . این اخلاقش کلا به تو رفته ....

- پس چی فکر کردی ،‌ جرات داری بازم از من بد بگو ...

.

.

فرهاد ناهار مختصری آماده کردند و خوردند . امیر مثل اکثر بچه ها بد غذایی می کرد .

فرهاد به آشپزخانه رفت و مشغول شستن ظرفها بود . که فریبا بی مقدمه پرسید .

- تو در مورد من چی به مریم گفتی ؟

- چی ؟!

- گفتی بهم سرکوفت می زنه ،‌ مگه چی بهش گفتی ؟

 

ادامه دارد...

+   مـــحــــمــــــد ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/٤/٦

نفرین عشق ( ساعت سکوت 8)

قسمت 8 :

این یه قانونه نانوشته است ،‌ که همیشه رعایت میشه .

تا وقتی کسی چیزی نمی دونه ،‌ قضاوت هم نمی کنه .

اما وقتی چیزی رو تعریف می کنی . همه  شروع می کنن به قضاوت کردن . بدون اینکه از احساس قلبی تو نسبت به اون اتفاق چیزی بدونن .

- چرا جمع می بندی ؟

فرهاد می خواست جوابی بدهد که ناگهان صدای گریه ی امیر بلند شد . فریبا خیلی سریع خودشو به طبقه بالا رساند . فرهاد هم که نگران شده بود ،‌ بالا رفت .

وقتی به اتاق رسید. امیر در آغوش مادر کمی آرام گرفته بود . بالای سرشان رفت و گفت :‌چی شده ؟ حالش خوبه ؟

- آره ، بیدار شده ،‌دیده من نیستم ، ترسیده .

روبروی آنها نشست و دست امر را گرفت و گفت : آخی مرد به این بزرگی ،‌ چرا ترسیدی ؟‌!

امیر نگاه عاقل اندر صفیهی به فرهاد کرد و صورتش را به سینه مادر چسباند .

- اِ... مامان... عمو فرهادِ

فرهاد لبخندی زد و گفت :‌ عمو فرهاد !!

حیف این بچه نیست که من عموش باشم ؟!

فریبا لبخندی زد و سرش را پایین انداخت .

فرهاد کمی به صورت فریبا نگاه کرد ، آرامشی در صورت فریبا بود که نظرش را جلب می کرد ، موهای ظریف و خرمایی امیر را نوازش کرد و گفت : چقدر خوبه آدم چیزی داشته باشه ، که همش مال خودشه .

- همش که نه ،‌ یکمیش مال باباشه .

چهره ی فرهاد تغییر کرد ،‌ چند لحظه سکوت کرد ،‌ بعد از جا بلند شد و گفت :‌ ‌تو خسته ای ،‌ استراحت کن . منم می رم یه چیزی بگیرم و بیام .

این را گفت و به اتاق خودش رفت . کاپشن تیره رنگی پوشید و دوباره پیش فریبا برگشت . می خواست چیزی بگوید . اما حرفش را خورد و گفت : شما چیزی لازم ندارین ؟

فریبا با سر جواب داد نه .

فرهاد گفت : گوشیمو همرام می برم . اگه چیزی لازم داشتی زنگ بزن .

از کلبه بیرون آمد . نفس عمیقی کشید و کمی به اطراف نگاه کرد و با خود گفت :‌ باید مواظب باشم ،‌ چی آرزو می کنم ،‌ چون ممکنه برآورده بشه .

سوار ماشین شد به سمت نزدیک ترین شهر حرکت کرد . جاده ی برف گرفته و سفید . جنگلی خالی و منجمد .

به زحمت مغازه ی بازی پیدا کرد. چند قلم جنس خوراکی ، به خصوص تنقلات برای امیر کوچولو گرفت و داخل ماشین نشست .

تازه کمربدنش را بسته بود که گوشی درون جیبش به لرزش در آمد .

ابتدا فکر کرد که فریباست . اما شماره را که دید یکه خورد . مریم بود !!

چند ثانیه گیج بود . اصلا نمی دانست جواب بدهد یا نه . پیش خود گفت :‌حتما اتفاق مهمی افتاده .

با تردید دکمه را فشرد .

- الو ... الو ... سلام ‌

صدای مریم ، آرام بود .

- سلام

- خوبی ؟

- متشکرم ،‌ تو چطوری ؟

- خواب بودی ؟

- نه ،‌ اومدم شهر خرید کنم .

- این وقت صبح ...؟‌!!چیزی شده ؟

- نه عزیزم ،‌ اومدم خرید ، چیزی نشده . تو بگو چی شده که این موقع زنگ زدی ؟

- چرا گوشیت خاموشه ؟ معلوم هست کجایی ؟ چی کار می کنی ؟

- مریم خانوم ،‌ عزیزم بگو ببینم چی شده ؟ نگران شدم .

- هیچی زنگ زدم ببینم در چه حالی . خوش می گذره ؟

- خوبم خدا رو شکر . یعنی همین دیگه ،‌ فقط می خواستی حالمو بپرسی ؟

- نه ... ، دیشب یه خواب بد دیدم ،‌ نگران شدم . یکی دو بار زنگ زدم گوشیت خاموش بود .

فرهاد نفس عمیقی کشید . در دل خدا رو شکر کرد و گفت : ‌ترسوندیم دختر . قلبم اومد تو دهنم . حالا چه خوابی دیدی ؟

- هیچی ... خواب دیدم مردی !!!

فرهاد ناگهان قه قه ای زد و گفت : ‌مرسی عزیزم ،‌ خوشحالم کردی .  

شد یه دفعه ،‌ یه خواب درست حسابی باسه من ببینی ؟ قربونت برم ،‌ از بس آرزوهای خوب برام داری ،‌ همش ازین خوابا می بینی دیگه .

- لوس نشو فرهاد . از سر شب استرس دارم ،‌ اصلا حالم خوب نبود .

خواب دیدم رفتی بیرون میوه بخری ،‌ دیگه بر نگشتی.

- نترس ، ‌فلن زنده ام ،‌ تا ببینم خدا چی می خواد .

- کسی پیشته ؟

فرهاد جا خورد ،‌ سوال ناگهانی بود . نمی دانست چه پاسخی بدهد . اما خوب می دانست جواب درست چه تبعاتی در پی خواهد داشت . سریع خودش را جمع و جور کرد و گفت :‌ نه ، الان تنهای تنهام ، کی مثلا ؟

- چه می دونم . دوستی ، ‌آشنایی ؟

اونجا تنها نمون . پاشو بیا تهران . اونجا موندی چی کار کنی ؟!‌ مگه تو کار و زندگی نداری ؟

- باشه ،‌ یه چند روز دیگه می مونم برمی گردم .

- اومدی بهم زنگ بزن . گوشیتم خاموش نکن .

- باشه عزیزم ،‌ کاری نداری ؟

- نه ،‌خدافظ

- مواظب خودت باش ، خدافظ ...

فرهاد گوشی را قطع کرد . اما هنوز گیج بود . کمی فکر کرد ،‌ اما به نتیجه ای نرسید . همه چیز اونقدر سریع و ناگهانی بود که نمی توانست مسائل را درست حلاجی کند .

گوشی را روی صندلی پرت کرد و آرام به طرف کلبه حرکت کرد .

 ادامه دارد ....

+   مـــحــــمــــــد ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/٤/٦

نفرین عشق (ساعت سکوت 7 )

نفرین عشق ( ساعت سکوت 7 )

فرهاد به چشمان فریبا چشم دوخت . عمق نگاه فریبا ،‌ نگرانی و آشفتگی چشمانش . چیزی بود که مدتها ندیده بود  شاید کمی دلتنگ این نگاه بود . دستان فریبا را در دست گرفت و به آرامی نوازش کرد . پیشنانیه فریا را بوسید .

نفس عمیقی کشید و روی کاناپه نشست .

- عذر می خوام ،‌ فکر کنم باز کنترلم رو از دست دادم .

نمی خواستم سرت داد بزنم . نمی دونم یه دفعه چی شد .

- من می دونم . تو خیلی حساس شدی .

- آره ،‌ دلیلش هم خوب می دونم ....، تنهایی ...

- نه ...، تو زیادی فکر می کنی ، ‌همه چیز رو سخت می گیری . اینجوری زود پیر می شی .

تو فکر می کنی همه مشکلات دنیا تو همین روزای تو خلاصه شده ؟!

نه عزیزم ،‌ تو تنها نیستی . هر کسی برای خودش داستانی داره . اگه قرار باشه هر کسی که مشکلی داره . بیاد و یه گوشه ای خودشو زندانی کنه ، هیچی تو دنیا درست نمیشه .

تو باید از لاک خودت بیرون بیای .

یکم به خودت برس ،‌ برای خودت وقت بزار .

این چه جهنمیه که توش زندگی می کنی ؟

اینا هم تقصیر مریمه ؟

فرهاد سکوت کرده بود و فکر می کرد .کلمه ای پیدا نمی کرد . انگار که گنگ شده بود .

بعد از دقیقه ای سکوت به حرف آمد و گفت :‌ روزی هزار بار به خودم این حرفا رو می زنم .

- بیا به خودت و اون زمان بده ...

فرهاد پوزخندی زد و گفت :‌ به مریم  زمان بدم ؟! داری شوخی می کنی ؟!

 این منم که ازش فرصت خواستم . اما از نظر اون همه چیز تموم شدست .

- تو چی  ... ؟ تو چی می خوای ؟

فرهاد بازهم سکوت کرد . انگار جوابی در کار نبود .

بلند شد و گفت :‌خسته ای ، برو بخواب ...

فریبا دست فرهاد را گرفت و گفت :‌ خواهش می کنم بشین .

- مخم کار نمی کنه .

- بزار تمومش کنیم .

- چی رو تموم کنیم ؟!

- ببین فرهاد، وقتی تو رو تو این وضع می بینم ،‌ نمی تونم آروم باشم .

اما تو جبهه گرفتی ، ‌نمی خوای واقعیت رو ببینی .

- واقعیت چیه ؟ این که باید اونو فراموش کنم ؟!!

- اگه لازم باشه ... ،‌ این کار هم بکن .

- تو می فهمی چی می گی ؟ اون همه ی زندگیم بود .

- این اصلا خوب نیست . شاید اونم از همین ناراحته .

- من نمی فهمم چی می گی ،‌ سرم داره منفجر میشه . 

- بیا یکبار هم که شده با خودت صادق باش .

هیچ دختری پسر مورد علاقش رو به این راحتی کنار نمی زاره .

همه ی دخترای دنیا ،‌ دنبال کسی هستن که دیوانه وار دوستشون داشته باشه . بشین فکر کن ،‌ ببین چی کار کردی که اینقدر بهت بی اعتماد شده .

خشم در سینه ی فرهاد زبانه کشید . بلند شد و شروع کرد به چرخیدن دور اتاق .

چند بار چرخید و چرخید .

فریبا به او نگاه می کرد . نگرانی در نگاهش موج می زد . اما قادر به گفتن کلمه ای نبود . می دانست که فرهاد در این لحظه ، ابدا قدرت تفکر ندارد ، قادر به کنترل خشم فرهاد هم نبود . اما واقعا می خواست .

فرهاد جلوی پنجره ایستاد . خورشید در حال بالا آمدن بود .

معجون خاکستری و آبی آسمان ،‌ رو به صاف شدن بود .

برف های نوک قله ها ،‌ نقره ای رنگ شده بود و باد ملایمی ، عطر تازه ی روز نو را ، در تمام کوهستان پخش می کرد.

یکی از علایق فرهاد نگاه کردن به طلوع خورشید بود .

با نگاه کردن به عظمت طلوع . لحظه به لحظه آرام تر می شد .

بالاخره لب به سخن گشود و گفت :‌ من هیچ وقت نگفتم بی تقصیرم .

همیشه همه ی گناه ها رو به گردن گرفتم . بجز وقتایی که واقعا مجبور بودم حرف بزنم .خیلی از چیزهایی که اون نمی دونست ،خودم بهش گفتم ،‌ که البته حالا می دونم خیلی کار اشتباهی بود .

می دونی صداقت بعضی وقتا همه چیز رو خراب می کنه .

 

توجه کنید که :  ادامه دارد ...!!

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٧/٤/۳

نفرین عشق (ساعت سکوت 6)

نفرین عشق ( ساعت سکوت 6)

چهره ی فرهاد دگرگون شد . به چشمهای فریبا خیره شد . فریبا باز هم سرش را پایین انداخت .

فرهاد با صدای نجوا گونه گفت :‌ به چشمهای من نگاه کن ...

فریبا لحظه ای به او نگاه کرد و این بار کاملا صورتش را به سوی دیگر،  چرخاند .

فرهاد همانطور به موهای سیاهش که با رنگ سرخ آتش در آمیخته بود ، چشم دوخته بود .

دیگر توان حرف زدن نداشت . آنقدر کلمه در سرش می چرخید که نمی دانست کدامش را اول بگوید . جمله ها همانطور در هم و ناقص درون مغزش شکل می گرفتند و ناگفته پوچ می شدند .   

زاده ای این همه مجادله و خودخوری برای گفتن حتی کلمه ای ،‌ تنها یک قطره اشک بود .

گویی که عصاره ی دوسال بحث و جدل بی حاصل ،‌ آن همه سوء تفاهم ، این انتظار فلج کننده ...،‌ همان یک قطره اشک بود .

با صدای آرامی سخن سر داد :

- تو چی می دونی فریبا ...؟

فکر می کنی خود تو....،‌ همین تویی که حالا اومدی به من کمک کنی ،‌ کم منو عذاب دادی ؟

برای چند لحظه ،‌ سکوت سردی حکم فرما شد .

غمی سنگین چشمان فریبا را بست .  لرزش آرامی در بدنش چرخید .

فرهاد آرام ادامه داد ،‌ می دونی مریم چند بار به خاطر دوست داشتن تو ،‌ منو تحقیر کرده ؟‌

می دونی چند بار به خاطر احساسم به تو ،‌ به خاطر اینکه از زندگیت بیرون رفتم تا بتونی با اونی که دوست داری زندگی کنی ،‌ منو به هوس بازی محکوم کرده .

فریبا با صدای لرزانی گفت :‌ حالا همه چیز تقصیر منه ؟!!

فهاد سرش را چرخاند تا بغضش در سایه ی تاریک شب پنهان شود . آهسته گفت : مریم دیگه منو نمی خواد .

- لابد به خاطر من ؟!!

- نه...،‌به خاطر خودم .

تو لیست علایق شما خانوم ها ،‌ کسی که واقعا دوستتون داره ،‌همیشه آخر ...

اشک از چشمان فریبا سرآزیر شد .

با عصبانیت از جا بلند شد و این بار خیره به چشمان فرهاد نگاه کرد و گفت :‌ خیلی بی انصافی ...

تو هنوز دختر ها رو نشناختی ،‌ همسر خودتم نشناختی .مریم حق داره که دیگه نمی ....

به اینجا که رسید ، دیگر حرفی نزد .

ابروهای پرپشت فرهاد در هم گره خورد .

.خشمی در چشمانش پدیدار شد که لحظه ای دل فریبا را لرزاند .

آرام از جا برخاست . فریبا ناخودآگاه یک گام عقب رفت .

لرزش خفیفی در دستان فرهاد پدیدار شد .

با غضب به فریبا نگاه کرد و گفت :‌ من بی انصافم ؟؟؟؟!!

مریم حق داره ؟؟؟!!

بعد این همه مدت  ،‌این همه راه اومدی که اینا رو به من بگی ؟؟؟

یادت رفته دفعه آخر که بهت تلفن زدم چی ازت خواستم ؟

یک گام دیگر به فریبا نزدیک شد و فریاد زد :‌ یــادتــــه ؟؟

فریبا آرام سرش را تکان داد ..

- معلومه نباید یادت باشه ،‌ ولی من کاملا یادمه . ازت خواستم بین من و فربد یکی رو انتخاب کنی ؟

یادته چی بهم گفتی ؟

معلومه که یادت نیست ...  !!

من یادمه ...،

 گفتی حالا دیگه خیلی دیر شده .

گفتی به فربد عادت کردم ، بهش علاقه مند شدم .

خوب خانوم خوش انصاف . من چیکار کردم ؟؟؟؟؟؟؟

فریبا روی صندل نشست . دستش را روی صورتش گذاشت ،‌ بی اختیار اشکانش سرازیر شد .

فرهاد فریاد زد :‌ دِ ..بگو دیگه ....

- یادم نیست .

- تو یادت نیست ... اما من خوب یادمه .... تلفنو قطع کردم .

دیگه بهت یک زنگ هم نزدم .

می دونی چرا ؟

چون نمی خواستم زندگیتو مثل زندگی خودم به هم بریزم .

نمی خواستم چیزی بشم که نیستم .

نمی خواستم خودمو بهت تحمیل کنم .

نمی خواستم مجبورت کنم،‌ از کسی که دوست داری ،‌به خاطر من فاصله بگیر ی .

حتی تا آخرین روز ،‌ جواب سلامتم ندادم .

حالا می دونی مریم به من چی می گه ؟؟!

به من میگه اگه چند بار ترکت کردن ،‌حتما اشکال از خودت بوده .

میگه اگه چند بار عاشق شدی بازم می تونی .

بهم میگه تو کارت عاشق شدنه . فقط می خوای یکی رو دوست داشته باشی ، اصلا ‌مهم نیست کی !!

ناگهان  فریاد زد :‌تو به این می گی انصاف ؟

می خوای چندتا قصه ازون فربد بشنوی ،‌ که چطوری منو فریب داد ،‌ تا با تو دوست بشه ؟!

می خوام بگم چند بار به اسم تو ،‌ برام پیغام فرستاد .

می خوای جریان اولین دیدارتون رو توی اون اتوبوس لعنتی ...،‌جلوی خودم...،‌  برات تعریف کنم .

هیچ فهمیدی ،‌ وقتی با اون چیک تو چیک بودی ،‌ صندلی جلوتون ،‌تـــا تهران چی به من گذشت ؟!!

آره ؟ ...من هوس بازم ؟؟... من بی انصافم؟!

من فقط می خوام عاشق باشم ؟!!

صدای فرهاد به خص خص افتاده بود . دست پایش به شدت می لرزید .

فریبا با صورتی که خیس اشک بود ،‌ از جا بلند شد.

دو دستش را روی صورت برافرخته فرهاد گذاشت و با صدای آرامی گفت :‌ فرهاد...، تو رو خدا آروم باش ،‌ من نمی خواستم ناراحتت کنم .

چشمان فرهاد سیاهی رفت ،‌

انگار که تمام حوادث این چند سال ،‌مثل فیلمی سریع ،‌ جلوی چشمانش ظاهر و به سرعت ناپدید می شد .

 

ادامه دارد ...

+   مـــحــــمــــــد ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٧/٤/۱

ساعت سکوت 5

قسمت پنجم :‌

این را گفت و آرام از پله ها بالا رفت

فرهاد با چشم ،‌ رفتنش را دنبال کرد و وقتی در انتهای راه پله ناپدید شد با لگد محکم به میز کوبید ،‌

با ناراحتی از کلبه خارج شد و با قدمهای تند ،‌ به سمت دریاچه رفت .

کنار دریاچه ایستاد و به کوهایی که دیگر جز سایه ای از آنها پیدا نبود ،‌خیره شد . احساس سنگینی می کرد .

به طرف کلبه که برگشت ، فریبا پشت پنجره ایستاده بود .

سرما اجازه بیرون ماندن نمی داد . چند دقیقه ای نفس های آرام کشید و به کلبه بازگشت .

شب بدی بود .

تا نزدیکی های صبح کنار پنجره نشسته بود و فکر می کرد . دیگر رمقی نداشت .

آمدن فریبا نوید روزهای بهتری بود . اما انگار هر لحظه سایه ی شومی را در کنار خود حس می کرد . گذر از روزهای گذشته کار آسانی نبود .

فکر کرد و فکر کرد . اواسط شب . به اتاق خودش رفت . در کمد را باز کرد . گوشی همراهش را بیرون آورد .

روشن کرد . تصویر مریم که ظاهر شد . آه سردی کشید . انگشتانش می لرزید . شماره ها را یکی یکی فشرد . شصتش را روی دکمه ی تماس گذاشت . اما مردد بود .

یاد حرفهای مریم افتاد . زمانی که با طعنه به او می گفت :‌ " تو استاد بد موقع زنگ زدنی "

تلفن را روی لبانش گذاشت و خاموش کرد .

از اتاق بیرون آمد .

- هنوز بیداری ؟

فریبا بود . لبخندی زد و گفت :‌ فکر کنم زیاده روی کردم .

- نه تقصیر خودمه . از بس تنها موندم آداب معاشرت فراموشم شده ، تو چرا نخوابیدی ؟

- هیچی ،‌کلافه بودم .

- بیا بریم پایین ،‌ یه لیوان شیر قهوه می چسبه .

چند دقیقه بعد ،‌ قهوه ی تلخ حاضر بود .

فرهاد لیوان ها را روی میز گذاشت و چراغ ها را خاموش کرد و کنار فریبا نشست .

هر دو به رقص شعله های قرمز شومینه خیره شده بودند و ...

بالاخره فریبا سکوت را شکست .

- به چی فکر می کنی ؟

- به هیچی

- پس چرا حرف نمی زنی ؟

- چی بگم ؟

- هر چی دوست داری ...، ‌فقط حرف بزن ...

- یه زمانی زیاد حرف می زدم ،‌اما حالا دیگه بهش اعتقادی ندارم .

- چرا ؟

- حرفی که خریدار نداره ، ‌بهتره هیچ وقت گفته نشه .

- ولی تو خوب حرف می زنی

- وقتی اونی که باید گوش نمی ده ، حرف زدن چه فاید ه ای داره ؟

- فقط همین ؟

فرهاد برگشت و به چشمان سیاه و درشت فریبا خیره شد . با صدای لرزانی گفت :‌ به نظرت این چیز کمیه ؟

- نه ،‌ اما این کار تو ،‌ خودکشیه

- تو چی می دونی فریبا ...؟‌این خواسته من نیست .

- خواسته ی تو نیست ، ‌اما نتیجه ی کارهای تو که هست

- چه کاری.... ؟‌ تو یا چیزی نمی دونی ،‌یا خیلی می دونی ! میشه بگی کدومش درسته ؟

- من هیچی نمی دونم ،‌ اومدم از تو بشنوم .

- فکر نکنم کار درستی باشه .

- یعنی چی ؟

- فقط کافیه مریم بفهمه تو اینجایی ،‌ تا شمشیرشو تو خرخرم فرو کنه و بگه اینم پاداش همه ی اون شعارهات .

- ناراحتی ،‌ می خوای برم .

- فریبا... ،‌تو رو خدا عذابم نده . همه ی زندگی من شبیه یه کابوس شده ، که هر چند وقت یکبار تکرار میشه . اگه می دونستی تو چه برزخی گیر کردم ، ‌اینقدر نمک رو زخمم نمی ریختی .

- نه جدی گفتم ،‌من دوست ندارم ناراحتت کنم . اگه فکر می کنی برات بد میشه ،‌ می رم .

- اگه برای تو بد نشه . برای من بد نمیشه . آب از سر من گذشته ،‌ دیگه چه فرقی داره .

- فرق داره . اگه هنوز همون بالاها باشی میشه بیرونت اوورد. تو بی حرکت واستادی ، خوب معلومه میری ته آب .

- این آب نیست . لجنزاریه که هر چی دست و پا می زنم بیشتر فرو می رم .

- اینجا دست و پا می زنی ؟‌ تنهایی ؟

ادامه دارد ...

+   مـــحــــمــــــد ; ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٧/٤/۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir