ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

 

فکر کنم بعضی زودتر از اتمام این داستان شروع کردن به حدس زدن . تصمیم گیری در مورد شخصیت ها

اما تنها هدف من این بود که بنویسم در مورد اشخاص و احساساتشون . جنبه های دیگه ای از زندگی که هنوز درست بهش خو نگرفتم .

اما انگار نباید روی نت این کارو بکنم . شاید این داستان هیچ وقت نباید تموم بشه .

 

+   مـــحــــمــــــد ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/٥/۱٠

نفرین عشق 17

فرهاد به آشپزخانه رفت . یخچال پر بود از میوه و مواد غذایی فاسد و تاریخ گذشته . تنها چیز قابل خوردن گوشت و مرغ یخ زده ی داخل فریز بود .

وقتی ناراحت بود ، معده دردش تشدید می شد و باید حتما چیزی می خورد .

از خانه بیرون زد . از نزدیک ترین فروشگاه ، مقداری خوراکی و تخم مرغ و تنقلات خرید و به سمت خانه حرکت کرد .

ناگهان تلفنش به صدا در آمد . با عجله گوشی را بیرون آورد . تلفن شرکت بود . ظاهرا فرار فایده ای نداشت .

- الو جانم

- به به ، سلام ، آقای مهندس  ...

فرناز ، یکی از همکاران شرکت بود .

- سلام ، تویی ، فکر کردم مهندس افضلیه

- هه هه ، مهندس افضلی ...!!، بنده ی خدا ، مهندس به خونت تشنست . فقط گفته هر وقت شد ، بیای شرکت . دو شبه تا نه و ده شرکت می مونه

هیچ معلوم هست کجایی ؟

- تهران نبودم ، تازه برگشتم

- بله ، مبارکه ، خبر جدید ؟

- سر به سرم نزار ، حوصله ندارم

- حالا دیگه ما هم غریبه شدیم ؟

- تو رو خدا تو دیگه شروع نکن

- هووو ... کسه دیگه عصابتو خورد کرده ، چرا سر من داد می زنی ؟

- کارتو بگو

- جدیدا خیلی اخلاقت بد شده ، اصلا به من چه ، هر چی سرت بیاد حقته

فرهاد ایستاد و با لحن بسیار تندی گفت : ببین ، منو سگ نکن ، کار داری بگو ، نداری خداحافظی کن

- نخیر ، من با تو چی کار دارم ؟ مهندس گفت هر جور شده پیدات کنم بگم امروز بیای شرکت . شدیدا بهت توصیه می کنم بیای

- جدا توصیه می کنی ؟ یعنی دلت برام می سوزه ؟ باشه ، تو بگو پیداش نکردم . اگه تونستم فردا یه سر می زنم

- من نمی تونم به خاطر تو دروغ بگم

فرهاد فریاد زد : خوب نگو به درک

و گوشی را قطع کرد .

و با ناراحتی شروع به حرکت کرد .

دقیقه ای بعد دوباره صدای تلفن بلند شد .

- بله ؟

- دفعه ی آخرت باشه تلفن منو قطع می کنی ، به اندازه کافی درد سر درست کردی ، امروز میای شرکت ، چون من به مهندس می گم

- از کی تا حالا تو برای من تصمیم می گیری ؟

- از وقتی که ... ، من نمی دونم .

همه از دستت عصبانین ، با طرفداری کردن از تو ، منم خراب شدم ، پس بیا یه جوری درستش کن .

- باشه ، خدافظ

و باز تلفن را قطع کرد .

فرهاد چند قدمی با خانه فاصله داشت ، اما درد امانش را بریده بود . چند لحظه ای به دیوار تکیه داد و نشست .

بعد چند دقیقه . بلند شد و به طرف خانه رفت . غذای سریع و بد مزه ای درست کرد و با عجله خورد . لباسش را مرتب کرد و به سمت شرکت حرکت کرد .

خوب می دانست که چه برخوردی پشت درهای شرکت در انتظار اوست .

به شرکت رسید . ماشین را در پارکینگ طبقه 2 گذاشت و جلوی آسانسور رفت . طبق معمول خراب بود .

به شدت عصبی شده بود . برای همین در پارکینگ شروع به قدم زدن کرد .

یکم آرام شد . از پله ها که بالا می رفت ،از طبقه دو صدای فریاد مهندس غریبی شنیده می شد .

طبقه 3 . مثل همیشه در باز بود .

وقتی در چهار چوب در ایستاد ، اولین کسی که او را دید ، خانوم همتیان ، منشی شرکت بود .

- سلام آقای اسدی  

با شنیدن این اسم تمام پرسنل به سمت در ورودی برگشتند .

برای لحظه ای سکوت در شرکت حکم فرما شد و کله های بقیه هم از اتاق ها بیرون آمد .

مهندس افضلی هم گویی که خبر مهم شنیده باشد از اتاق بیرون آمد .

عمق فاجعه کاملا پیدا بود . فرهاد به همه سلام کرد و مستقیم پیش آقای افضلی رفت .

- به به ، سلام علیکم آقای اسدی ، پارسال دوست ، امثال هیچی ، سری به ما نمی زنی ؟

مرد حسابی ، معلوم هست کجایی ؟

مهندس افضلی ، مرد رک و راستی بود و معمولا جلوی جمع آدم را ضایع می کرد .

برای همین فرهاد به سمت اتاق اشاره کرد و گفت : در خدمتتون هستم .

- خدمت از ماست ، بفرمایید .

می خواست داخل اتاق برود که درون آشپز خانه چشمش به فرناز افتاد .

اما فرصت گفتگو نبود . برای همین به سر تکان دادنی بسنده کرد .

داخل اتاق نشست و مهندس بی مقدمه شروع به سخن گفتن کرد .

- آقای اسدی ، چی کار داری می کنی ؟ اگه می خوای شرکتو تعطیل کنی ، به خودم بگو یه روش آسون تر بهت یاد بدم .

مثلا شبونه بیا بنزین بریز کل شرکت رو آتیش بزن . راحت تر نیست ؟

حداقل از بیمه یه پولی می گیریم ، آخه این چه وضعیه شما برای ما درست کردین ؟ می دونید تو این مدت چه بر سر ما اومد ؟

- من واقعا متاسفم ، نمی خواستم ، اما پیش اومد .

- چرا ؟ چی شده ؟ خدای نکرده کسی طوری شده ؟

- نه... نه ... اما حقیقتا نمی تونستم بیام

- نمی تونستین یه خبر می دادین ، دل من هزار راه رفت ، گوشیتون که خاموش بود . منزل هم خبری نبود . بنده اونقدر نگران شدم با پدرتون هم تماس گرفتم .

- واقعا متاسفم ، یه عذر خواهی به شما بدهکارم

- یدونه ؟!!! الان لب تیغ ایستادیم  ، اگه تا آخر این ماه ، شعب رو تحویل ندیم بانک خاک اینجا رو به توبره می کشه ، همه تقصیر ها هم متوجه شماست .

مگه من چندتا نیروی کارآزموده دارم که شما بی خبر ما رو ترک کردین .

- مهندس اجازه بدین ، این یه مشکل خانوادگیه ، شما که کم و بیش در جریان بودین .

همسرم می خواد از من جدا بشه . روحیه مناسبی برای کار نداشتم .

- بدون خبر رفتن کمکی بهتون کرد ؟

- خیر ، متاسفانه

- به هر حال ازین که برگشتین خوشحالم ، اما بدجوری مارو پیش روسای بانک خراب کردین . امیدوارم جبران کنید . بچه ها مشتاقانه منتظرن .

- مهندس من ...

آقای افضلی میان حرفش پرید و گفت : بهانه ای پذیزفته نیست ، فقط کار و کار

فرهاد نفس عمیقی کشید و گفت : من در خدمدتون هستم

بلند شد که از اتاق بیرون برود ، مهندس گفت : آقای اسدی ، کمکی از من ساختس ؟

- بله ؟!

- در مورد مشکلتون ، اگه بتونم کمکی بکنم ، خوشحال می شم

- متشرکم ، من همیشه روی کمک شما حساب کردم ، امروز فردا ، می بینمش باهاش حرف می زنم .

شما دعا کنید مشکل حل بشه

- حتما ،  انشاا... که بر طرف بشه

فرهاد لبخندی مصنوعی زد و از اتاق خارج شد .

چندتا از بچه ها شرکت ، دور فرهاد جمع شدن و شروع کردند به سوال و جواب .

فرهاد با بی حوصلگی کمی صحبت کرد که تلفنش زنگ زد ، پیامک از طرف فرناز بود .

" بیا تو پارکینگ ..."

فرهاد کمی با همکارانش صحبت کرد و بعد به بهانه ای از آنها جدا شد . پایین رفت .

در پارکینگ خبری نبود . دست به کمر ایستاده بود که ناگهان کسی از پشت چشمهایش را گرفت .

 سریع خودش را تکان داد و کمی جلو رفت .

فرناز شروع کرد به خندیدن

فرهاد با خشم گفت : این چه شوخیه ای بود ؟

- اوووو ... خوب حالا توام ... بد اخلاق ، می خواستم روحیت شاد بشه  

- لازم نکرده ،

- چته...؟ ، فکر کنم من باید ناراحت باشم ، نه تو

- میشه بفرمایید برای چی باید ناراحت باشی ؟

- دو هفته رفتی ، نه زنگی ، نه اس ام اسی

- فرناز دست بردار

- بی مزه ، خوب نگرانت شدم

- حالا که می بیبی اینجام

- بله ، جسمتون اینجاست ، ولی روحتون رو خدا می دونه

- چی می خوای بگی ؟

- هیچی ، خانومتون خوب هستن ؟

- بله خوبن ، سلام دارن خدمدتون

- خوبه ، سلام منم برسونید . البته اگه دیدینشون

- کارتو بگو

- هنوز باهم قهرین ؟

- فرناز ، کار داری بگو ، نداری منو علاف نکن .

- هیچی بد اخلاق ، جمعه تولد گرفتم ، می خواستم دعوتت کنم .

حالا اصلا نمی خواد بیای ... من مهمون عصبانی نمی خوام

- من چی به تو بگم ؟...

ناگهان تلفن فرهاد لرزید . تلفنش را بیرون آورد . شماره مریم بود .

- جانم ؟ ... الو .... الو ... مریم ؟

صدایی نمی آمد . با سرعت به سمت پله ها حرکت کرد .

فرناز با صدای بلند گفت : خوبه ، پس حالا با خانومت بیا ....، زن زلیل

فرهاد ایستاد ، با خشم نگاهی به فرناز کرد . اما فرناز ابدا به روی خودش نیاورد .

آرام به سمت پله ها آمد و وقتی به کنار فرهاد رسید تنه ای شیطنت آمیز به او زد و بالا رفت .

فرهاد از شدت عصبانیت ، نفس نفس می زد ،

در آن لحظه قادر به کنترل عصبانیتش نبود .دوباره تلفنش زنگ زد . باز هم مریم بود ...

ادامه دارد...

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/٥/۸

نفرین عشق 16

قسمت ۱۶

چند لحظه سرش را روی فرمان گذاشت . عمیقا ناراحت بود .

تنها جایی که مایل نبود برود ، خانه بود .

ماشین را روشن کرد و بی هدف شروع به چرخیدن درون خیابانهای شهر شد .

ازین خیابان به آن خیابان . ازین کوچه به آن کوچه ، بی هدف می چرخید . اتفاقی جلوی پمپ بنزینی رسید .

باک ماشین را پر کرد و دوباره به مقصد هیچ کجایش حرکت کرد .

خیابانها کم کم خلوت و خلوت تر می شد . اما هنوز دل و دماغ رفتن به خانه را نداشت .

چشمش به دکه ی روزنامه فروشی افتاد . آرام توقف کرد .

بسته ای سیگار گرفت . یک نخ بیرون آورد و بقیه را روی صندلی عقب انداخت .

روشن کرد . چند پک عمیق زد . چند سرفه ی خفیف چاشنی سیگارش شد .

آرام حرکت کرد . سی دی موسیقی بدون کلامی را درون دستگاه پخش گذاشت .

با شروع شدن آهنگها ، ناخود آگاه روزهای نامزدی با مریم را به خاطر آورد .

بعد از کار به سرعت به خانه می رفت . دوشی می گرفت . صورتش را اصلاح می کرد و سوار ماشین می شد .

مریم طبق معمول ساعتی در پارک یا ایستگاه اتوبوس منتظر می شد و به محض آمدن فرهاد ، بدون اوقات تلخی ، فقط با لبخند ، سلام  می کرد .

معمولا رستوران می رفتند و بعد تا دیر وقت ، درون خیابانهای خلوت و روشن شهر می چرخیدند و از اتفاقات روز خود  برای هم تعریف می کردند .

مادر مریم هم ساعتی یکبار تماس می گرفت و مریم را سرزنش می کرد و می خواست که سریع برگردند .

بیشتر اوقات هم مریم در این مورد چیزی به فرهاد نمی گفت .

جلوی خانه مریم که می رسیدند . مراسم خداحافظی بیست دقیقه ای طول می کشید .

وقتی هم که فرهاد به خانه می رسید . خسته به رخت خواب می رفت و فردا خسته و خواب آلود به سر کار می رفت و به هر بهانه ای کار را تعطیل می کرد .

این برنامه تقریبا هر شب و هر روز تکرار می شد .

با یاد آوری این خاطرات ، لبخندی به صورت فرهاد نشست .

در داشبورد را باز کرد . اولین کادوی مریم . کتاب جیبی رازهای آرامش درون و رازهای دوستی هنوز آنجا بود .

غبار گرفته .

مدتها بود که فراموش شان کرده بود . 

با زحمت بسته ی سیگار را از روی صندلی عقب برداشت و سیگار دیگری روشن کرد .

سرفه ها شدید تر شد .

شام نخورده بود و معده درد کم کم داشت جلو می کرد . به همین دلیل مسیر خانه را در پیش گرفت .

جلوی خانه ایستاد . دو ماهی بود که به خانه ی خودش نیامده بود .

کلید را درون در انداخت و در آهنی حیاط ، با صدای ناله ای باز شد .

منظره ی غم باری جلوی چشمان فرهاد شکل گرفت . انگار که غبار غم تمام خانه را پوشانده بود .

کل باغچه زیر پوششی از برف پنهان بود و گوشه های حیاط ، مقداری برف کثیف باقی بود .  

زیر سقف بالکن قندیل های کوچکی شکل گرفته بود و خبر از اوضاع خراب ناودان و برف های یخ زده ی پشت بام می داد.

پرهای سیاه و سفید کنار باغچه  ، نشان از ضیافت پر زرق و برق گربه های محل می داد ، که محل امنی برای خود پیدا کرده بودند .

اما تنها چیزی که برای فرهاد اهمیت داشت ، جای پای مریم بود . که روی برف زیر سایه بالکن ، از پرتوی خورشید،  جان سالم به در برده بود . این جای پا را خوب می شناخت .

چراغ کنار در را روش کرد . اما جای کفش دیگری هم نمایان شد . شاید مادر مریم ، ...

در خانه را باز کرد . هوای خانه سنگین بود .

کل خانه تبدیل به یخچال بزرگی شده بود .

انگار که ستون های خانه هم  یخ زده بود . شاید هوای بیرون کمی گرم تر بود !

بساط شوفاژ و آب گرم را رو به راه کرد . قهوه جوش را به برق زد . دست و رویی شست و لباس عوض کرد .

قهوی تلخ درست کرد و تلویزیون را روشن کرد و روی مبل دراز کشید .

قهوه را نوشید و مرتب کانال تلویزیون را عوض می کرد . اما چیزی نظرش را جلب نمی کرد .

معده درد آزارش می داد .

چند قرص درون یخچال داشت ، با زحمت از جا بلند شد و با چند لیوان آب همه را خورد .

جلوی تلویزیون برگشت .

پلکهایش کم کم سنگین شد و آرام خوابید .

حدود ساعتهای یازده بود که با صدای تلفن همراهش از خواب پرید .

از شرکت بود .

حوصله ی جواب دادن نداشت .

گوشی را سایلنت کرد و به سراغ قسمت مورد علاقه خودش ، وان آّب گرم ، رفت .

درون وان دراز کشیده بود و فکر می کرد . صد بار با خودش حساب و کتاب کرد ، که کجا و چه وقت با مریم تماس بگیرد تا بتواند زودتر او را ببیند .

در تئوری همه ی راه ها جواب می داد ، اما همیشه عامل سومی ، همه چیز را خراب می کرد .

حدود ساعت دوازده از حمام بیرون آمد و بدنش را خشک کرد .

به اتاق خواب رفت . تخت همچنان نامرتب و لباس ها گوشه کنار اتاق روی زمین بود .

لباس پوشید و به سراغ تلفن رفت .

شماره ی دفتر مریم را گرفت .

بعد از چند بوق مربم گوشی را برداشت .

- سلام

مریم با صدای خسته ای پاسخ داد .

- علیک سلام

- خوبی ؟

- خدا رو شکر

-مامان خوبه ؟

- بهتره ... تو چطوری ؟ چه خبر ؟

- هیچی ، معدم دوباره اذیت می کنه .

- حتما دوباره صبحانه نخوردی

- شام هم نخوردم .

- هی خودتو اذیت کن ، باشه ...

- داغونم مریم

- چرا ؟

- نمی دونم

- وضعت از من که بدتر نیست ، از صبح اینقدر کار ریخته سرم که فرصت نکردم یه لیوان چایی بخورم ، یا یه چیکه آب

- خوب منم از دیشب تا حالا چیزی نخوردم

مریم آهی کشید و گفت : ای خدا ... مثل بچه ها می مونی فرهاد . یکی مدام باید مواظبت باشه .

- برای همین ترکم کردی ؟

- فرهاد تو رو خدا شروع نکن ، حوصله ندارم

- حوصله منو نداری ؟

- عزیز من ، یکم موقعیت شناس باش

- اگه نباشم چی میشه  ؟ حتما ترکم می کنی ؟

- ببین شروع نکن ، چه ربطی داره ؟

- مگه برای همین نرفتی ؟

- نخیر

- پس چی ؟

- تا حالا صد بار راجب به این مسئله صحبت کردیم

- بله ، اما تا حالا هیچ وقت درست و حسابی جواب ندادی

- جواب دادم ، تو نمی خوای بشنوی

- چی رو نمی خوام بشنوم ؟

مریم عصبی شده بود . با تندی گفت : تا حالا نشده کسی رو نتونی تحمل کنی و براش هم دلیل نداشته باشی ؟

- عزیز من ، به نظرت این برای ترک زندگی مشترک دلیل کاملیه ؟

- بله ، این یک زندگی مشترکه ، تحمل من هم ، به عنوان یک عضو حدی داره 

- مریم خانوم ، اینجوری نمیشه ، باید ببینمت

- دست بردار فرهاد ، دیشب در این مورد با هم صحبت کردیم  

- خوب ، قرار بود امروز زنگ بزنی و قرار بزاری

- نگفتم امروز ، گفتم هر وقت جور شد

- من گفتم امروز باید ببینمت

- امروز سرم شلوغه ، میشه به جای درد سر ، یکم کمک باشی

- چه کمکی ؟

- اجازه بده به کارم برسم

- باشه ، اما مریم ، اگه برای فردا یه وقت خالی نکنی ، مجبورم خودم یک وقت تعیین کنم .

- ببخشید ، الان کی داره وقت تعیین می گنه ؟!!

- خواهش می کنم اینقدر قضیه رو بزرگ نکن ، کش دار شدن این مسئله به نفع هیچ کس نیست .

- فرهاد جان ، اجازه بده سرم خلوت بشه ، خودم باهات تماس می گیرم

 - باشه ، من منتظر تماست هستم . ببخشید اگه ناراحتت کردم

مریم نفس عمیقی کشید و گفت : کاش به جای عذر خوای یکم درک می کردی  ، باشه خدافظ

- مواظب خودت باش ، خدافظ

 

ادامه دارد ...

+   مـــحــــمــــــد ; ٤:۱٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/٥/٤

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir