ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

روزهای زیبای جهنمی!!!

سلام

بعد گذشت حدود 1 ماه از اون حادثه (که تقریبا مردم..!!)، حوص نوشتن کردم. اونم با یک دست !!!

تایپ یک دستی هم خودش عالمی داره . چه میشه کرد . هیچ چیز همیشگی نیست .

تو این یک ماه فهمیدم بازی کردن نقش یک مرده کار سختیه .

فرصت خوبی هم بود برای فکر کردن .

چقدر حرف برای گفتن داشتک اما الان همش رفته.

یک دفعه چی شد . مغزم خالی شد . انگار همین چندکلمه برای راضی کردن خودم کافی بوده !!

ماه رمضان هم اومد . با همه ی لحظات خوب و بدش . مثل همه روزهای گذشته ، شعبان هم تموم شد .

توجه به این روزها خوبه ، اما زمانی از کسی شنیدم که ایرانی های باستان درطول سال جشنهای بسیاری داشتن ، که به مرور و توسط مشتی بیگانه ی حسود از یاد مردم غفلت زده ی ایران پاک شده .

چقدر سخته که در ویرانه ی یه قصر باشکوه ، که میراث اجدادت بوده بشینی و شاهد فرسودن و از بین رفتنش باشی .

ارزش زندگی بیشتر ازین حرفاست . اما مثله اینه که اجداد ما ، سالها ، نسل به نسل ، این ارزشها رو برای ما به یادگار گذاشتن، تا تفاوتی باشه بین یک ایرانی متمدن و یک جاهل ...

اما حالا ما جوانان امروز تبدیل شدیم به موجوداتی غیر قابل اعتماد و کم ظرفیت . که برای رفع پایین ترین خواسته هاشون ، پشت صفوف درهم انتظار بی پایان ، به خوابی عمیق فرو رفتن ، و عده ای حیوان ناطق ، اونها رو از راه میانبر ، به ناکجا آباد پوچی می فرستن .

مثل درشکه ی سیاه قصه ی پینوکیو ...

باشه ...

حق با شماست ،

خودم از همه بدترم . پس گله معنایی نداره .

اگه از خودم هم بپرسم از کجا باید شروع کرد؟، جواب یک کلمست : خودم !!

چند روز قبل ، تو خونه تنهانشسته بودم و فکر می کردم . که یک دفعه چشمم افتاد به عکس بچگی های خودم روی دیوار .

پسر بچه ای خواستنی ، با چشمهای درشت سبز و صورتی سفید ، با موهای بلند خرمایی و لبخندی دلنشین ، عکسی که همه فکر می کنن یه دختر بچست .

ناخودآگاه گریم گرفت ,

عکس رو از روی دیوار برداشتم ، در آغوش گرفتم و یک ساعتی گریه کردم .

خودمم هم حال خودم رو نمی فهمیدم . تا اون روز اینقدر دلتنگ خودم نبودم .

سینه ام می سوخت و اشکم روان بود .

چقدر از دست خودم عصبانی بودم ، راستش نمی دونستم چطور از خودم عذر خواهی کنم . حتی روم نمیشد توی آینه به خودم نگاه کنم .

چرا تا اون روز اینکارو نکرده بودم ؟!!

شنیدم که روز قیامت ، بزرگترین عذاب ، حسرته

حسرت تمام روزهایی که می تونست به خوبی و خوشی سر بشه ، اما با بی موالاتی من ، به بیهودگی گذشت .

چه انتظاری میشه از خدا داشت در صورتی که من خودم از خودم دلگیرم ؟

چقدر از ذات پاک یک بچه دور شدیم و به یک ... تبدیل شدیم .

وقتی فرصت تموم بشه ، چطور می خوام با حسرت گذشت این لحظات کنار بیام .

چطور میشه جلوی کسی ایستاد که حیات رو به ما هدیه کرده و ما در عوض نکبت رو انتخاب کردیم ؟!

چطور پیش روی پروردگار بایستیم ، که نخواسته ما عرب بشیم ، یا با نماز و روزه خودمون رو از دنیا جدا کنیم .

فقط خواسته به خودمون و چیزی که هستیم احترام بزاریم . بعد حق شناس باشیم و در ازای هدیه ی زندگی ، جان پاکی که بهمون هدیه شده ، در موعد مقرر ، به همون شکل برگردونیم .

اما ما با بدنمون چه کردیم ؟ با روحمون ؟ با خودمون ؟

به جای آموزش پرواز و حس وسعت آسمان ، در گل و لای زمین ، در حصار سیمان و بتون ، در نهان و آشکار ، به حق خودمون و دیگران تجاوز کردیم .

حق حیات و پاکی رو از خودمون و دیگران صلب کردیم و حالا از همه چیز و همه کس طلبکاریم !!

خدایا منو ببخش ، نه به عنوان یک مسلمان ، نه یک ایرانی ، بلکه به عنوان یک موجود زنده که خودت بهش حق حیات دادای ، منو ببخش ...

بهم فرصت جبران بده ، بهم فرصت بده تا خودم رو بشناسم . تا تو رو بشناسم ...

+   مـــحــــمــــــد ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/٦/۱٤

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir