ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

جوابيه...

سلام تارا .

ضمن تشکر از شما بخاطر پیامتون باید بگم که حق با شماست . شاید من فقط خودمو آزار میدم .

اما این انتظار زیادیه که از کسی بخوا ی حداقل به حرفات گوش بده .

کسی که مدتها با فکرش زندگی کردی ، نفس کشیدی .

چرا با ید در برابر این همه سختی که اون به من داده سکوت کنم ؟

فکر می کنی چرا بعد از این همه سال تازه شروع به وبلاگ نویسی کردم .

از شما می پرسم ، یه سوال ساده که هیچ کس جوابی بهش نداد . حتی خود شما هم نمی تونی به راحتی بهش جواب بدی .

شمایی که احتمالا می دونی چشمای من چه رنگیه !

آیا تو می تونی دوستم داشته باشی اما فراموشم کنی ؟!!!

هر جوابی به این سوال بدی کسی رو متهم کردی که حتی حاضر نشد برای آخرین بار به حرف های من گوش بده .

همیشه دختران زیادی دورو بر من بودن ، بنابراین تا مدتها به اونا فقط به چشم یه دوست نگاه می کردم .تا زمانی که نگاهم با نگاهی گره خورد که زندگی آرومم رو متلاشی کرد .

منو با دنیایی آشنا کرد که هر لحظهش برام یه خاطرس .

خاطراتی که گاهی بسیار تلخه وگاهی  شیرینیش دل آدمو میزنه !

روزهای تلخ و شیرین این داستان اونقدر زیاده که نمی تونم تو همین چند خط خلاصش کنم .

اما شما کی فهمیدی که عاشق شدی؟

من با دخترای زیادی دوست بودم و خیلی هاشونو دوست دارم !!!!!

اما فقط یه اسمه که وقتی میشنوم یه چشم خونه یه چشم اشک .

یه اسمه که بخاطرش تحقیر شدم ، کوچیک شدم، اعتبارمو پیش خیلی ها از دست دادم .

به خاطرش 1 سال از بهترین دوستام که همون کاغذو قلم باشن دور شدم .

اما هیچ کس نفهمید که درد من چیه . حتی صاحب واقعی اسم خاتون .

این دخترای عزیز که خیلی هاشون به منصب والای ((خانوم قشنگی)) رسیدن ، (که اگه خدا مهلت بده بدن براتون در موردش توضیح میدم ) درست زمانی که با من واقعی از طریق نامه ای آشنا شدن تا مدتها سرگیجه داشتن .

می دونم که تعدادی از اونها هنوزم نامه ام رو دور از چشم دیگران می خونن .

درک احساسات من برای آدم های قرن 21 مثل کابوسه مثل هضم سیمان .

اینه عقیده ی من : دوست داشتن یه بهانست برای زنده بودن و زندگی تنها یه فرصته برای دوست داشتن .

من برای خانوم ها احترام زیادی قائل هستم . اما به همون نسبت ازشون بیزارم .

چون موجودی به این بی جنبگی و پستی در تمام تاریخ ندیدم .

منو ببخشید .

شما و هیچ کس دیگه نمی تونه درد شبهای تنهایی دلی رو درک کنه که با غصه هاش تنها موند .

دلم شکست ، زیر سنگینی بی مهریه یاری که چشماشو می پرستیدم .

ولی اون حتی حاضر نبود به حرفام گوش بده .

سلطنتم به یغما رفت .

اشتباه نکنید .

به قول پدرم گشنگی نکشیدم که عاشقی یادم بره .

ولی معدود کسانی هستن که تلخی زهر بی وفایی رو چشیده باشن .

شما هم می تونی بخندی ، بر من و نامه ی من! 

مثل تمام کسانی که روز مرگی هاشون اونا رو تو خودش حل کرده .

مثل تمام کسانی که فراموش کردن چرا زنده هستن .

سرنشتر عشق بر رگ روح زدند

                                                یه قطره چکیدو نامش دل شد

دیگه فرصتی نیست .باید برم .

بعدن براتون بیشتر می نویسم .

 یه یاد دوستم محمد .خدافظی!!!

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٥/٥/٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir