ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

من و جفتم

چه کسی باور می کنه که زندگی اینقدر زود به پایان برسه .

از روزای آموزشی براتون گفتم . آقا پسرای گل ، نترسین ، مرد میشین .

 حالا که دیگه آموزشی تموم شده می بینم که چقدر سخت گذشته . ولی خوش گذشت .

محمد جون ، یادته یه هفته قبل از آموزشی اومدم تفرش . کمی قبل از اون هم یه دفعه اومدم . یه شب با بچه ها دور هم بودیم . بعدش زدیم بیرون تو کوچه زیر بارون نشستیم و تو سرمای زمستون کلی گرم شدیم . یادته ؟!

چقدر اون شب حال کردیم . من دلم گرفته بود ، زدم بیرون و تو اومدی که من تنها نباشم .

دمتون گرم .

اون یه جفت کفش پوسیده یادته کنار تیر چراغ برق ،  یادته یکیشون چه جوری نگامون می کرد .

اون روز انگار آخرین روز زندگیش بود . انگار منتظر کسی بود که خلاصش کنه ، از اون همه درد و رنج . اون بیچاره سالها تمام وزن یه آدمو تحمل کرده بود و آخرش انداخته بودنش یه گوشه تا بپوسه .

ولی من تو چشاش خوندم که راضیه .  حالا دیگه وقت استراحتش بود .حالا بعد از این همه مشقت دیگه کسی ازش انتظاری نداشت . ولی اون کفش پوسیده یه امتیاز داشت که من اون موقع نداشتم حالا هم ندارم .

اون کفش کهنه کنار جفتش بود ، .همدمش .

کسی که یه عمر باهاش زندگی کرده بود ، تو سرما و گرما ، تو غم و شادی .

 حالا هم در کنار هم منتظر آینده بودن.

اما تو اون شب تنهایی منو دیدی ، اگه یه کم دیرتر اومده بودی اشکم رو هم می دیدی .شکستن غرورمو .

 جفتمو گم کرده بودم محمد .

جفتم با یه جفت نو تر پرید و رفت . جفت من تا منو خسته دید ، ترسیدو رفت . رفت تا با یکی دیگه فشار زندگی رو تحمل کنه و منو زیر سنگینی بار این زندگی تنها گذاشت .

دلم می خواست خسته و شکسته بودم اما ...

+   مـــحــــمــــــد ; ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/۱۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir