ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

به مناسبت روز پدر ٬ مادر ٬ خواهر ٬ برادر

و کوچ آخرین ترانۀ نا گفتۀ من در قصۀ زندگی .

اینجا غربت آشناست . غربتی نه به خاطر غریبی ، بلکه تنهایی . تنهایی روح خستۀ من در حصار جسم .

ای کاش می شد که این حصار جسم را آزادانه از تن بیرون کرد و عاشقانه پرواز کرد ، چون چکاوکی زیبا .

امروز بازهم بزرگتر شدم .

خداوندا ، گرچه تنهایم ولی هر ثانیه صدای محبتی از قلبی می شنوم .

من فرهادم . فرهادی در حسرت دیدار شیرین . من فرهادِ سرگشته ام . من فرهادی بودم در جستجوی شیرین.

شیرینه سفید رویِ  

سیه مویِ

سیه چشمِ          

خوش اندام .

من نگاهم بر زمین بود . من به دنبال محبت شیرین تا اعماق سیاه تنهایی پیش رفتم و ناپدید شدم. من به خاطر شیرین تا مرز جنون ، تا کوه بیستون رفتم .

افسانۀ دو چشم شیرین را روی بیستون قلبم با سرنگشتان تراشیدم ولی این بار ، در این غربت تنهایی چیزی که به دنبالش بودم در اعماق وجود خود یافتم .در جایی که هیچگاه انتظارش را نداشتم .

من عشق را آموختم .من دوست داشتن را آموختم . من آموختن را آموختم .چیزی را که سالیان سال در ذهن خود ساخته بودم و می پنداشتم که هیچ وقت بدان دست نیابم ناگهان در آغوش خود دیدم .

پدر گرمی آغوشت به من معنای زندگی را آموخت و اشک دو چشمت شعله ای در وجودم افکند که در یک آن همه گذشته و حال و آینده را سوزاند .

من تو را ندیده بودم .آن روز ، روز وداع در زیر باران ناگهان تو را یافتم .

مادر اکنون که از تو دورم فهمیدم که چیست عشق مادر .

من گناهکارم . من حتی مستحق آتش دوزخ نیز نیستم . من تو را رنجاندم . من نادان نداستم که کیستم .

من هیچگاه معنای اشکت را نفهمیدم . ولی این بار از این همه دور عکس خود را در اشک تو دیدم . من شکستم . مرا ببخش .

خواهرم و برادرم سعید . شما که نگران من هستید . شما که کردید آنچه مستحق آن نبودم . خانه ای ابدی در قلبم برایتان ساخته ام .

من عشق را در آغوش پدر ، در اشک مادر ، در صدای لرزان خواهر . در بوسه ی برادر یافتم و دانستم که چیست معنای وطن . وطن من در کشور من نیست  . وطن جاییست که محبت باشد .

دوستان من چیست که مارا چنین دور می کند ازهم ؟

همه ی شما را دوست دارم . من همه عالم و آدم را دوست دارم .

خداوندا قدر نعمتی که در بر داشتم ندانستم .

مادر هر بار که تو را رنجاندم تو دعایم کردی . اکنون از خدا می خواهم که یک بار، فقط یک بار دیگر دعایم کنی .

مادر بهشت برای تو جای کوچکیست . تو که از هفت آسمان برتری . من چه گویم که در خور تو باشد .

فقط می گویم :

                         مرا ببخش .

                                                                                    29/8/81

+   مـــحــــمــــــد ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/۱۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir