ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

انتظار فرج

در شبی غریب، سیاهی و ظلمت بر تمام شهر سایه افکند و سوز سردی که تا استخوان را   می لرزاند ، تمام پیکرهای بیجان در شهر را به لرزه در آورد . پیکرها به درون خانه ها شان خزیدند .

 پنجره ها بسته شد . سروصورتشان را پوشاندند. آتش کوچکی برپا کردند و منتظر طلوع آفتابی ماندند که سالها و عده اش را شنیده بودند .

ساعات بسیاری گذشت .

 سوز و سرما ادامه داشت . باد سردی می وزید .

درها و پنجره ها به هم خوردند و شکستند و سرما به درون خانها شان نفوذ کرد . آنها لرزیدندو منتظر ماندند . آتش خاموش شد . آنها منتظر ماندند . آنقدر منتظر ماندند تا دیگر انتظار برایشان بی معنا شد .

 دیگر سرما را حس نکردند و در سرما زیستند و به آن عادت کردند .

 آنها یخ زده بودند . دیگر کسی منتظر طلوع آفتاب نبود .

+   مـــحــــمــــــد ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٥/٥/۱٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir