ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

درد قديمی

بازهم امشب باید شاهد رویش ستاره ها باشم.

باز هم امشب باید کلامی آهنگین بسازم برای تسکین درد خویش .

اما دیگر با چه عقل و هوشی.

تمام حرکاتم گویای درد کهنه ایست که درد دل دارم.

مدتهاست که دست به قلم نبرده ام.

بارها سعی کرد که یادت را به زباله دانی گذشته های پوچ بسپارم ولی گویا داغ تو بر پیشانیم خورده.

چه عبس بود عمری که همچو آب به پای رویش عشقی دروغین ریختم.

بیچاره من ...

بیچاره دلم که چه گمگشته به دنبال یاور بود.

خداوندا کمکم کن ، تنها تو می توانی یاری ام دهی .

چگونه خودم را بازیابم .

در این صحرای بی گوهر ، در این مرداب و بی یاور .

با چه کسی درد دل کنم که لایق آن باشد . آیا جز تو محرم راز دیگری دارم ؟

آیا گناهم جز راستی بود . جز صداقتی کودکانه بود . جز این بود که صادقانه گفتم دوستت دارم .

من چه کردم که این بود تقدیرم .

همیشه فکرد در این اندیشه بودم که آیا تو ارزش این همه دردورنج را داشتی؟.....

آیا ارزش این همه توجه را داشتی؟

چه روزها ، چه شبها ، چه ساعات و دقایقی که با فکرت گذشت و چه بیهوده گذشت .

و تو تنها صدایی بودی و عکسی !!

ساده اندیش ، زود باور ، غرقه در خیال من بودم ؛ وای چقدر خر بودم !!!!

از این پس من می مانم و نفرتی کهنه .

نه به خاطر دیگری . فقط و فقط برای اینکه دلم بازیچه ای شد برای سرگرمی .

و دیگر خاموش خواهم ماند . دم بر نخواهم آورد ، فریاد نخواهم زد و حتی آه هم نمی کشم و فراموش خواهم کرد آن روزگار سیاه را .

 

اما ...

 

اما با غم دورییت چه کنم.

+   مـــحــــمــــــد ; ۱:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir