ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

راز شبهای بی ستاره ...

خدایا ناآرومی تا کی ؟

چرا من ؟

تو بیداری کم می کشم که حالا خوابم رو هم ازم گرفتی ؟

اگه یادت باشه چند وقت پیش راجع به خوابی برات نوشتم که مدتهاست آرامش رو ازم گرفته .

خواب دخترک سفید پوش .

یه رودخونه متلاطم در کنار یه جنگل سوخته ، من و نگاه سرد تو .

من در کنارت ایستاده بودم ، اما انگار تو اصلا منو نمی دیدی . نه تبسمی ، نه حسی ، نه حرفی ، نه حتی کوچکترین

واکنشی نسبت به حضور من .

من بهت نزدیک شدم . تو رو در آغوش گرفتم ، با تمام وجودم ، با آخرین ذره عشقی که تو قلبم مونده بود . اما تو انگار فقط منو تحمل می کردی . بغض سنگینی گلوم رو می فشرد .

وقتی از خواب پریدم ، عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود و تمام بالشم خیس اشک بود .

دیگه به دیدن دوباره و دوبارۀ این خواب عادت کرده بودم که هفته پیش یه قسمت جدید به سریال اضافه شد .

من تو ماشین ناصر نشسته بودم و داشتیم طبق معمول اون دوروبرها چرخ میزدیم . به یه مدرسه رسیدم . نمی دونم چرا احساس کردم که اونجا درس می خوندی .

حالم بد جوری گرفته بود . از ماشین پیاده شدم که قدم بزنم شاید حالم بهتر بشه . که ناگاهان دیدمت .

داشتی با دو تا از دوستات می رفتی . من بشدت عصبی شده بودم . سعی کردم بی تفاوت از کنارت رد بشم که یه دفعه صدام کردی .

وقتی با خشم به طرفت برگشتم تو خندیدی و به سمت من اومدی . من برگشتم که برم اما تو دستم رو گرفتی .

دوستانت با لبخند اومدن تا جلوی من رو بگیرن .

تازه اون دوتا دوستت رو شناختم ، فروغ و طاهره !!!

جالبه نه . دوستای من شده بودن دوستان تو .

اما امروز دیگه شاید آخرین ورژنش بود .

بازم دخترک سفید پوش .

ما طبق معمول با هم بحث می کردیم . وقتی بحث بالا گرفت تو اخماتو تو هم کشیدی و رفتی طبقه بالا ، آره تو توی خونه ی من بودی!!!

رفتی بالا و یه چمدون سفید برداشتی و هر چی داشتی ریختی توش و طبق معمول بدون خداحافظی ، رفتی .

بازم بی خبر . من فقط تونستم با نگاهم همراهیت کنم .

تو رفتی و من موندم با یه دنیا دلتنگی .

دست از سرم بردار . برو ...

دیگه تحملش رو ندارم .

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٥/٥/٢۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir