ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

انتظار...

همیشه شنیده بودم که انتظار جزئی از زندگیست

اما باور نداشتم ...

تااینکه روزی در روزهای گرم تابستان 84 به انتظاری ابدی مبتلا شدم...

انتظاری طاقت فرسا.

25/4/85 بعد ظهر

هوا بسیار گرم است

من ایستاده ام با صورتی گلگون و دلی آشفته.

چشمانم لبریز خواهش.

او بارها از اینجا گذر کرده، ...بدون من !

اما هر بار که من اینجا بودم او هم با من بود. حالا چه کسی در کنار اوست؟!!!

اینجا بوی اورا می دهد .

هر بار که دختری عبور میکند نگاه کنجکاوم اورا تعقیب میکند .

شاید اورا بشناسم .شاید دوستش باشد ، خواهرش شاید هم خودش.

آن سوی خیابان هم خبری نیست .

میدانم که صدای قدمهایش هرروز در این گذرگاه پیچیده .اما چه موقع از روز؟

آیا میشود که صدای تپش قلبم با صدای گامش درآمیزد.

بیش از 7 ماه استکه اورا ندیدم

هنوز عینک خواهرش را به چشم دارد؟

مانتوی سیاهش را پوشیده یا هنوز سفید پوش است؟

چادری که به خاطر من به سر میکرد را چه کرده ؟!!!

پس کجایی....

چشمانم را به هر سو می چرخانم.

 ساعتی است که ایستاده ام.

به من گفته بودی که خانه ات در همین نزدیکی هاست .

شاید آن در قهوه ای باشد .

شاید هم آن خانه ای که کبوتری به بامش نشسته. شاید هم آن یکی .

شاید تو هم در گوشه ای ایستاده ای و مرا میپایی .

اما کجا ؟

آه ...اتوبوس آمد ،

                 اما او نیامد ...

+   مـــحــــمــــــد ; ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٥/٥/٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir