ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

داستانک ۳

لیلا به مادرش قول داد که بچه خوبی باشه و سالهای سال با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند...

قصه که به اینجا رسید ، مادر به چشمانش کودکش خیره شد .

کودک در آغوش مادر آرام گرفته بود .

اشک در چشمان مادر حلقه زد . آهسته پیشانی کودکش بوسید و از ترس بیدار شدنش همانطور بی حرکت ماند .

می ترسید که کودکش بیدار شود و بهانۀ پدر بگیرد!!

+   مـــحــــمــــــد ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/٦/۱٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir