ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

خدا فرموده :

این آیات از سوره عنکبوت نقل شده . پیشنهاد می کنم حتی برای یکبارهم که شده این سوره رو بخونیم  و وقت بار ارزشمون رو صرف یه کار مفید بکنیم

و عجیبه که من اینقدر احمقم که این همه سال این معجزه رو یک بار هم با چشم دل نگاه نکردم ...(همه بگید خاک تو سرت ...)

حماقت تا چه حد ؟؟!!!

احتمالا تا مـــــــــــــــــرگ!!!

 

"و کسانى که آیات خدا و لقاى او را منکر شدند آنانند که از رحمت من نومیدند و ایشان را عذابى پر درد خواهد بود (23)

 

خدا بر هر کس از بندگانش که بخواهد روزى را گشاده مى‏گرداند و [یا] بر او تنگ مى‏سازد زیرا خدا به هر چیزى داناست(62)

این زندگى دنیا جز سرگرمى و بازیچه نیست و زندگى حقیقى همانا [در] سراى آخرت است اى کاش مى‏دانستند(64)"

 

به نظرتون اونقدر فهم و شعور بالایی داریم ، که بگیم این حرفها همه چرنده ؟؟!!

عجب موجوداتی هستیم

با کی می جنگیم ؟

با خدامون یا خودمون ؟

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢۱

دست در گردن بغض (چند نوشته کوتاه)

حس و حال گوش کردن نداشتم .

او می گفت :‌

"به خودت بیا .

خودت مهم تری یا اون ؟

اون دیگه تو زندگی تو نیست .

رفته ...

می فهمی ؟!!"

گوشم را به زور به تلفن چسابنده بودم .

اما دلم بازی می کرد . فرفره ی چند رنگ باران را می چرخاندم و کودکانه از رقص رنگهایش لذت می بردم.

آخ چه قدر لذت به خودم بدهکارم ...

------------------------------------------------------------------

دختر زیبا

کودکانه دوستت دارم...

------------------------------------------------------------------

احساس غریب دوست داشتن ،‌ زمانی ناب می شود ،‌ که قادر به بیانش نیستی ...

اما درست آن زمان است که باید باهر چه نیروست فریاد بزنی : به آبی آسمان قسم ، دوستت دارم ...

------------------------------------------------------------------

نگاه کردم .

به زلایی آب ،‌

به آبی آسمان ،‌

به سفیدی ابرها ،‌

به شبنم پاک روی برگها

به سختی سنگ و بی ریایی گاز اکسی‍‍ژن ، که بی دیدن ما ،‌ کل زمین را جان می بخشد .

چقدر احمق هستم ، که می بینم و نمی فهمم ،که خدایی هم هست !!

------------------------------------------------------------------

دل گرفته بود ...

عکس کودکی را دیدم که قورباغه ای زشت را عاشقانه در آغوش گرفته بود .

چقدر خجالت کشیدم ...

کاش می فهمیدم زندگی زیر پوست آن کودکان چه جریان شیرینی دارد ...

آخ خدایا،

چقدر لذت به خودم بدهکارم .

------------------------------------------------------------------

ور در آخر

          کنار بغضم نشستم و دست در گردن هم ،‌

                                                ساعتی گریه کردیم ...

وقتی برخواستیم ،

                      ‌آسمان شب ،‌

                                           آبی بود !!

------------------------------------------------------------------

+   مـــحــــمــــــد ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٧/٩/٢٠

روزهای زیبای جهنمی!!!

سلام

بعد گذشت حدود 1 ماه از اون حادثه (که تقریبا مردم..!!)، حوص نوشتن کردم. اونم با یک دست !!!

تایپ یک دستی هم خودش عالمی داره . چه میشه کرد . هیچ چیز همیشگی نیست .

تو این یک ماه فهمیدم بازی کردن نقش یک مرده کار سختیه .

فرصت خوبی هم بود برای فکر کردن .

چقدر حرف برای گفتن داشتک اما الان همش رفته.

یک دفعه چی شد . مغزم خالی شد . انگار همین چندکلمه برای راضی کردن خودم کافی بوده !!

ماه رمضان هم اومد . با همه ی لحظات خوب و بدش . مثل همه روزهای گذشته ، شعبان هم تموم شد .

توجه به این روزها خوبه ، اما زمانی از کسی شنیدم که ایرانی های باستان درطول سال جشنهای بسیاری داشتن ، که به مرور و توسط مشتی بیگانه ی حسود از یاد مردم غفلت زده ی ایران پاک شده .

چقدر سخته که در ویرانه ی یه قصر باشکوه ، که میراث اجدادت بوده بشینی و شاهد فرسودن و از بین رفتنش باشی .

ارزش زندگی بیشتر ازین حرفاست . اما مثله اینه که اجداد ما ، سالها ، نسل به نسل ، این ارزشها رو برای ما به یادگار گذاشتن، تا تفاوتی باشه بین یک ایرانی متمدن و یک جاهل ...

اما حالا ما جوانان امروز تبدیل شدیم به موجوداتی غیر قابل اعتماد و کم ظرفیت . که برای رفع پایین ترین خواسته هاشون ، پشت صفوف درهم انتظار بی پایان ، به خوابی عمیق فرو رفتن ، و عده ای حیوان ناطق ، اونها رو از راه میانبر ، به ناکجا آباد پوچی می فرستن .

مثل درشکه ی سیاه قصه ی پینوکیو ...

باشه ...

حق با شماست ،

خودم از همه بدترم . پس گله معنایی نداره .

اگه از خودم هم بپرسم از کجا باید شروع کرد؟، جواب یک کلمست : خودم !!

چند روز قبل ، تو خونه تنهانشسته بودم و فکر می کردم . که یک دفعه چشمم افتاد به عکس بچگی های خودم روی دیوار .

پسر بچه ای خواستنی ، با چشمهای درشت سبز و صورتی سفید ، با موهای بلند خرمایی و لبخندی دلنشین ، عکسی که همه فکر می کنن یه دختر بچست .

ناخودآگاه گریم گرفت ,

عکس رو از روی دیوار برداشتم ، در آغوش گرفتم و یک ساعتی گریه کردم .

خودمم هم حال خودم رو نمی فهمیدم . تا اون روز اینقدر دلتنگ خودم نبودم .

سینه ام می سوخت و اشکم روان بود .

چقدر از دست خودم عصبانی بودم ، راستش نمی دونستم چطور از خودم عذر خواهی کنم . حتی روم نمیشد توی آینه به خودم نگاه کنم .

چرا تا اون روز اینکارو نکرده بودم ؟!!

شنیدم که روز قیامت ، بزرگترین عذاب ، حسرته

حسرت تمام روزهایی که می تونست به خوبی و خوشی سر بشه ، اما با بی موالاتی من ، به بیهودگی گذشت .

چه انتظاری میشه از خدا داشت در صورتی که من خودم از خودم دلگیرم ؟

چقدر از ذات پاک یک بچه دور شدیم و به یک ... تبدیل شدیم .

وقتی فرصت تموم بشه ، چطور می خوام با حسرت گذشت این لحظات کنار بیام .

چطور میشه جلوی کسی ایستاد که حیات رو به ما هدیه کرده و ما در عوض نکبت رو انتخاب کردیم ؟!

چطور پیش روی پروردگار بایستیم ، که نخواسته ما عرب بشیم ، یا با نماز و روزه خودمون رو از دنیا جدا کنیم .

فقط خواسته به خودمون و چیزی که هستیم احترام بزاریم . بعد حق شناس باشیم و در ازای هدیه ی زندگی ، جان پاکی که بهمون هدیه شده ، در موعد مقرر ، به همون شکل برگردونیم .

اما ما با بدنمون چه کردیم ؟ با روحمون ؟ با خودمون ؟

به جای آموزش پرواز و حس وسعت آسمان ، در گل و لای زمین ، در حصار سیمان و بتون ، در نهان و آشکار ، به حق خودمون و دیگران تجاوز کردیم .

حق حیات و پاکی رو از خودمون و دیگران صلب کردیم و حالا از همه چیز و همه کس طلبکاریم !!

خدایا منو ببخش ، نه به عنوان یک مسلمان ، نه یک ایرانی ، بلکه به عنوان یک موجود زنده که خودت بهش حق حیات دادای ، منو ببخش ...

بهم فرصت جبران بده ، بهم فرصت بده تا خودم رو بشناسم . تا تو رو بشناسم ...

+   مـــحــــمــــــد ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/٦/۱٤

معجون جاودان

سلام

بازم می خوام بنویسم .

خوب مگه چیه ؟!!

نمیشه که همه رو راضی نگه داشت ...

در مورد زیبایی ، چرا همه آدم ها شیفته زیبایی هستن ؟

اصلا چرا همه آدمها چشم دارن ، به هر حال دارن ، حالا کم بینایی یا نابینایی هم شامل میشه . تا حالا از خودت پرسیدی این همه شباهت بین آدمها از چی ناشی میشه ؟

مثلا همه مردها عاشق زنان خوشگل هستن . یا خانوم ها از مردهای قوی خوششون میاد ، بعضی از مردهای خشن و بعضی از مردهای رمانتیک . بعضی مردها به خانوم های تپل و سفید علاقه دارن ، بعضی ها به خانوم های لاغر و برنزه .

در مجموع یه کسی از یه خانومی در یه جایی خوشش میاد . تا اینجا شد ظاهر . اما بحث می رسه به جایی ، که یه لحظه همه این خصلت ها کنار میره و یه نفر اساسی به دلت می شینه .

و هرچی هم بهت بگن ، آخه الاغ این به درد تو نمی خوره ، مرغ جنابعالی یک پا داره .

همه ما حداقل یک بار این خریت رو تو زنگی مرتکب می شیم . اما هیچ وقت فراموشش نمی کنیم ، به هر حال برامون شیرینه و جذاب . دیدن دو نفر توی یک فیلم که همه دیگه رو دوست دارن ، بانویی که عاشق پسرشه ، پدری که با لبخند دخترش زندست و این همه زیبایی ، که برای داشتن اون لحظه ها ، مدام با خودمون کلنجار میریم .

این ها نمی تونه اتفاقی باشه .

یه روزی دوست داشتم بازیگر بشم . خوب چندتا تئاتر هم بازی کردم و یه فیلم هم به مرحله فیلم نامه خونی رسید . اما نشد .

حالا من یک ....

همیشه دوست داشتم می تونستم فیلم بسازم .

خوب نوشتن هم یک نوع کارگردانیه که همه زحماتش به گردن خودته .

از مجموعه این اراجیف می خواستم به این نتیجه برسم : چه جوریه کسانی که قدرت دارن ، به جایی ساختن فیلم هایی در مورد زیبایی که مستقیما به درمان دردها منجر میشه ، شروع به ساختن فیلم سیاه می کنن ، که نه تنها مشکلی رو حل نمی کنه ، بلکه موج عظیمی انرژی منفی وارد ناخودآگاه ما می کنه.

خیلی باید مراقب روحمون باشیم . از جمیع جهات ، خنده و شادی درمان بوده و غم و غصه ، درد و مریضی .

چرا باید کاری کرد که نتیجش رو می دونیم . بزرگان همیشه گفتن ، هم دراین دنیا و هم در اون دنیا ، چیزی عایدت میشه که می خوای .

من در مورد عشق واقعی می نویسم ، تا شاید روزی نصیبم بشه .

در مورد زیبایی ، دوستی . در مورد آدمهایی که وجودشون به ظن بسیاری ، فقط خوش خیالیه و بس .

در مورد آرمانهایی که همیشه داشتیم و گه گاه برامون آرزو میشن . بهشون پشت می کنیم و فراموشون می کنیم . و در نهایت این ما هستیم که فراموش میشیم .

کسانی که با عشق جاودانی پیوند خوردن ، همیشه جاودان می مونن و ما که درگیر روز مرگی ها شدیم ، همین روزها به باد فراموشی سپرده میشیم .

پرنده کوچولوی من در قلب جهان زنده می مونه ، تنها و تنها اگر ، جمله ای بگه که جاودانه باشه .

خدایا مارو ببخش که اینقدر زود ، بزرگترین چیزها رو با کوچکترین چیزها عوض می کنیم . زیبایی ها رو زشت می کنیم و در نهایت در حسرت یه تابلوی زیبا همه عمرمون رو به هدر می دیم .

بهمون بیاموز که وسعت در نگهمان باشد .

یا مقلب القلوب و البصار

یا مدبراللیل و النهار

حول الحالنا الی احسن الحال

این زیباترین دعایی که تا به حال به گوشم خورده .

برام دعا کنید .

مخلص همه بندگان زیبای خدا . محمد

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/۱/۱٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir