ایـــنــجـــــــا پــــــرنــــــــده ای لانـــــــــه کـــــــــــرده

تـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــمانـــــــد ســـــالــــهـــــــــا

 

باید به جنگ من برم

این آخرین نبردمه...

 

 

 

 

 

 

+   مـــحــــمــــــد ; ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٩/٤/٦

خدا فرموده :

این آیات از سوره عنکبوت نقل شده . پیشنهاد می کنم حتی برای یکبارهم که شده این سوره رو بخونیم  و وقت بار ارزشمون رو صرف یه کار مفید بکنیم

و عجیبه که من اینقدر احمقم که این همه سال این معجزه رو یک بار هم با چشم دل نگاه نکردم ...(همه بگید خاک تو سرت ...)

حماقت تا چه حد ؟؟!!!

احتمالا تا مـــــــــــــــــرگ!!!

 

"و کسانى که آیات خدا و لقاى او را منکر شدند آنانند که از رحمت من نومیدند و ایشان را عذابى پر درد خواهد بود (23)

 

خدا بر هر کس از بندگانش که بخواهد روزى را گشاده مى‏گرداند و [یا] بر او تنگ مى‏سازد زیرا خدا به هر چیزى داناست(62)

این زندگى دنیا جز سرگرمى و بازیچه نیست و زندگى حقیقى همانا [در] سراى آخرت است اى کاش مى‏دانستند(64)"

 

به نظرتون اونقدر فهم و شعور بالایی داریم ، که بگیم این حرفها همه چرنده ؟؟!!

عجب موجوداتی هستیم

با کی می جنگیم ؟

با خدامون یا خودمون ؟

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢۱

کاش

کاش می فهمیدم ، این لحظه هایی که من میکشم، برای بعضی دیگه که می دونن چطور ازش لذت ببرن .چه ارزشی داره ...

 

+   مـــحــــمــــــد ; ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/۱٠/٢٠

سلام فصل من...

کلام من چیست ؟!!

هیچ...........!!!

دلتنگ ضربه های تیشه ی فرهادم

نبرد عشق با سنگ

و سکوتی که زیر صدای ضربه ها فریاد شد:

                  آهای آدمها ، عشق این اینست

                                  نبرد با جهانی دلسنگ ...

 

سلام زمستان

                  فصل من

+   مـــحــــمــــــد ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱

 

بغضم می سوزاند

                       اگر فریاد نشود

و کسی نیست ، که بداند

                       دردم چیست ...

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٧/٩/٢۳

دست در گردن بغض (چند نوشته کوتاه)

حس و حال گوش کردن نداشتم .

او می گفت :‌

"به خودت بیا .

خودت مهم تری یا اون ؟

اون دیگه تو زندگی تو نیست .

رفته ...

می فهمی ؟!!"

گوشم را به زور به تلفن چسابنده بودم .

اما دلم بازی می کرد . فرفره ی چند رنگ باران را می چرخاندم و کودکانه از رقص رنگهایش لذت می بردم.

آخ چه قدر لذت به خودم بدهکارم ...

------------------------------------------------------------------

دختر زیبا

کودکانه دوستت دارم...

------------------------------------------------------------------

احساس غریب دوست داشتن ،‌ زمانی ناب می شود ،‌ که قادر به بیانش نیستی ...

اما درست آن زمان است که باید باهر چه نیروست فریاد بزنی : به آبی آسمان قسم ، دوستت دارم ...

------------------------------------------------------------------

نگاه کردم .

به زلایی آب ،‌

به آبی آسمان ،‌

به سفیدی ابرها ،‌

به شبنم پاک روی برگها

به سختی سنگ و بی ریایی گاز اکسی‍‍ژن ، که بی دیدن ما ،‌ کل زمین را جان می بخشد .

چقدر احمق هستم ، که می بینم و نمی فهمم ،که خدایی هم هست !!

------------------------------------------------------------------

دل گرفته بود ...

عکس کودکی را دیدم که قورباغه ای زشت را عاشقانه در آغوش گرفته بود .

چقدر خجالت کشیدم ...

کاش می فهمیدم زندگی زیر پوست آن کودکان چه جریان شیرینی دارد ...

آخ خدایا،

چقدر لذت به خودم بدهکارم .

------------------------------------------------------------------

ور در آخر

          کنار بغضم نشستم و دست در گردن هم ،‌

                                                ساعتی گریه کردیم ...

وقتی برخواستیم ،

                      ‌آسمان شب ،‌

                                           آبی بود !!

------------------------------------------------------------------

+   مـــحــــمــــــد ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٧/٩/٢٠

زندان دل

نه دامیست ، نه زنجیر

                           همه بسته چراییم ؟!!

چه بند است ، چه زنجیر ؟

                           که برپاست ، خدایا ؟؟؟!!!

+   مـــحــــمــــــد ; ٧:۱٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/٩/۱٥

زشت و زیبا

همیشه زشتی ها عریان و

                               زیباییست، پنهان

زیبایی را عریان باید و

                                زشتی را پنهان 

+   مـــحــــمــــــد ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٧/٩/۱۳

لغات تکراری !!

هر بار که قلم بر می دارم

به دنبال نوشتن ناگفته هایم هستم

اما افسوس که لغات ،‌ معنای جدید ندارند !!

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/٩/۸

نگاه

نگاه کردن را دوست دارم

زیرا یافتن هر نشانه

مانند تولد دوباره است

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/٩/٧

من و آینه

وقتی به خونه رسید. نفس نفس می زد .

اونقدر عصبی بود ، که انگار یه چند نفری رو تو راه تیکه پاره کرده .

دستاش می لرزید . صورتش سرخ شده و مرتب زیر لب زمزمه می کرد . کاپشنشو پرت کرد رو تخت خواب و در کمد رو ٬ سر راهش محکم به هم کوبید .

حوصله هیچ کاری نداشت .

مرتب دور اتاق راه می رفت و گهگاه آروم پرده رو کنار می زد و به کوچه نگاهی می کرد.

با اینکه بخاری روشن بود. اما هنوز می لرزید .

یه دفعه رفت یه گوشه کز کرد و سرش رو بین دستاش گرفت .

چند تا نفس عمیق کشید ، اما فایده نداشت .

سرشو که بالا اوورد چشاش سیخ اشک بود.

هق هق ، آرومش نکرد .

حالا دیگه بلند بلند زار می زد .

حال خودشو نمی فهمید .

فقط مثل بچه ها نشسته بود و گریه می کرد . اونقدر ناله کرد که حالش به هم خورد .

رفت تو توالت و هر چی از صبح خورده بود ٬‌ بالا اوورد.

آبی به صورتش زد و اومد نشست رو تخت.

بهش گفتم :‌چه مرگته ؟

هیچی نگفت .

بهش گفتم :‌به من نگاه کن .

سرشو به طرف دیگه چرخوند .

داشت دیوونم می کرد .

نمی فهمیدم چرا اینقدر ناراحته .

آروم صداش کردمو و گفتم :‌باز چی شده ؟

سرشو بلند کرد و نگاه غضب آلودی بهم کردو دوباره سرشو انداخت پایین .

بهش گفتم :‌ حرف بزن ،‌

هیچی نگفت .

سرش داد کشیدم :‌ چه مرگته ،‌ باز عشق و حالتو بیرون کردی و غم غصهَ تو باسه خونه اووردی ؟

بلند شد رفت تو پذیرایی و در رو گروپی زد به هم .

روی مبل نشست .

بهش گفتم :‌ ببخشید . خوبه ؟ حالا بگو چی شده .

نفس عمیقی کشید٬ اما هیچی نگفت .

عصبانی شدم و گفتم : می دونی چیه ،‌تو خودتم نمی دونی چه مرگته،

خسته نشدی از بس حرص و جوش الکی خوردی ؟

خوب دوسش داری که داری ،‌ به درک ٬ وقتی آدم حسابت نمی کنه ،‌باید بیای و دق و دلی تو سر من خالی کنی ؟

فکر می کنی اگه بفهمه اینکارو با من بکنی میاد و به پات می افته ؟

بد بخت...

با حرص بلند شد ٬ گلدون روی عسلی رو برداشت و محکم به آینه کوبید.

آینه شکست و کل پذیرایی پر از شیشه خرده شد .

ایستاد و نفس نفس زنان به قاب خالی آینه نگاه کرد .

اما می دونستم هنوز دلش خنک نشده .

می دونستم که باز می یاد تو اتاق خواب .

می دونستم میاد ، اما بازم به من نگاه نمی کنه .

آخه خیلی وقت بودکه تو هیچ آینه ای ، به خودش نگاه نمی کرد.

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/٩/٥

سوگنامه

این مثنوی حدیث پریشانیۀ من است

بشنو که سوگنامۀ ویرانیۀ من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفتم

گفتی غزل بگو غزلم ، شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد ، خیال مرد

گفتم نرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می نشاندم

گفتی زمین مجال بودن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است

معیار مهرورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوش و عشق بازی است

اصلا کدام احمق ازین عشق رازی است

این عشق نیست فاجعۀ قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

+   مـــحــــمــــــد ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/۳/۳

یک اتفاق ساده

ساعت 21 .21 بود که شروع به نوشتن کردم . و مثل همیشه نمی دونم در مورد چی می خوام حرف بزنم .

دو روزه دل درد بدی دارم که خواب و خوراک رو ازم گرفته .

راستش ، زدن حرفهایی از جنس بهار، که جملاتش مثل دسته های گل باشن و کلماتش ، مثل قطره های شبنم ، به همه چیز طراوت بده ، اصلا کار آسونی نیست .

راستش هست ، اما کار من نیست .

شاید روزی و روزگاری می تونستم ، اما الان یکم سخت شده . شاید به قول دوستان ، بزرگ شدم .

مثل اون کارتون که شخصیت اصلیش موقوع صرف صبحانه ، کرواتش تو غذاش می افتاد و بعد اون رو توی دهنش می زاشت و بچه می شد .

منم دوست دارم بچه بشم . تا دیگه کسی ازم ایراد نگیره .

5 شنبه شاهد یک اتفاق جالب بودم . تو میدون رسالت ، زن و مرد جوونی با بچه کوچیکشون از این سمت به اون سمت می رفتن که یک دفعه دختر کوچیکشون روی زمین افتاد و در حالی که بستنیش کاملا له شده بود ، شروع به گیره کرد .

مرد نگاهی به بچه کرد و به خانوم گفت : بزن توش صورتش !!

جالب این بود که زن هم این کارو کرد . همزمان من و یک دختر نصبتا خوش اندام با آرایش آنچنانی شاهد ماجرا بودیم ، دختر برگشت و خیلی ملتسانه گفت : نزنش گناه داره !

یک اتفاق ساده که بدجوری منو به هم ریخت .

یاد زمانی افتادم که با دائیم از مدرسه راهنمایی برمی گشتیم که توی یک کوچه پدری پسرش رو از خونه وسط کوچه انداخت ، بعد روی اون پرید و با سنگ دلی هرچه تمام تر به سرو صورتش می کوبید ،  شنیدین صدای گریه و فریاد های اون پسر ، حتی برای شما هم که این مطلب رو می خونید ، بعد این همه سال قابل شنیدنه .

دائیم که هنوزم هم مجرده ، و طبیعتا  فرزند هم نداره ! با عصبانیت به فرمون کوبید و فریاد زد : احمقه بی شعور .

میشه ساعت ها در موردهمین دو اتفاق ساده حرف زد .

چی میشه ، که پدر و مادری کودک خردسالشون رو کتک می زنن و دختری که به نظر از اخلاقیات هیچ بویی نبرده باهاش هم دردی می کنه ، و پسر 30ساله ای بدون هیچ ارتباطی حس یک  پسر 12 ساله رو درک می کنه !

اما پدر و مادر...

نیتم کوبیدن پدرها و مادر ها نیست ، اما سوالی که همیشه برام مطرح بوده اینکه که چرا ؟!!

و وقتی همین دو اتفاق کوچیک رو بسط بدیم که اتفاقات بزرگی می رسیم که همه چیز رو نابود می کنه . مثل دختردانشجویی که اجازه می ده از بدنش فیلم بگیرن و یا پسری که با افتخار اون فیلم رو بین همه پخش می کنه !!

و منی که با لذت می شنیم و اون فیلم رو نگاه می کنم !!

بوی تعفن این اتفاقات ، حالم رو بهم می زنه .  و فکر میکنم که از جامعه بزرگ انسانی هیچ شناختی ندارم .

درسته ، من ابدا آدم شناس نیستم ، من حتی خودم رو هم نمی شناسم .

امروز ماه گرفتگیه رو پام رو دوباره نگاه ، ماه گرفتگی که به شکل حیرت آوری شبیه یک قلب واژگونه . و باز فکر کردم که شاید از روز اول سرنوشت من این بوده که عاشق باشم ، اما عاشق چی و کی اصلا مهم نباشه !!!!!!!

باید یه روز معنای این ماه گرفتگی رو بفهمم . من باید بدون که عاشق چی هستم ؟!!

عاشق دخترهایی که وقتی مادر می شن دختر زیباشون رو وسط خیابون به جرم زمین خوردن کتک می زنن . و یا دختری که برای اون دل می سوزونه و از نظر من سکسی ترین دختر دنیاست !!

و یا عاشق هیچکس ، عاشق خدایی که مدتهاست باهاش حرف نزدم !!

یک کلافه بهم پیچیده ی هزار رنگ ، که زندگی ما رو تشکیل می ده و ما مثل بز ، فقط سرمون رو تکون می دیم .

حس و حال ادیت این مطلب رو ندارم ، پس اگه غلط املایی و یا نگارشی داره ببخشید ، گرچه اگه دوباره بخونم هم متئجه هیچ اشکالی نمی شم !!

+   مـــحــــمــــــد ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٧/٢/٢۸

فقط یک نوشته

 این نوشته رو وقتی نوشتم که حالم خوش نبود برای همین پر از غلط املایی بود . پس دوباره نوشتم :)  => 

بعد از فاجعه ی فروپاشیه دلم ، شبی در خرابه ها ، خسته و افسرده ، به دنبال جعبه کوچکی بودم ، که یادگارهای کودکیم را در آن پنهان کرده بودم .

بناگاه آینه ای یافتم . زنگار گرفته و غبار آلود .

این همان آینه ایست که در کودکی ، ساعتها در آن می نگریستم ، تا شاید ، خود را بیابد .

اما امروز ،  از ترسی پنهان ، دستانم لرزان بود .

این بار که در آن می نگرم ، چه کسی درون آن است ؟؟!!

.........................................

شاید سخت ترین لحظه زندگی ، وقتی باشه که باید به خاطر کارهایی که کردیم ، جواب پس بدیم . و شاید نامه ی اعمال قیامت . تنها یک آینه باشه ...

امشب دلم گرفته . نمی دونم چرا باز بی خواب شدم . جدیدا خیلی بد می خوابم . دوستی می گفت ، غمتو فریاد بزن .

اما این فریاد نیست ، وقتی غمتو نمی شناسی ، فقط یک آه بلند و کش داره .

دلم برای شوق دیدن پروانه ها و مورچه ها باغ اجدادی تنگ شده . وقتی که ساعت ها به حرکت مورچ ها زل می زدم . دنبالشون می کردم . وقتی که حس می کردم باهام حرف می زنن . وقتی پروانه ای رو دستام می نشست ، انگار بزرگترین هدیه دنیا رو بهم دادن .

متنفرم ازین حیاط سیمانی . وقتی که به خاطر عقایدم کارم رو از دست دادم ، هرگز فکر نمی کردم باید دروغ بگم تا باقی بمونم .

چقدر خنده دار شدم . یادمه به یک عروسی مختلط دعوت شده بودیم و من در تمام مدت سرم پایین بود .

وقتی که فکر می کردم دختر روی تاب زیبا ترین دختر دنیاست ، اما هیچ وقت اینو بهش نگفتم .

حالا که فکرشو می کنم . همیشه تنها بودم . حتی زمانی که فکر می کردم حق با منه .

عجیب نیست که حالا هم تنها هستم .

وقتی پرسید از چی می ترسی و من یک قطره اشک تو چشمام بود و گفتم : می ترسم حتی توی قبر هم تنها باشم .

شاید عقایدم برای سنم زیاد بود که اینجوری آشفته شدم .

وقتی که همه تو کوچه ها دنبال توپ فوتبال بودن و من شگفت زده به دختر همسایه نگاه می کردم که چرا دیگه باهام بازی نمی کنه ؟!!

شاید اون زودتر از من فهمیده بود که من دارم بزرگ می شم . اما من چرا اینقدر دیر فهمیدم ؟!!

مشخصه که حالم خوش نیست ، مگه نه ؟

امشب ، با یک لیوان آب ، مسته مست ، تلو تلو خوران و آشفته از یک سردرد طولانی . نشستم و نوار چشمک زده روی صفحه رو دنبال می کنم ، که ببینم امشب چه قصه ای برام تعریف می کنه .

اما این بار اصلا نمی فهمم چی می گه ؟

اون نگاهم می کنه و منم منتظرم که یک تکونی به خودش بده . اما دریغ از یک کلمه .

خیلی وقت بود که به روزهای طلایی خودم فکر نکرده بودم . دلم گرفته .

اونقدر که می خوام یک پرده سیاه روی صورتم بکشم و تا صبح به حال کودکی گریه کنم ، که زیادی می فهمید .

می تونم حدس بزن که قیافه ی شما هم دیدنی شده ،

پرنده کوچولوی قصه ی ما ، بازم هوس پرواز کرده ، اما مثل همیشه ، قبل پرواز دست و پاشو گم کرده .

خسته ام ، خدایا ، خسته ام .

حرف زیاد دارم ، خودت می دونی ، پس دیگه گفتن نداره .

+   مـــحــــمــــــد ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/۱/۳٠

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir