معلم اخلاق

 

نوشته قبلی تموم نشده بود . فقط یه پشه نزاشت تمومش کنم .

مهم اینه که تو بدترین شرایط . بهترین فکر رو به عمل تبدیل کنی . می خوام همین طور صحبت کنم . اونقدر حرف بزنم تا خسته بشم . اونقدر تو این دل صاحب مرده خودم کندوکاو کنم تا ریشه یه چیزهایی رو پیدا کنم . به حرفهای دکترقمشه ای  فکر میکنم . به چیز های خوب . به اتفاقاتی که بهم آرامش بده . به سختی هایی که پشت سرگذاشتم . درسته از دست خودم ناراحتم .

منظورم ازین که نمی تونم دل بکنم "تو این نوشته پایینی "این نبود که می خوام تمام زندگیم بهش فکر کنم . اما نمیشه حد و مرزی برای علاقه تعیین کرد . این کشوریه که محدوده اون رو فقط خودتون تعیین می کنید .

تو یه مطلب عجیب و شاید از دید چشمان پاستوریزه ، گستاخانه . یه چندتا جمله بود که خوشم اومد . این مطلب در مورد سکس و به اوج رسوندن لذت ناشی از اون بود .

چکیده اون مطلب این بود " برای لذت بردن ، فقط باید بخوای که لذت ببری . فکر کردن به ایرادات اون کار و نقص ها و بعضی شرمگساری ها ، مانع از به اوج رسیدن لذت ناشی از سکس میشه "

حالا میشه این کار رو به تمام زندگی تعمیم داد ، مثلا من ، نوشتن رو دوست دارم و می تونم با این کار از بودنم لذت ببرم . پس فکر کردن به غلط های دیکته ای فراوان و ایرادات نگارشی و جمله بندی ناصحیح و اینکه نوشتن این مطلب ممکنه تفکر چند نفر رو در موردمن ، منفی بکنه ، تنها مانع از لذت بردن من میشه .

در مورد دوست داشتن من هم همین موضوع صحت داره . من عاشق عاشق شدنم . پس نبودن طرفم و یا اینکه اون فرد در مورد من چی فکر می کنه . نه تنها منو از احساس متعالی بودن دور می کنه ، بلکه موجی از نفرت رو برام هدیه میاره ، که دقیقا نقطه مقابل لذت بردنه .

زندگی مجموعه ای از علایق ماست ، که در بدترین شکل ، تنها تبدیل به رویایی دست نیافتنی میشه .

حالا نمیشه به خاطر نداشتنش کل زندگی رو نابود کرد . چرا بیام خط بطلانی به تمام قلبم بکشم ، به خاطر اینکه یه نفر ازم دور شده .

گفتم دل کندن سخته ، چون دل کندن برای من به خاک سپردن مجوعه ای بدیع از لذت هاست که در معجون عاشقی نهفته است .

این معجون ساخته دست بشر نیست . کوته بینی ماست که به خاطر لذتهای کوچک ، گاهی بزرگترین چیزها رو به سادگی از دست می دیم .

مثل معلم های اخلاق شدم .

معلم بینشی داشتم ، به نام آقای عیسی زاده .

تنها معلم بینشی بود که حرفهای خودش رو می فهمید . وقتی حرف میزد که لازم بود چیزی بگه .

روزی به من گفت : روی گنج نشستی و خبر نداری .

 اما هیچ وقت جرات نکردم  آدرس این گنج رو بگیرم .

به راستی من کیم ؟

یک عاشق ، یک مجنون و یا بی کاری که شام سیری خورده ؟!!

موضوع برسر دوست داشتن یک نفر نیست . موضوع داشتن حسیه که فکر نمی کنم بشه با کلمات توضیحش داد .

شوقی که فارغ از زیبایی و زشتی و لحظه ای که در اون قرار داری و مکانی که درون ایستادی عمل می کنه .

موجودی زنده که جدا از تفکر و عقل ، ناگهان زیر پوستت جون می گیره و قبل از اینکه بفهمیش ، تمام وجودت رو در بر می گیره .

هیچ جای تاریخ بشریت نسخه ای موجود نبوده که بتونه جای این حس خداداد رو بگیره .

ناگهان متولد میشه و تو تنها والد اون هستی . بهش شکل میدی و بزرگش می کنی . اما در واقع خودتی که داری بزرگ میشی .

افسوس بعد مدتی ، به خودت می ایی و می بینی که جایی ، دست این کودک خوش صورت خوش کلام رو رها کردی و این کودک بازی گوش در صفحه ای از تاریخ زندگیت گم شده .

و تولد دوبارش .....

/ 0 نظر / 3 بازدید