نفرین عشق (ساعت سکوت 7 )

نفرین عشق ( ساعت سکوت 7 )

فرهاد به چشمان فریبا چشم دوخت . عمق نگاه فریبا ،‌ نگرانی و آشفتگی چشمانش . چیزی بود که مدتها ندیده بود  شاید کمی دلتنگ این نگاه بود . دستان فریبا را در دست گرفت و به آرامی نوازش کرد . پیشنانیه فریا را بوسید .

نفس عمیقی کشید و روی کاناپه نشست .

- عذر می خوام ،‌ فکر کنم باز کنترلم رو از دست دادم .

نمی خواستم سرت داد بزنم . نمی دونم یه دفعه چی شد .

- من می دونم . تو خیلی حساس شدی .

- آره ،‌ دلیلش هم خوب می دونم ....، تنهایی ...

- نه ...، تو زیادی فکر می کنی ، ‌همه چیز رو سخت می گیری . اینجوری زود پیر می شی .

تو فکر می کنی همه مشکلات دنیا تو همین روزای تو خلاصه شده ؟!

نه عزیزم ،‌ تو تنها نیستی . هر کسی برای خودش داستانی داره . اگه قرار باشه هر کسی که مشکلی داره . بیاد و یه گوشه ای خودشو زندانی کنه ، هیچی تو دنیا درست نمیشه .

تو باید از لاک خودت بیرون بیای .

یکم به خودت برس ،‌ برای خودت وقت بزار .

این چه جهنمیه که توش زندگی می کنی ؟

اینا هم تقصیر مریمه ؟

فرهاد سکوت کرده بود و فکر می کرد .کلمه ای پیدا نمی کرد . انگار که گنگ شده بود .

بعد از دقیقه ای سکوت به حرف آمد و گفت :‌ روزی هزار بار به خودم این حرفا رو می زنم .

- بیا به خودت و اون زمان بده ...

فرهاد پوزخندی زد و گفت :‌ به مریم  زمان بدم ؟! داری شوخی می کنی ؟!

 این منم که ازش فرصت خواستم . اما از نظر اون همه چیز تموم شدست .

- تو چی  ... ؟ تو چی می خوای ؟

فرهاد بازهم سکوت کرد . انگار جوابی در کار نبود .

بلند شد و گفت :‌خسته ای ، برو بخواب ...

فریبا دست فرهاد را گرفت و گفت :‌ خواهش می کنم بشین .

- مخم کار نمی کنه .

- بزار تمومش کنیم .

- چی رو تموم کنیم ؟!

- ببین فرهاد، وقتی تو رو تو این وضع می بینم ،‌ نمی تونم آروم باشم .

اما تو جبهه گرفتی ، ‌نمی خوای واقعیت رو ببینی .

- واقعیت چیه ؟ این که باید اونو فراموش کنم ؟!!

- اگه لازم باشه ... ،‌ این کار هم بکن .

- تو می فهمی چی می گی ؟ اون همه ی زندگیم بود .

- این اصلا خوب نیست . شاید اونم از همین ناراحته .

- من نمی فهمم چی می گی ،‌ سرم داره منفجر میشه . 

- بیا یکبار هم که شده با خودت صادق باش .

هیچ دختری پسر مورد علاقش رو به این راحتی کنار نمی زاره .

همه ی دخترای دنیا ،‌ دنبال کسی هستن که دیوانه وار دوستشون داشته باشه . بشین فکر کن ،‌ ببین چی کار کردی که اینقدر بهت بی اعتماد شده .

خشم در سینه ی فرهاد زبانه کشید . بلند شد و شروع کرد به چرخیدن دور اتاق .

چند بار چرخید و چرخید .

فریبا به او نگاه می کرد . نگرانی در نگاهش موج می زد . اما قادر به گفتن کلمه ای نبود . می دانست که فرهاد در این لحظه ، ابدا قدرت تفکر ندارد ، قادر به کنترل خشم فرهاد هم نبود . اما واقعا می خواست .

فرهاد جلوی پنجره ایستاد . خورشید در حال بالا آمدن بود .

معجون خاکستری و آبی آسمان ،‌ رو به صاف شدن بود .

برف های نوک قله ها ،‌ نقره ای رنگ شده بود و باد ملایمی ، عطر تازه ی روز نو را ، در تمام کوهستان پخش می کرد.

یکی از علایق فرهاد نگاه کردن به طلوع خورشید بود .

با نگاه کردن به عظمت طلوع . لحظه به لحظه آرام تر می شد .

بالاخره لب به سخن گشود و گفت :‌ من هیچ وقت نگفتم بی تقصیرم .

همیشه همه ی گناه ها رو به گردن گرفتم . بجز وقتایی که واقعا مجبور بودم حرف بزنم .خیلی از چیزهایی که اون نمی دونست ،خودم بهش گفتم ،‌ که البته حالا می دونم خیلی کار اشتباهی بود .

می دونی صداقت بعضی وقتا همه چیز رو خراب می کنه .

 

توجه کنید که :  ادامه دارد ...!!

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساناز

به نظر من که همینجوری خوبه.من عاشق جزییاتم[زبان] احساساتتو تمام و کمال بگو.سانسور نکن

زهرا

من به روزم - بدو بیا ... بدو[چشمک][گل]

ساناز

عجب تفاهمی دارید شما دوتا!!! هر دو گیر دادید به "سکوت"[دست][زبان] (منظورم زهرا)

مریم

هميشه حرفي رو بزن که بتوني بنويسيش چيزي رو بنويس که بتوني پاش امضا کني چيزي رو امضا کن که بتوني پاش بايستي

محمد

salam mohamad jan ma hamiashe be yadetim dadash[گل]

محمد جواد

ادامش بده[لبخند] مصاحبه با سرمایه دار موفق ایرانی حسین ثابت:هدف من شناساندن هویت ایرانی به جهانیان است...

دریا

[گل][گل][گل][گل][گل]

دریا

سلام شما رو لینک کردم[گل]