سلام و ازين حرفا

بازم سلام

هفته دیگه همین روز تولدمه

امروز ، حین کار ٬ همش به این فکر بودم که تا اون روز ٬ یه تصمیم مهم بگیرم که سال دیگه این موقع ٬ بتونم تصمیم مهمتری بگیرم .

خوب ازدواج هم یه تصمیمه ، اما زیاد مهم نیست . البته منظورم این نیست که مهم  نیست ، یعنی هست ، الان نیست .

اصلا هست و نیستش مهم نیست یا مهم بودنش مهم نیست . یک کلام . مهم منم ، که کی آماده باشم و کی آدم بشم .

خوب حالا که چی ؟!!

راستش همین جوری یه چی نوشتم که گرم بشم و بتونم بقیه ماجرا رو بنویسم .

قصد داشتم که یه مدت ننویسم که جو نوشته های قبلی رو تفکر امروزم تاثیر نزاره ، که نشد .

حالا که نشده خودمو که نمی تونم بکشم !

پس بزارید قصه زندگیمو براتون بگم :

یه روزی روزگاری ، یه پسری بود که کلش بو قرمه سبزی می داد و فکر می کرد خیلی حالیشه .

اما بعد 25 سال فهمیده که هیچی حالیش نیست .

این بود کل زندگی من تا امروز .

امیدوارم قصه زندگی شما زیاد شبیه زندگی من از آب در نیاد .

یا لااقل یه کم زودتر شبیه زندگی من بشه . چون خیلی زود دیر میشه .

آره عزیزای گل من .

حرف زیاده و گوش شنوا خیلی کم .

یه روزی روزگاری خیلی با خدای خودم رفیق بودم .

آقا صفایی داشت سحرا !!

لپ کلام دماغمون چاق بود و پیشونیمون بلند .

اما چه زود همه چی عوض شد .

زندگی کم کم رنگ وارنگ شد و چشمم افتاد به این دلبر خوشگلای سبز و آبی و قرمز  .

نتیجش شد هول و ولا و استرس و غم و غصه  .

خلاصه که ارزون دین و ایمونمو فروختم .

ولی دلم لک زده واسه اون لحظه هایی که دلم قرص بود و چشام مست زیبایی خدا و لبم سرشاره خنده .

آرامشمو با چی عوض کردم ، خودمم نمی دونم؟!!

راستشو بخوای ، حالا می فهمم که خندیدن به دنیای ما کار سختی نیست . چقدر دل کندن باسه حسین راحت بود ٬ چقدر هم سخت !

راحت بود چون می دونست اینا همش کشکه . خوب می دونست این آدمی که اینقدر به زور و بازو و قدرت و پولش می نازه ، به یه نفس بنده .

خوب می دونست خدایی که یزید و معاویه رو آفریده و بهشون جون داده ٬ چقدر راحت می تونه همین یه نفس رو هم ازشون بگیره .

خدایی که ما رو از یه قطره خون و یه اسپرم و تخمک آفریده . چقدر راحت می تونه همه اینا رو ازمون پس بگیره .

ولی تا دلت بخواد سخت بود

سخت بود چون می دونست و می فهمید اما تحمل می کرد . چقدر سخته بدونی و بگی و کسی گوش نده .

چقدر حقیر هستیم ما انسانها .

چقدر راحت سمبله پاکی و عدالت دنیا رو زیر سم های اسب لگد مال کردیمو و خندیدیم .

می دونی چرا این کارو کردن ؟!!

چون بعد مرگ  که زورشون به امام نمی رسید .

دق و دلیشون رو سر پیکر اون امام خالی کردن !!!

تا حالا از خودت پرسیدی که اگه اون روز زنده بودی ٬ تو سپاه حسین بودی یا یزید؟!!

بزار من بهت بگم .

اون روز فقط 72 نفر تو سپاه حسین بودن . پس زیاد به خودت مطمئن نباش .

دارم این چیزا رو به خودم می گم .

پس قیافتو باسه من کج و کوله نکن !!!

اما چقدر راحت بود جواب امتحان . امتحان حق و باطل . اون روز همه جنگیدن . یکی با حسین ، یکی با یزید .

اما یادم باشه که امروز و هر روز و هر لحظه داریم می جنگیم و  همین اول کار ٬ بعد جور قافیه رو باختیم .

حسین ایستاد ٬ نه به خاطر خدا ، نه به خاطر اسلام ، نه به خاطر حقیقت ،

چون دین و اسلام و حق و حقیقت همیشه هست ، چون خداش هست .

حسین ایستاد به خاطر منو تو . به خاطر مسلمونا نه اسلام . چون ماییم که تا ولمون کنن می افتیم پای هوس و اینقدر تو کثافت های خودمون غرق می شیم که تحمل عدل حسین و علی و فاطمه برامون سخت میشه .

چون من و توییم که خدا چراغ دستمون داده و بهمون گفته که هر چی می خوای از من بخواه و من مثل گاو سرم رو کردم تو آخرو و دنبال علف هرز می گردم .

به خاطر ما بود تا بشناسیم و بفهمیم که کی هستیم .

برای اینکه بفهمیم ، زندگی همش به بازیه بزرگ و معنی دار،  که گاهی برای گذر از یه مرحله باید جون بدی .

چطور میشه من و تو حسین رو دوست داریم،  اما از خدای حسین ، که حسین به خاطر حرفش و اطاعتش ،  جوون داد و خانوادش رو اون جور لب تیغ فرستاد ، غافلیم ؟!!!

چقدر بیچاره شدم که هنوز دنبال دختر فراری می گردم .

چقدر بد بخت شدم که برای 50 تومن دروغ می گم .

برای یه ساعت خواب از نمازم می دزدم .

چقدر بد بخت شدم یا حسین . چقدر .... چقدر ....

/ 10 نظر / 5 بازدید
سلام

سلام کاش برم اونجايی که تنها آرزومه مرسی به خاطر گذر کوتاهت

ازاده فيروز

زندگی همش به بازیه بزرگ و معنی دار، کاملا موافقم دوست

امین مومنی

زندگي همچون کلافي پيچ در پيچ است که اولش پيچ است وآخرش هيچ است

زهرا

قصه ام دیگر زنگار گرفت با نفس های شبم پیوندی است پرتویی لغزد اگر بر لب او گویدم دل : هوس لبخندی است خیره چشمانش با من گوید کو چراغی که فروزد دل ما ؟ هر که افسرد به جان با من گفت آتشی کو که بسوزد دل ما؟ خشت می افتد ازاین دیوار رنج بیهوده نگهبانش برد دست باید نرود سوی کلنگ سیل اگر آمد آسانش برد باد نمنک زمان می گذرد رنگ می ریزد از پیکر ما خانه را نقش فساد است به سقف سرنگون خواهد شد بر سرما گاه می لرزد با روی سکوت غولها سر به زمین می سایند پای در پیش مبادا بنهید چشم ها در ره شب می پایند تکیه گاهم اگر امشب لرزید بایدم دست به دیوار گرفت با نفس های شبم پیوندی است قصه ام دیگر زنگار گرفت

زهرا

آفاق پوشیده از فر بیخویشی است و نوازش ای لحظه های گریزان صفای شما باد دمتان و ناز قدمتان گرامی ،‌ سلام !‌ اندر ایید این شهر خاموش در دوردست فراموش جاوید جای شما باد ای لحظه های شگفت و گریزان که گاهی چه کمیاب این مشت خون و خجل را در بارش نور نوشین خود می نوازید او می پرد چون دل پر سرود قناری از شهر بند حصارش فراتر و می تپد چون پر بیمنک کبوتر تن ،‌ شنگی از رقص لبریز سر ، چنگی از شوق سرشار غم دور و اندیشه ی بیش و کم دور هستی همه لذت و شور ای لحظه های بدیناسن شگفت از کجایید ؟ کی ، وز کدامین ره ایید ؟ از باغهای نگارین سمتی ؟ از بودن و تندرستی ؟ از دیدن و آزمودن ؟ نه من بس بودم و آزمودم حتی گاهی خوشم آمد از خنده و بازی کودکانم اما نه ای آنچنان لحظه ها از کجایید ؟ از شوق اینده های بلورین / یا یادهای عزیز گذشته ؟ نه اینده ؟ هوم ، حیف ، هیهات و اما گذشته افسوس باز آن بزرگ اوستادم یادم آمد چون سیلی از آتش آمد با ابری از دود بدر

زهرا

بدهکار نباش.... به هيچ کس! نه به خدا نه به حسينش(ع) نه به خودت. ... فقط اين جوری زندگی اونی ميشه که تو می خوای!!!!! زندگی کن... قبل از اين که ثانيه ها برن و جات بذارن....

ُفروزان (منوچی)

سلام محمد خوبم دير کردم ؟ خب ديروز مريض بودم و سر کار نيومدم راستی سوالی رو کردی که من بارها از خودم برسيدم شايد خوشحالم از اينکه تو اون موقع نبودم و اينکه آبروم می رفت حتما از اون آدمهايی می شدم که امام رو تنها گذاشتن و برگشتن شرمنده دو عالم می شدم اين هم لطف خداست که تو اون موقع نيستم نمی دونم شايد هم بر ترسم غلبه می کردم و می ماندم ولی تا آخرش از ترس دلهره داشتم و از مرگ دردناک با شمشير و سر نيزه می ترسيدم ولی شايدم دلمو می زدم به دريا و فکر می کردم خب فکر کن خودکشی می کنی ولی امام به يار ترسو و نامطمئنی مثل من نياز نداشت؟ خلاصه که از لطف خدا متشکرم که الان هستم و برای رنجها و شجاعت امام حسين و حضرت عباس گريه کنم

کمیته‌ی پی‌جوی آزادی دانشجویان دربند

هنوز گرمای دیدن فرزندانمان از وجودمان خارج نشده بود وهیجان یاد آوری لحظه به لحظه ‌ی آن اوقات از یادمان نرفته بود، که ناگهان با فرود آمدنِ ضربه‌ی نابهنگامِ دستگیری‌هایِ جدید، لبخند بر لبانمان خشکید. اشک شوق چشمانمان یخ زد و غم و اندوهِ بی پایان قلبمان را تسخیر کرد که آخر چرا؟ مثل این که نباید فراموش کنیم که پاسخِ کوچکترین ندایِ آزادی خواهی و برابری طلبی دراین سرزمین هم چنان ضرب و شتم و زندان و بند 209 است. دست در دست هم تا آزادی کامل تمامی عزیزانمان از پای نخواهیم نشست. ------------ برای حمایت از ما تنها کافیست لینک ما را در وبلاگ خود بگذارید

رزيتا

ما آدما خیلی قدر نشناسیم . تو این روزای محرم تو مجالس امام حسین دقت که میکردم مردم گریه می کردن به سر و کله خودشون می زدن و از خدا می خواستن که گناهاشون رو ببخشه اما همین که تموم می شد و میومدن بیرون باز هم کارای گذشته و حرفای گذشته رو تکرار می کردن .. دنیا چیزی نیست جز نوعی اسباب بازی برای بی خردان و کودکان موفق باشی یا حق