ساعت سکوت 5

قسمت پنجم :‌

این را گفت و آرام از پله ها بالا رفت

فرهاد با چشم ،‌ رفتنش را دنبال کرد و وقتی در انتهای راه پله ناپدید شد با لگد محکم به میز کوبید ،‌

با ناراحتی از کلبه خارج شد و با قدمهای تند ،‌ به سمت دریاچه رفت .

کنار دریاچه ایستاد و به کوهایی که دیگر جز سایه ای از آنها پیدا نبود ،‌خیره شد . احساس سنگینی می کرد .

به طرف کلبه که برگشت ، فریبا پشت پنجره ایستاده بود .

سرما اجازه بیرون ماندن نمی داد . چند دقیقه ای نفس های آرام کشید و به کلبه بازگشت .

شب بدی بود .

تا نزدیکی های صبح کنار پنجره نشسته بود و فکر می کرد . دیگر رمقی نداشت .

آمدن فریبا نوید روزهای بهتری بود . اما انگار هر لحظه سایه ی شومی را در کنار خود حس می کرد . گذر از روزهای گذشته کار آسانی نبود .

فکر کرد و فکر کرد . اواسط شب . به اتاق خودش رفت . در کمد را باز کرد . گوشی همراهش را بیرون آورد .

روشن کرد . تصویر مریم که ظاهر شد . آه سردی کشید . انگشتانش می لرزید . شماره ها را یکی یکی فشرد . شصتش را روی دکمه ی تماس گذاشت . اما مردد بود .

یاد حرفهای مریم افتاد . زمانی که با طعنه به او می گفت :‌ " تو استاد بد موقع زنگ زدنی "

تلفن را روی لبانش گذاشت و خاموش کرد .

از اتاق بیرون آمد .

- هنوز بیداری ؟

فریبا بود . لبخندی زد و گفت :‌ فکر کنم زیاده روی کردم .

- نه تقصیر خودمه . از بس تنها موندم آداب معاشرت فراموشم شده ، تو چرا نخوابیدی ؟

- هیچی ،‌کلافه بودم .

- بیا بریم پایین ،‌ یه لیوان شیر قهوه می چسبه .

چند دقیقه بعد ،‌ قهوه ی تلخ حاضر بود .

فرهاد لیوان ها را روی میز گذاشت و چراغ ها را خاموش کرد و کنار فریبا نشست .

هر دو به رقص شعله های قرمز شومینه خیره شده بودند و ...

بالاخره فریبا سکوت را شکست .

- به چی فکر می کنی ؟

- به هیچی

- پس چرا حرف نمی زنی ؟

- چی بگم ؟

- هر چی دوست داری ...، ‌فقط حرف بزن ...

- یه زمانی زیاد حرف می زدم ،‌اما حالا دیگه بهش اعتقادی ندارم .

- چرا ؟

- حرفی که خریدار نداره ، ‌بهتره هیچ وقت گفته نشه .

- ولی تو خوب حرف می زنی

- وقتی اونی که باید گوش نمی ده ، حرف زدن چه فاید ه ای داره ؟

- فقط همین ؟

فرهاد برگشت و به چشمان سیاه و درشت فریبا خیره شد . با صدای لرزانی گفت :‌ به نظرت این چیز کمیه ؟

- نه ،‌ اما این کار تو ،‌ خودکشیه

- تو چی می دونی فریبا ...؟‌این خواسته من نیست .

- خواسته ی تو نیست ، ‌اما نتیجه ی کارهای تو که هست

- چه کاری.... ؟‌ تو یا چیزی نمی دونی ،‌یا خیلی می دونی ! میشه بگی کدومش درسته ؟

- من هیچی نمی دونم ،‌ اومدم از تو بشنوم .

- فکر نکنم کار درستی باشه .

- یعنی چی ؟

- فقط کافیه مریم بفهمه تو اینجایی ،‌ تا شمشیرشو تو خرخرم فرو کنه و بگه اینم پاداش همه ی اون شعارهات .

- ناراحتی ،‌ می خوای برم .

- فریبا... ،‌تو رو خدا عذابم نده . همه ی زندگی من شبیه یه کابوس شده ، که هر چند وقت یکبار تکرار میشه . اگه می دونستی تو چه برزخی گیر کردم ، ‌اینقدر نمک رو زخمم نمی ریختی .

- نه جدی گفتم ،‌من دوست ندارم ناراحتت کنم . اگه فکر می کنی برات بد میشه ،‌ می رم .

- اگه برای تو بد نشه . برای من بد نمیشه . آب از سر من گذشته ،‌ دیگه چه فرقی داره .

- فرق داره . اگه هنوز همون بالاها باشی میشه بیرونت اوورد. تو بی حرکت واستادی ، خوب معلومه میری ته آب .

- این آب نیست . لجنزاریه که هر چی دست و پا می زنم بیشتر فرو می رم .

- اینجا دست و پا می زنی ؟‌ تنهایی ؟

ادامه دارد ...

/ 4 نظر / 8 بازدید
مهرنوش

ممنونم که بهم سر میزنی [لبخند] ممنونم از تبریکت[گل] بعد امتحانا بیشتر میام. کلی نوشته نشده دارم[لبخند] داستانت رو سر فرصت میام و میخونم. فقط قسمت 5 رو رسیدم بخونم. [گل]

دریا

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

فانتزي واقعي

سلام من خوشحالم؟ بی خیال..... من واسه اتفاقات زندگی ام خیلی کوچیکم....

دریا

سلام. حالتون خوبه؟ واالله من اصلا به جا نیاوردم! مهم نیست. از اینکه به آبی من سر زدین و همچنین از لینکتون ممنون. منم در اولین فرصت با افتخار لینکتون میکنم. بازم مهمون آبی من بشین. [گل]