نفرین عشق ( ساعت سکوت 9)

قسمت 9 :

نیم ساعتی طول کشید تا به کلبه برسد . وقتی رسید هیچ صدایی نبود . بالارفت . آهسته درز در را باز کرد . فریبا روی تخت دراز کشیده بود . آهسته جلو رفت . هر دو خواب بودن .

چراغ خواب را کم نور تر کرد و آهسته از اتاق بیرون رفت . پلکهایش سنگین شده بود .

سرش را روی بالش گذاشت . خسته تر از آن بود که به چیزی فکر کند . چشمانش را بست و ...

نفهمید چقدر گذشت . اما وقتی بیدار شد ،‌ آفتاب مستقیم توی چشمش بود .

بلند شد و کمی نمرش کرد تا خواب از سرش بپرد . دست و رویی شست و وقتی از پله ها پایی می رفت . فریبا جلوی پنجره ایستاده بود و با تلفن صحبت می کرد . امیر هم روز زمین نشسته بود و بازی می کرد .

با دیدن فرهاد ،‌ فریبا به سمت پنجره چرخید . دستش را کنار تلفن گرفت و خیلی آرام گفت :‌ باشه بعد ... ،‌گفتم باشه بعد ،‌ خودم بهت زنگ می زنم و بعد تلفن را قطع کرد .

فرهاد سلام کرد و مستقیم رفت بالای سر امیر .

- به به سلام ،‌ چطوری مرد مامان ؟

امیر که هنوز احساس غریبی می کرد از جا بلند شد رفت به پاهای فریبا چسبید .

فریبا خندید و گفت : برو موهاتو شونه کن ، بچمو ترسوندی ...

- زرشک... ،‌این مرد ما هم که همش می ترسه .

بعد بلند شد و گفت : من می خوام برم دوش بگیرم . مزاحم تلفنت نمی شم .

- نه ،‌ موضوع این نیست . الان حوصله صحبت کردن نداشتم .

- کی بود حالا ؟

فریبا چشم غره ای به فرهاد رفت ...

- آخ ببخشید ،‌ از روی عادت پرسیدم ،‌

- از روی عادت فضولی دیگه ؟

- نه... ، آخه  تو این دو روزه اتفاقات جالبی داره می افته . اول که تو اومدی ،‌ صبح کله سحرم که مریم زنگ زد . منتظر سومیش بودم .

فریبا با تعجب پرسید : مریم بهت زنگ زد ؟

- آره ....،‌ می گفت خواب دیده من مردم !! فکر کنم یه دو سه باری ازین خوابا برام دیده ...

- چی می گفت ؟

- گفتم که ، ترسیده بود اتفاقی برام افتاده باشه . معمولا تا اتفاق مهمی نیوفته زنگ نمی زنه .

- بهش چی گفتی ؟... گفتی من اینجام ؟

- آره گفتم ،‌کلی هم سلام رسوند .

چشمهای فریبا از تعجب گرد شد : بهش گفتی ؟!!

فرهاد رو کرد به امیر و با تمسخر گفت : امیر جان ، مامانت خیلی باهوشه ها ،‌ امیدوارم تو بهش نرفته باشی .

- چه با نمک شدی امروز !

- خوب آخه باهوش ، این چه سوالیه می پرسی ، ‌اگه بهش گفته بودم که الان سر هر دوتا مون تو دیگ بود .

- به کس دیگه ای نگفتی ؟

- معلوم هست چت شده ؟

- هیچی ، فقط دوست ندارم کسی بدونه من اینجام .

- منظورت رو نمی فهمم ،  کسی یعنی کی ؟

- بی خیال ،‌ تو به کسی چیزی نگو ، همین ...

- تو داری چیزی رو از من پنهون می کنی ؟

- نه ،‌ اما می دونی که دوستای ما چطورین ،‌از کاه کوه می سازن .

- من به کسی چیزی نمی گم  ،‌ اما اگه اتفاقی افتاده می تونی رو کمک من حساب کنی .

فریبا چپ چپ نگاهی به فرهاد کرد و گفت :‌ ناهار چی باید بخوریم آقای فداکار ؟!!

- هنوز ناهار درست نکردی ؟ بیچاره این بچه چه گناهی کرده ،‌ پسره تو شده ؟!!

در همین لحظه امیر از مادر جدا شد و به سرعت خودش رو به صورت فرهاد رسوند و با ماشین محکم به دماغ فرهاد کوبید .

فرهاد فریادی زدی و خودش را به عقب پرتاب کرد .

- آخ ... ،‌ چرا همچین می کنی ؟!!!

فریبا از خنده روده بر شده بود .

- اوه اوه ... بدتر از مامانش نصفش زیر زمینه . این اخلاقش کلا به تو رفته ....

- پس چی فکر کردی ،‌ جرات داری بازم از من بد بگو ...

.

.

فرهاد ناهار مختصری آماده کردند و خوردند . امیر مثل اکثر بچه ها بد غذایی می کرد .

فرهاد به آشپزخانه رفت و مشغول شستن ظرفها بود . که فریبا بی مقدمه پرسید .

- تو در مورد من چی به مریم گفتی ؟

- چی ؟!

- گفتی بهم سرکوفت می زنه ،‌ مگه چی بهش گفتی ؟

 

ادامه دارد...

/ 3 نظر / 7 بازدید

Tavajoh dashte bash ke : montazere baghiyash hastim