نفرین عشق ( ساعت سکوت 11)

قسمت یازدهم :

فرهاد ،‌ فنجانی که در دست داشت را رو به نور گرفت و گفت : چیزهای شفاف نمی تونن چیزی تو دلشون پنهان کنن .

بعد رو کرد به فریبا و گفت : ظاهرا مجبورم جواب بدم .

فریبا هم بی مقدمه پرسید : چرا باهاش ازدواج کردی ؟

حدس فرهاد درست بود . سوال ساده و جواب ، دشوار بود .

- نفس عمیقی کشید و گفت :‌ به همون دلیل که تو با فربد ازدواج کردی .

فریبا آهسته موهای فرهاد را کشید و گفت :‌  این طعنه بود ، یا جواب ؟

- تو دنبال چی هستی ؟

- فقط دنبال جواب سؤالم .

- اینقدر برات مهمه ؟

- اگه نمی خوای جواب نده  

فریبا برگشت اما فرهاد دستش را گرفت و گفت : خیلی خوب ، ناز نکن ...

صندلی را کمی جا به جا کرد و گفت :‌ اینجا بشین و گوش کن ،

می دونی فریبا گفتنش اصلا ساده نیست . باید چشیده باشی تا بفهمی .

تا حالا تونستی مزه ی غذایی رو برای کسی توصیف کنی ؟

برای گفتنش مجبوری بگی ،‌ مثلا... شیرینه ، تلخه ،‌تنده یا مزه ی فلان چیز رو می ده .‌

شبیه چیزی که طرف چشیده باشه ،‌ تا بتونه تصور کنه .

اما مریم شبیه هیچ چیز و هیچ کس نبود . اون خودش بود . خودش و خودش .

غذایی مملو از رنگ و بو مزه .  تندی ، تلخی ،‌ شیرینی . همه چیز به اندازه ی لازم .

یک پرس غذا ،‌سرشار از انرژی ،‌که هیچ وقت از تکرارش خسته نمی شی .

هر چند ساعتی که باهاش بودی ،‌ اصلا مهم نبود ، چون احساس خستگی و دلزدگی در کار نبود .

فقط لذت بود .

خنده جزیی از صورتش بود .

از دید کسایی که اونو نمی شناختن ،‌ یک دختر خونگرم و فوق العاده مغرور بود .که با هر کسی دم خور نمی شد .

و از دید کسایی که می شناختنش ،‌ یک دوست با معرفت .

می دونی فریبا ،‌ اکثر آدمها ، ‌ظاهرا خوبی دارن . از دیدنشون لذت می بری ،‌اما هر چی بهشون نزدیک می شی ، ‌بوی طعفنه زندگیشون بیشتر و بیشتر به مشامت می رسه .

اما مریم کاملا برعکس بود .هر چی بیشتر می شناختمش ،‌ بیشتر بهش علاقه مند می شدم .

هر چی بیشتر بهش نزدیک می شدم ،‌ می فهمیدم که هنوز ارزش های زیادی داره ، که من درک نکردم .

یک دوست واقعی که با بودنش همه چیز زیبا بود ،

حتی سختی ها ، ما رو بیشتر به هم  نزدیک می کرد.

یه شبه زمستونی ، که هنوز هوا خیلی سرد نشده بود ، احساس کردم ،‌ که تو همه ی زندگیم جای پای اونو می بینم ،‌ اما خودشو هنوز ندارم .

بهش تلفن کردم و اونقدر ناخودآگاه ازش تقاضای ازدواج کردم ،‌که تا مدتها هر دو مون تو شک بودیم...!!!

فریبا خندید و گفت :‌ حتما شب قشنگی بوده ؟

- آره ،‌ یک شب طولانی و گرم ...،

بعد با خنده گفت : فکر کنم ،‌ شام هم زیاد خورده بودم !!!

فریبا وشگونی از پهلوی فرهاد گرفت و گفت : خیلی بی مزه بود ...

بعد ادامه داد : خوب ....، اونم قبول کرد ؟

فرهاد قه قه ای زد و گفت  ‌قبول کرد ؟!!! شوخیت گرفته ؟ پوستمو کند تا قبول کنه .

بدست آووردنش خیلی سخت بود .   

- برای همین از دست دادنش اینقدر برات سخته... ،‌

اینجوری که تو در موردش حرف زدی ،‌ یه جورایی بهش حسودیم شد .

- کیه که ندونه تو حسودی ؟!

فریبا سری تکان داد و گفت : خیلی بی جنبه ای ...

حالا بگو ببینم چی کار کردی که ترکت کرد ؟

 

ادامه دارد....

/ 5 نظر / 4 بازدید
دریا

یه نقد دارم نقد پذیر هستی برات بذارم؟ ببین اشکال زیاده تو داستانت الان نمی گم اول بگو نقد رو می پذیری بعد

دریا

راستی تو چرا وب من نمیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[قهر][قهر][قهر][قهر][قهر]

دریا

در ضمن اسم منو از اون پایین بردار بیار بالا[عصبانی]

سارا خانوم

هر كاري را كه تصميم به انجام دادن آن گرفتيد،نصف آن را انجام داده ايد.[لبخند]