داستان الکی

قسمت اول :

کلبه ی چوبی به رنگ قهوه ای تیره ،‌ با دیوار های ساخته شده از الوار های قطور با پنجره های بلند دو تکه ای  .

کلبه کنار دریاچه ی یخ زده ،‌ در محلی که تا چند متری تنها چند تک درخت ،‌ سال ها قبل از احداث کلبه روییده بود  قرار داشت .

اما در امتداد حصار کوتاه دور کلبه ، جنگل پر درختی بود  به غایت زیبا که زیر پوشش سفید زمستانی ،‌ مزین به هزاران قندیل  شفاف ،‌ منظره ی مسحور کننده ای پدید آورده بود .

نسیم ملایمی می وزید .  مرد جوان با کاپشنی تیره کنار دریاچه ایستاده بود . و به کوه های سفید دور دست خیره شده بود .

قدرت یکپارچگیه ی طبیعت در سرار این منطقه ی جنگلی ،‌ انسان را به وجد می آورد . حتی حیوانات هم جامعه ی سفید به تن کرده بودند . و برای دیدنشان باید چشم تیز بین شکارچی را داشت . سوتی زنده بر تمام منطقه حکم فرما بود .

به طرف تخته سنگی رفت  اما قبل از نشستن احساس سردی سنگ تمام تنش را لرزاند . اما نشست .آرامش و ابهت طبعیت ،‌ روح ظعیف او را هم به درک عظمتی خدایی دعوت می کرد .

مدت زیادی بدون هم صحبت به سکوت اینجا پناه آورده بود . خسته از تکرار و بیزار از جفای اشرف مخلوقات .

شاید فقط اینجا بود که می پنداشت ،‌تنها خدا می ماند و او .

غرق در افکار خود بود . که صدای غرّش موتور اتومبیلی از راه دور رشته ی افکارش را پاره کرد .

اتومبیل مشکی رنگ با هیاهوی کوچک خود ،‌ آرامش پرندگانی را که روی درختان کنار جاده کز کرده بودند به هم زد و دهها پرنده ناگهان به هوا پریدند .

مرد جوان از جا برخاست و آرام به طرف جاده حرکت کرد . اتومبیل به سرعت طول جاده را طی کرد و جلوی پای مرد جوان ایستاد . چیزی را که می دید باور نمی کرد . مستقیم به چشمان راننده خیره شده بود  .

در اتومیبل باز شد و دختری غالیه موی سیه چشم ،‌با اندامی ظریف آرام پا به آرامش خیال او گذاشت .

 

دخترک وقتی بهت مرد جوان را دید لبخندی زد و گفت : سلام

مرد بالاخره لب به سحن گشود و گفت :‌ تو اینجا چی کار می کنی ؟

- اومدم تو رو ببینم

- بی خبر ؟

- می خواستم ذوق مرگت کنم !

- تنهایی ؟

- نه

مرد سر سری به داخل ماشین نگاهی انداخت و گفت : با کی ؟

- با مَردَم !

مرد جوان مکث کوتاهی کرد و گفت : با ماشین خودش میاد ؟!

دخترک لبخندی زد و در عقب ماشین را باز کرد اینجاست .خوابیده .  مرد جوان با تعجب رفت و به داخل ماشین نگاهی انداخت .

پسرک کوچکی روی صندلی عقب در خواب عمیق و کودکانه ای فرو رفته بود .

مرد جوان از روی ناباوری بلند بلند شروع به خندیدن کرد و گفت : مال توِ ؟!

- اِ ... یواش بیدار میشه

- تو بچه داری ؟

- چیه ؟‌بهم نمیاد ؟!

- نه ! اصلا . به این ناز ادعای تو نمیاد بچه دار بشی .

دختر به صورت پسر نگاهی انداخت ، سرش را تکان داد و گفت :‌ یه ذره هم عوض نشدی .

مرد به شکمش دستی زد و گفت : عوض نشدم ؟!! پس این چیه ؟

- بیا کمک کن وسایل رو بیاریم تو ،‌ بچه سردش شد .

در همین حین پسرک بیدار شد و با صدای ملیح سرما خورد ه ای مادرش را صدا کرد .

 

ادامه دارد ....

/ 1 نظر / 2 بازدید
مریم

وای خدای من!!!! بعدش چی؟!!!