آه ای خدايم... بشنو صدايم ...

خداوندا !

افسرده تر از آنم که بدانم چه می خواهم. می دانم که سراسر فریادم ، اما ...

کمکم کن . چراغی در دست ندارم که بدانم چه دارم .

یوسفی ندارم ،

عشقی ،

نفسی ،

                                    آهی ،

پناهی ...

کبوتران این دیار از غربت می نالند و من از حقیقت .

از حقیقتی که پشت نقابی از واقعیت پنهان است . واقعیتی دروغین که جامه راستین به تن کرده. به تن هر گرگی نشسته و گوسفندان دریده و چوپان در خواب غفلت فرو رفته .

از حقیقتی که سراپای وجودم را فرگرفته  ومن از آن گریزانم .

نمی دانم آن دو چشم سیاه در کدامین خواب پریشان به سراغم آمد . ولی عاشقانه روی سینه قلبم نقش بست .

چشمانی که به سیاهی شب بود و من غرق در ظلماتش بی خبر از خویش به دنبال قلب سیاهی بودم .

سفر غریبی داشتم . کوتاه ولی زیبا ...

خدایا بیش از همیشه محتاج تو هستم

/ 1 نظر / 4 بازدید
سعيد

سلام محمد تو ادبيات خوندی يا کامپيوتر من که نمی فهمم چی ميگی البته از عاشقی هم نمی شه گذشت به هر حال خيلی باحالی