دل فرهاد

می خوام قصه بگم

یه قصه ی بی پایان

یه قصه ، که شاید شروعش زیبا بود و پایانش ...

قصه غصه های فرهاد ، که امروز خیلی دل تنگه

فرهادی که بی شک ، تنهاییش رو با کوه تقصیم کرده بود

فرهادی که کوه سنگ رو ، محرم تر از دل سنگ مردم می دونست.

کی می دونه وقتی تیشه به سنگها میزد چی تو دلش چه غوغایی بود ؟

وقتی زیر آفتاب داغ تابستان کوهستان ، همه بدنش خیس خستگی بود چه حسی داشت ؟

وقتی کوهستان ، زیبایی جامه ی سفیدشو ، به رخ پنجره های بسته ی  اهالی شهر سنگ می کشید ، قلب شکستش ،  بالای کوه ، به چه امیدی می تپید ؟

کی می دونه امید برای عاشق چه معنی داره؟

چندبار بغزشو با آهی سردی سر داده بود ؟

شاید دل کوهستان هم به رحم اومده بود .

شاید آه تنهایی فرهاد ، سخره رو هم به سطوح آورده بود .

کی می دونه ...

شاید تیشه ی فرهاد مدتها ساکت و آروم یه گوشه نشسته و نظاره میکنه که فرهاد ،  چه جوری با قطره قطره اشکش ، دل سنگ کوه رو می شکافه.

کی می دونه ...

کی می دونه شیرین ،

تو همون لحظه ها ، تو ساحل آرامش کدوم آغوشه گرمی پناه گرفته بوده  ؟!!

کی می دونه ...

شاید مرگ فرهاد ، براش آرامش ابدی بوده .

فرهاد ، که با مرگش ، عشقشو ثابت کرد.  

حالا ٬ یکی نیست بگه به تو ،

چی کار کردی ، که ادعــــــــــــــــــای عاشقی می کنی ؟!!

49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif

این روزا دلم گرفته ...

خــــــــــــــــــــیــــــــــــلـــــــــــــــی ...

 

/ 25 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Teyyeb

سلام خيلی قشنگ بود منم آپم

زهرا

سلام... دير که چه عرض کنم؟؟!!!! ولی حالا خوبه اومدين... قشنگ بود.... شايد به درد کسايی می خورد که خودت گفتی:ادعای عاشق بودن می کنن!خدا به داد شيرينا برسه!

زهرا

داستانا رو هم که نفرستادين... ای بابا... بعدا نگی کسی به داستانام توجه نکرد ناکام شدماااااا

دريا

سلام. با اينکه قبل سر زده بودم اما يه بار ديگه به دعوت خودتون اومدم که بگم اين قصه ها هميشه پايدار و در ذهن ها جاری ميمونه ... و ممنون از اين يادآوری شيرينتون... بازم به آبی من سر بزنين. خوشحالم ميکنين

عسل

سلام اگه خودتم فرهادی اميدوارم شيرينت هر چه زودتر دلت رو شاد کنه

منوچی

سلام محمد خوب و نازنين دلم از خوندن مطلبت گرفت و حس کردم غمی که در دل دريايی فرهاد کوهکن لانه کرده بود حس غريبی است و من نمی دانم آيا دل من هم طاقت اين نا ملايمتها را خواهد داشت ؟ من در برابر جور يار به دل کدامين کوه بناه ببرم ؟ می دانی دل من طاقت ندارد و از غصه می ترکد ! دق می کنم تنها اميد من همان اميد فرزندانم است که چشم به دستهای مادری دوخته اند که در اين زمانه غريب به تنهايی می خواهد گليمش را از آب بکشد بيرون برايم دعا کنيد!

محمد

سلام کی قهر کرده من

شيما

به قول همونی که حالا خنده هاش شده همه شادی های زندگی ام...«چه خوبه که آدم از آينده خبر نداره»... ناراحت نشدم. تنها حسم تعجب بود از برآشفتگی ای که قادر به فهمش نبودم . به هر حال مرسی که سرزدی.... قهر معنا نداره وقتی آشنايی وجود نداره. بازم منتظر اومدنت هستم

عسل

سلام اينقدر خطرناکی؟؟؟!!