من و آینه

وقتی به خونه رسید. نفس نفس می زد .

اونقدر عصبی بود ، که انگار یه چند نفری رو تو راه تیکه پاره کرده .

دستاش می لرزید . صورتش سرخ شده و مرتب زیر لب زمزمه می کرد . کاپشنشو پرت کرد رو تخت خواب و در کمد رو ٬ سر راهش محکم به هم کوبید .

حوصله هیچ کاری نداشت .

مرتب دور اتاق راه می رفت و گهگاه آروم پرده رو کنار می زد و به کوچه نگاهی می کرد.

با اینکه بخاری روشن بود. اما هنوز می لرزید .

یه دفعه رفت یه گوشه کز کرد و سرش رو بین دستاش گرفت .

چند تا نفس عمیق کشید ، اما فایده نداشت .

سرشو که بالا اوورد چشاش سیخ اشک بود.

هق هق ، آرومش نکرد .

حالا دیگه بلند بلند زار می زد .

حال خودشو نمی فهمید .

فقط مثل بچه ها نشسته بود و گریه می کرد . اونقدر ناله کرد که حالش به هم خورد .

رفت تو توالت و هر چی از صبح خورده بود ٬‌ بالا اوورد.

آبی به صورتش زد و اومد نشست رو تخت.

بهش گفتم :‌چه مرگته ؟

هیچی نگفت .

بهش گفتم :‌به من نگاه کن .

سرشو به طرف دیگه چرخوند .

داشت دیوونم می کرد .

نمی فهمیدم چرا اینقدر ناراحته .

آروم صداش کردمو و گفتم :‌باز چی شده ؟

سرشو بلند کرد و نگاه غضب آلودی بهم کردو دوباره سرشو انداخت پایین .

بهش گفتم :‌ حرف بزن ،‌

هیچی نگفت .

سرش داد کشیدم :‌ چه مرگته ،‌ باز عشق و حالتو بیرون کردی و غم غصهَ تو باسه خونه اووردی ؟

بلند شد رفت تو پذیرایی و در رو گروپی زد به هم .

روی مبل نشست .

بهش گفتم :‌ ببخشید . خوبه ؟ حالا بگو چی شده .

نفس عمیقی کشید٬ اما هیچی نگفت .

عصبانی شدم و گفتم : می دونی چیه ،‌تو خودتم نمی دونی چه مرگته،

خسته نشدی از بس حرص و جوش الکی خوردی ؟

خوب دوسش داری که داری ،‌ به درک ٬ وقتی آدم حسابت نمی کنه ،‌باید بیای و دق و دلی تو سر من خالی کنی ؟

فکر می کنی اگه بفهمه اینکارو با من بکنی میاد و به پات می افته ؟

بد بخت...

با حرص بلند شد ٬ گلدون روی عسلی رو برداشت و محکم به آینه کوبید.

آینه شکست و کل پذیرایی پر از شیشه خرده شد .

ایستاد و نفس نفس زنان به قاب خالی آینه نگاه کرد .

اما می دونستم هنوز دلش خنک نشده .

می دونستم که باز می یاد تو اتاق خواب .

می دونستم میاد ، اما بازم به من نگاه نمی کنه .

آخه خیلی وقت بودکه تو هیچ آینه ای ، به خودش نگاه نمی کرد.

/ 3 نظر / 7 بازدید
کوچه ی پشتی

موضوع فلسفی بود، لذا هنگ فرمودیم. لطفا ری استارت بنمایید!

فروزان

سلام محمد خوب جالب بود از داستان آینه خوشم اومد ولی این یارو چرا اینقدر حالش بد بود توی بقیه اش بگو موفق باشی [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][دست][خداحافظ]

از حاشيه تا متن

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم دل در تب لبیک تاول زد ولی ما لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم حتی خیال نای اسماعیل خود را همسایه با تصویری از خنجر نکردیم بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدیم زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم باسلام وبلاگ زيبا وپر محتوايي داريد من قبلا هم به وبلاگت سر زده بودم از مطالبت لذت بردم خوشحال مي شم به من سر بزني ونظرت رو بگي... دیدم قدری گرفته ام انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر می رود من هم رفتم