شاید آخرین نوشته ...

عزیزی که این نوشته رو می خونی .

این نوشته رو ذخیره کن و بعد سر فرصت بخون و اگه دوست داشتی برام پیام بفرست.

به نام آفریدگار فاطمه

مـرا عجــز و تـرا بـیـداد دادنـد       به هرکس آنچه باید داد دادند

گران کردند گوش گل پس آنگاه         به بلـبـل رخست فـریاد دادند

من طعم تنهایی رو زیاد چشیدم . پس من رو تهدید به رفتن نکنید .

من به کسی التماس نکردم که بمونه . اگر اینطور فهمیدید ، این اشتباه من بوده . 

شاید تند روی کرده باشم . شاید هم نه . اما من دنبال چیزی بودم که دلم می گفت .

این اشتباه من بود . این راه منبود . احساس می کنم شما دنبال مقصر می گردین .

براتون سرگرمی شده ! اینچیزی نبود که من می خواستم . اگه هم قصد کمک داشتین که حتما همین طوره.

بازم به دنبال کمک شما نبودم .

من سال ها نوشتم .از غصه هام ، از شادی هام، از دردم ، از عشقم . اما منتقد زیادی نداشتم چون کسی رو پیدا نمی کردم که نوشته هام رو درک کنه . هنر نویسندگی من قبل از اینکه شکوفا بشه تحت تاثیر مسائل گوناگون تضعیفشد . ومدتها از دلم ، از عشقم ، از بهترین دوستانم که سالها راز دار منبودن دور شدم.

فکر کردین من وبلاگ نوشتم که هنر نویسندگی رو نشون بدم که ندارم ؛ یا هوشسرشارم در ضمینه سر کار گذاشتن مردم رو به رخ بکشم !!

نه عزیزم . بزرگترین هدف من بازگشت به دنیای کودکیم بود . کودک درونم . بهشیوه خودم . نه اون چیزی که هرجایی می خونی.

من می خواستم بهانه ای برای نوشتن داشته باشم . این محک زدن خودمه . اینرشد قدرت های درونی منه .

من کلمات رو کاملا احساسی بیان می کنم و انتقالمیدم. مدتها نوشته های من مخاطبینی داشت که هرگز اونها رو نمی خوندن . چون منبهشون ندادم . اگر هم بهشون دادم نتیجه ای رو داد که منتظرش بودم.

حالا همه چیز تغییر کرده . من می خوام حرفامو فریاد بزنم به طریقی که همهدنیا بشنوه . من هنرمند نیستم که بگم متفاوتم . من مطمئن هستم که متفاوتم . من به عشق احترام گذاشتم . اما عشقی که من شناختم در واقعیت بسیار کمیابو حتی نایابه.

دختر برای من کم نیست که آویزون کسی باشم یا اسرار داشته باشم که کسیدوستم داشته باشه .وهرگز چنین نبوده .چون مطمئن هستم که دوستم دارن .

اینتنها امانت داریه منه که نامه های همین عزیز رو براتون نمی نویسم تا حرفامروثابت کنم . البته دلیلی هم نداره که این کارو بکنم . چون به کسی مربوطنمیشه و کار کثیفی هم هست .

از جهتی به هدف رسیدم و از جهتی خیر . همون طور که گفتم فهمیدن حرفام و درک احساسم کار کسیه که مثل من فکر میکنه . من نیازی به همدری ندارم . و چون احساس کردم که اینطور شده بسیارناراحتم.

شاید حالا فکر می کنید که من خودخواهم . شاید باشم . ولی این حق من که درمورد عقایدم ، هر چند پوچ و بی معنا حرف بزنم اگه هم کسی گوش نکرد ، نمیگم که مهم نیست ، چون هست . اما ماجرا به همین جا ختم نمیشه چون من قصددارم آینده رو بسازم و نیاز به این داشتم که گذشتم رو ، که آزارم میدهجلوی خودم بگیرم تا راحت تر تحلیلش کنم .

 چون داشتم ازش فرار می کردم واین خیانت آشکار به دلم بود . واز طرف دیگه اعتراف به اشتباهات و گناهانم بود که این خودش نوعی طلب بخششمغرورانست. آیا غیر از اینه که خودم آدرس وبلاگم رو به بیشتر شما دادم .حالا با هام دشمن شدین .چون واقعیت رو در مورد خودم ، کارهام گفتم وتفکرم رو راجع به دختر پسرهای امروزی بیان کردم .

خداوند درست گفته که درمورد گناهانت تا زمانی که وقتش نرسیده صحبت نکن ، چون خودت رو نابود میکنه . ولی این من نیستم "دلمه که داره فریاد می زنه"...

خداحافظ شما هم باشه . مطمئنم که این فقط دعای شما بوده برای ادامه زندگیمن و من همین دعا رو برای شما می کنم . متشکرم که تا این لحظه همراه من بودین .

از ته دل ، با رازی که برایاستجابت دعا یاد گرفتم از خدای مهربان عاجزانه می خوام همه دختر ها وپسرها عشق رو بشناسن ، برای بدست اووردنش بجنگن واگه خدا خواست واون عشقواقعی بود ، بهش برسن .

دستاتون رو بالا ببرید

صلواتی بفرستین .10 بار از ته دل یا الله بگین حالادعا کنید . برای آرامش دلتون دعا کنید که بالاترین نعمته

میازارم ز خود هرگز دلی را                که میترسم درآن جای تو باشد

/ 1 نظر / 3 بازدید
سوگل

دست کردم تا چشمان دو رنگ دخترک را صاحب شوم اما همه انگشتانم سوخت . از اتشي سوخت که من هيچ گاه تا کنون و بعد از اين همه سال انرا تجربه نکردم . سوز نگاه تورا ميشناسم . قربانت سو گل