انتظار فرج

در شبی غریب، سیاهی و ظلمت بر تمام شهر سایه افکند و سوز سردی که تا استخوان را   می لرزاند ، تمام پیکرهای بیجان در شهر را به لرزه در آورد . پیکرها به درون خانه ها شان خزیدند .

 پنجره ها بسته شد . سروصورتشان را پوشاندند. آتش کوچکی برپا کردند و منتظر طلوع آفتابی ماندند که سالها و عده اش را شنیده بودند .

ساعات بسیاری گذشت .

 سوز و سرما ادامه داشت . باد سردی می وزید .

درها و پنجره ها به هم خوردند و شکستند و سرما به درون خانها شان نفوذ کرد . آنها لرزیدندو منتظر ماندند . آتش خاموش شد . آنها منتظر ماندند . آنقدر منتظر ماندند تا دیگر انتظار برایشان بی معنا شد .

 دیگر سرما را حس نکردند و در سرما زیستند و به آن عادت کردند .

 آنها یخ زده بودند . دیگر کسی منتظر طلوع آفتاب نبود .

/ 2 نظر / 6 بازدید
سعيد

ان سالهای دور ان سالهای بی کسی فقط به يک چيز می انديشدم که هر گز کسی را جای خودم نبينم ولی افسوس و صد افسوس هر روز به اين افراد افزوده ميشو د و من هم بايد مانند چوب به انها بنگرم (آری) کسی مرا ميجويد کسی مرا ميخواهد کسی مرا ميبوسد امروز وقتی شد تا نوشته های تورا بخوانم کمی خنديدم کمی ناراحت کمی نگران ولی نميتوانم کسی را که دوست دارم ناديده بگيرم فرهاد جان ان روزها با خنده تو خنديدم و گریه تو گریستم اما میدانستم تو پیروز میشوی ان روزها انقدر خراب بودی که نمیتوانستم همه چیز را برایت بگویم ولی امروز یقین کردم بعضی ازنگفته ها را برایت بگویم اول این که اشتبا ه کردی دوم راز دلت را افشا کردی سوم بزرگ نشده بودی ان کسی که تو به ان دل بسته بودی کسی بود برای تو هیچ بود برای لیاقت تو برای مهربانی تو آن روزها من و همه میخواستیم به تو کمک کنیم اما هر کمکی برای تو حکم توطعه بود چون کور شده بودی و خودت را نادیده میگرفتی ان دو هفته برای من مثل کابوس بود شاید هیچ وقت متوجه ن

سعيد

سوالهای تو در يک لوح فشرده دست من باشد بهر حال دوست دارم خودت به تما م سوالها برسی ولی یقین بدان اگر طرف ارزش داشت من تا اخرین لحظه با تو بودم ولی............. بهر حال یک داداشی بیشتر ندارم و هر گز تنهایش نخواهم گذاشت اگر خودش دوست داشته باشد .. حرف اخر زندگی زیباست تو لیاقت بهترین ها داری خدا نگهدار . راستی فردا خونه ما دعوت هستیید.