داستانک ۳

لیلا به مادرش قول داد که بچه خوبی باشه و سالهای سال با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند...

قصه که به اینجا رسید ، مادر به چشمانش کودکش خیره شد .

کودک در آغوش مادر آرام گرفته بود .

اشک در چشمان مادر حلقه زد . آهسته پیشانی کودکش بوسید و از ترس بیدار شدنش همانطور بی حرکت ماند .

می ترسید که کودکش بیدار شود و بهانۀ پدر بگیرد!!

/ 2 نظر / 2 بازدید
سارا

سلام ممنون از اينکه در حقم لطف داشتيد اميدوارم موفق باشيد