نفرین عشق ( ساعت سکوت 8)

قسمت 8 :

این یه قانونه نانوشته است ،‌ که همیشه رعایت میشه .

تا وقتی کسی چیزی نمی دونه ،‌ قضاوت هم نمی کنه .

اما وقتی چیزی رو تعریف می کنی . همه  شروع می کنن به قضاوت کردن . بدون اینکه از احساس قلبی تو نسبت به اون اتفاق چیزی بدونن .

- چرا جمع می بندی ؟

فرهاد می خواست جوابی بدهد که ناگهان صدای گریه ی امیر بلند شد . فریبا خیلی سریع خودشو به طبقه بالا رساند . فرهاد هم که نگران شده بود ،‌ بالا رفت .

وقتی به اتاق رسید. امیر در آغوش مادر کمی آرام گرفته بود . بالای سرشان رفت و گفت :‌چی شده ؟ حالش خوبه ؟

- آره ، بیدار شده ،‌دیده من نیستم ، ترسیده .

روبروی آنها نشست و دست امر را گرفت و گفت : آخی مرد به این بزرگی ،‌ چرا ترسیدی ؟‌!

امیر نگاه عاقل اندر صفیهی به فرهاد کرد و صورتش را به سینه مادر چسباند .

- اِ... مامان... عمو فرهادِ

فرهاد لبخندی زد و گفت :‌ عمو فرهاد !!

حیف این بچه نیست که من عموش باشم ؟!

فریبا لبخندی زد و سرش را پایین انداخت .

فرهاد کمی به صورت فریبا نگاه کرد ، آرامشی در صورت فریبا بود که نظرش را جلب می کرد ، موهای ظریف و خرمایی امیر را نوازش کرد و گفت : چقدر خوبه آدم چیزی داشته باشه ، که همش مال خودشه .

- همش که نه ،‌ یکمیش مال باباشه .

چهره ی فرهاد تغییر کرد ،‌ چند لحظه سکوت کرد ،‌ بعد از جا بلند شد و گفت :‌ ‌تو خسته ای ،‌ استراحت کن . منم می رم یه چیزی بگیرم و بیام .

این را گفت و به اتاق خودش رفت . کاپشن تیره رنگی پوشید و دوباره پیش فریبا برگشت . می خواست چیزی بگوید . اما حرفش را خورد و گفت : شما چیزی لازم ندارین ؟

فریبا با سر جواب داد نه .

فرهاد گفت : گوشیمو همرام می برم . اگه چیزی لازم داشتی زنگ بزن .

از کلبه بیرون آمد . نفس عمیقی کشید و کمی به اطراف نگاه کرد و با خود گفت :‌ باید مواظب باشم ،‌ چی آرزو می کنم ،‌ چون ممکنه برآورده بشه .

سوار ماشین شد به سمت نزدیک ترین شهر حرکت کرد . جاده ی برف گرفته و سفید . جنگلی خالی و منجمد .

به زحمت مغازه ی بازی پیدا کرد. چند قلم جنس خوراکی ، به خصوص تنقلات برای امیر کوچولو گرفت و داخل ماشین نشست .

تازه کمربدنش را بسته بود که گوشی درون جیبش به لرزش در آمد .

ابتدا فکر کرد که فریباست . اما شماره را که دید یکه خورد . مریم بود !!

چند ثانیه گیج بود . اصلا نمی دانست جواب بدهد یا نه . پیش خود گفت :‌حتما اتفاق مهمی افتاده .

با تردید دکمه را فشرد .

- الو ... الو ... سلام ‌

صدای مریم ، آرام بود .

- سلام

- خوبی ؟

- متشکرم ،‌ تو چطوری ؟

- خواب بودی ؟

- نه ،‌ اومدم شهر خرید کنم .

- این وقت صبح ...؟‌!!چیزی شده ؟

- نه عزیزم ،‌ اومدم خرید ، چیزی نشده . تو بگو چی شده که این موقع زنگ زدی ؟

- چرا گوشیت خاموشه ؟ معلوم هست کجایی ؟ چی کار می کنی ؟

- مریم خانوم ،‌ عزیزم بگو ببینم چی شده ؟ نگران شدم .

- هیچی زنگ زدم ببینم در چه حالی . خوش می گذره ؟

- خوبم خدا رو شکر . یعنی همین دیگه ،‌ فقط می خواستی حالمو بپرسی ؟

- نه ... ، دیشب یه خواب بد دیدم ،‌ نگران شدم . یکی دو بار زنگ زدم گوشیت خاموش بود .

فرهاد نفس عمیقی کشید . در دل خدا رو شکر کرد و گفت : ‌ترسوندیم دختر . قلبم اومد تو دهنم . حالا چه خوابی دیدی ؟

- هیچی ... خواب دیدم مردی !!!

فرهاد ناگهان قه قه ای زد و گفت : ‌مرسی عزیزم ،‌ خوشحالم کردی .  

شد یه دفعه ،‌ یه خواب درست حسابی باسه من ببینی ؟ قربونت برم ،‌ از بس آرزوهای خوب برام داری ،‌ همش ازین خوابا می بینی دیگه .

- لوس نشو فرهاد . از سر شب استرس دارم ،‌ اصلا حالم خوب نبود .

خواب دیدم رفتی بیرون میوه بخری ،‌ دیگه بر نگشتی.

- نترس ، ‌فلن زنده ام ،‌ تا ببینم خدا چی می خواد .

- کسی پیشته ؟

فرهاد جا خورد ،‌ سوال ناگهانی بود . نمی دانست چه پاسخی بدهد . اما خوب می دانست جواب درست چه تبعاتی در پی خواهد داشت . سریع خودش را جمع و جور کرد و گفت :‌ نه ، الان تنهای تنهام ، کی مثلا ؟

- چه می دونم . دوستی ، ‌آشنایی ؟

اونجا تنها نمون . پاشو بیا تهران . اونجا موندی چی کار کنی ؟!‌ مگه تو کار و زندگی نداری ؟

- باشه ،‌ یه چند روز دیگه می مونم برمی گردم .

- اومدی بهم زنگ بزن . گوشیتم خاموش نکن .

- باشه عزیزم ،‌ کاری نداری ؟

- نه ،‌خدافظ

- مواظب خودت باش ، خدافظ ...

فرهاد گوشی را قطع کرد . اما هنوز گیج بود . کمی فکر کرد ،‌ اما به نتیجه ای نرسید . همه چیز اونقدر سریع و ناگهانی بود که نمی توانست مسائل را درست حلاجی کند .

گوشی را روی صندلی پرت کرد و آرام به طرف کلبه حرکت کرد .

 ادامه دارد ....

/ 2 نظر / 4 بازدید
engineer

سلام دوست عزيز اينطور که مي بينم توي ويلاگت تبليغي نذاشتي اين خيلي بده چون به اين صورت استفاده از زحماتت نمي کني شايد اصلا قصدت از زدن وبلاگ سود نبوده مثه من و خیلی های دیگه . ولي حالا که ميشه چرا سود نکني منم تا چند وقت پيش در وبلاگم تبليغات نميزاشتم ولي الان فهميدم که اشتباهي کردم مي تونستم تا الان خيلي سود کنم ولي به اين نتيجه رسيدم که هيچ وقت دير نيست و در اين سايت عضو شدم سيستم سايت به گونه اي هست که شما برو روي وبلاگت تبليغات اونها رو مي زاري و اونا در عوض هر کليکي که بر روي تبليغات از سوي بازديدکنندگان بشه به شما پول مي دن تازه هر کس رو هم معرفي کني به سايت ( يعني همين کار يکه من دارم مي کنم البته اگر شما افتخار بدين) باز يک پولي هم اونجوري مي گيري پس عجله کن براي ثبت نام روي وبسايت کليک کن ( یه کوچول اعتماد کن تا نتیجه اش رو ببینی ) به وسيله اين لينک هم مي توني ثبت نام کني http://www.oxinads.com/index.php?a=7499