فقط یک نوشته

 این نوشته رو وقتی نوشتم که حالم خوش نبود برای همین پر از غلط املایی بود . پس دوباره نوشتم :)  => 

بعد از فاجعه ی فروپاشیه دلم ، شبی در خرابه ها ، خسته و افسرده ، به دنبال جعبه کوچکی بودم ، که یادگارهای کودکیم را در آن پنهان کرده بودم .

بناگاه آینه ای یافتم . زنگار گرفته و غبار آلود .

این همان آینه ایست که در کودکی ، ساعتها در آن می نگریستم ، تا شاید ، خود را بیابد .

اما امروز ،  از ترسی پنهان ، دستانم لرزان بود .

این بار که در آن می نگرم ، چه کسی درون آن است ؟؟!!

.........................................

شاید سخت ترین لحظه زندگی ، وقتی باشه که باید به خاطر کارهایی که کردیم ، جواب پس بدیم . و شاید نامه ی اعمال قیامت . تنها یک آینه باشه ...

امشب دلم گرفته . نمی دونم چرا باز بی خواب شدم . جدیدا خیلی بد می خوابم . دوستی می گفت ، غمتو فریاد بزن .

اما این فریاد نیست ، وقتی غمتو نمی شناسی ، فقط یک آه بلند و کش داره .

دلم برای شوق دیدن پروانه ها و مورچه ها باغ اجدادی تنگ شده . وقتی که ساعت ها به حرکت مورچ ها زل می زدم . دنبالشون می کردم . وقتی که حس می کردم باهام حرف می زنن . وقتی پروانه ای رو دستام می نشست ، انگار بزرگترین هدیه دنیا رو بهم دادن .

متنفرم ازین حیاط سیمانی . وقتی که به خاطر عقایدم کارم رو از دست دادم ، هرگز فکر نمی کردم باید دروغ بگم تا باقی بمونم .

چقدر خنده دار شدم . یادمه به یک عروسی مختلط دعوت شده بودیم و من در تمام مدت سرم پایین بود .

وقتی که فکر می کردم دختر روی تاب زیبا ترین دختر دنیاست ، اما هیچ وقت اینو بهش نگفتم .

حالا که فکرشو می کنم . همیشه تنها بودم . حتی زمانی که فکر می کردم حق با منه .

عجیب نیست که حالا هم تنها هستم .

وقتی پرسید از چی می ترسی و من یک قطره اشک تو چشمام بود و گفتم : می ترسم حتی توی قبر هم تنها باشم .

شاید عقایدم برای سنم زیاد بود که اینجوری آشفته شدم .

وقتی که همه تو کوچه ها دنبال توپ فوتبال بودن و من شگفت زده به دختر همسایه نگاه می کردم که چرا دیگه باهام بازی نمی کنه ؟!!

شاید اون زودتر از من فهمیده بود که من دارم بزرگ می شم . اما من چرا اینقدر دیر فهمیدم ؟!!

مشخصه که حالم خوش نیست ، مگه نه ؟

امشب ، با یک لیوان آب ، مسته مست ، تلو تلو خوران و آشفته از یک سردرد طولانی . نشستم و نوار چشمک زده روی صفحه رو دنبال می کنم ، که ببینم امشب چه قصه ای برام تعریف می کنه .

اما این بار اصلا نمی فهمم چی می گه ؟

اون نگاهم می کنه و منم منتظرم که یک تکونی به خودش بده . اما دریغ از یک کلمه .

خیلی وقت بود که به روزهای طلایی خودم فکر نکرده بودم . دلم گرفته .

اونقدر که می خوام یک پرده سیاه روی صورتم بکشم و تا صبح به حال کودکی گریه کنم ، که زیادی می فهمید .

می تونم حدس بزن که قیافه ی شما هم دیدنی شده ،

پرنده کوچولوی قصه ی ما ، بازم هوس پرواز کرده ، اما مثل همیشه ، قبل پرواز دست و پاشو گم کرده .

خسته ام ، خدایا ، خسته ام .

حرف زیاد دارم ، خودت می دونی ، پس دیگه گفتن نداره .

/ 30 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خواهر همیشه دلتنگت

سلام نازنین. نمی دونم چرا این قدر ابری شدی. خیلی وقته ندیدمت. اما یه قصه ای هست که شاید اون رو یه روز برات بگم. اون موقع به کوچک بودن غمت می خندی...

دختر روی تاب

آرزوي خورشيد کافي براي تو مي‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است. آرزوي باران کافي براي تو مي‌کنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد . آرزوي شادي کافي براي تو مي‌کنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد . آرزوي رنج کافي براي تو مي‌کنم که کوچکترين خوشي‌ها به بزرگترينها تبديل شوند . آرزوي بدست آوردن کافي براي تو مي‌کنم که با هرچه مي‌خواهي راضي باشي . آرزوي از دست دادن کافي براي تو مي‌کنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي . آرزوي سلام‌هاي کافي براي تو مي‌کنم که بتواني خداحافظي آخرين راحتري داشته باشي[بغل]

دریا

چیه سرت شلوغ شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت]

دریا

[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]

دریا

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

دریا

مارو هم تحویل بگیر

دریا

سلاااااااااااااااااااااااااااااام چرا دیگه خبر ما رو نمی گیری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[سوال][سوال] دلم برات تنگ شده منتظرتم[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

مهرنوش

سلام. امیدوارم خوب و خوش باشی.چرا ننوشتی ! منتظر پروز دوباره ی تو توی نوشته هات هستم. راستی ریتم و حس و شور همه توی نوشته هات هست.میتونی و خودت خبر نداری [چشمک] [لبخند]