داستان الکی 3( ساعت سکوت... )

قسمت سوم :‌

فرهاد که کمی جا خورده بود چند لحظه به صورت ساده ی دختر خیره شد . بعد سرش رو پایین انداخت و گفت :‌ خوب ،‌راستش نگهداری بچه کار ساده ای نیست .

- این یعنی بهونه ؟

- نه ،‌ این یه واقعیته ...

- یه واقعیت ،‌ که از بچه فرار کنید ؟

- تقصیر مریم نیست ... می دونی ...

فرهاد می خواست ادامه دهد ،‌اما وقتی چشمهای مشتاق دختر را دید ،‌ منصرف شد . کمی به اطراف نگاه کرد و گفت :‌ بهتره زودتر اتاقتون رو آماده کنم .

- باشه ، اگه دوست نداری نگو .

فرهاد به طبقه بالا رفت . اتاق خودش. اتاقش بهم ریخته تر از آن بود که بتواند به مهمان اختصاص دهد . بنابراین خیلی سریع لباسهای رو تخت را جمع و جور کرد . پتو و بالش ها را سر جایش گذاشت.اما ناگهان چشمش به عکس مریم ،‌ کنار میز افتاد .

آرام عکس را برداشت و چند لحظه به آن خیره شد . همان لبخند ساده که همیشه به صورت مریم بود .

عکس را سر جایش گذاشت و با دقت کمی روی میز جا به جا کرد و تازه وقتی برگشت تا از اتاق خارج شود ،‌متوجه حضور دختر شد .

دختر به چهار چوب در تکیه داده بود و دست به سینه حرکات فرهاد را نگاه می کرد .

- چیزی شده فرهاد ؟

- نه ... ،‌ چی مثلا ؟!

- دوست داری یکم حرف بزنی ؟

پسر لبخند تلخی زد و خیلی سریع گفت : نه ...

دختر وارد اتاق شد و آرام مشغول وارسی اتاق شد .

- همیشه فکر می کردم آدم بی انضباطی باشی . اما نه دیگه اینقدر !

از کنار میز که گذشت . دستی روی عکس مریم کشید و گفت :‌ همیشه یکی باید مواظبتون باشه .

فرهاد خیلی سریع جواب داد :  این نظر شما خانومهاست که حضورتون رو توجیح کنید !!

دختر خیلی جدی برگشت و نگاه غضب آلودی به فرهاد کرد و گفت : جداً اینطوری فکر می کنی ؟

فرهاد کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت :‌ خوب ،‌ همیشه یه استثنایی وجود داره !!

- با مزه هم که شدی !

- بودم ..

- آقای بامزه ...،‌ من و پسرم می خوایم استراحت کنیم و یکم از مزه ریختن های جنابعالی در امان باشیم ،‌میشه زودتر اتاقمون رو نشون بدی ؟

- بله ... بله ... البته ،... همین اتاق بغلی .

- پس خودت پایین می خوابی دیگه ؟!!

چشمای فرهاد از تعجب گرد شد . کمی خیره نگاه کرد و گفت : یعنی چی ؟!

- یعنی همین ... ،‌ پایین کاناپه راحتی داری ،...‌ می تونی یکی دوشب خوش بگذرونی .

- نیازی به این همه خشونت نیست . تو دختر فوق العاده منطقی هستی ،‌ میشه با صحبت حلش کرد ...

دختر دستی به کمر زد و گفت : میشه به جای چرب زبونی اتاق رو نشون بدی ؟!

بعد از جابه جایی و انتقال وسایل به اتاق خواب ، مادر و فرزند ساعتی در اتاق تنها بودند .

فرهاد پایین رفته بود و آشپزخانه را را کمی سر و سامان داد . کمی هم ازچهره ی سرد کلبه غبار زدایی کرد .

خورشید پشت عظمت کوها پنهان می شد و آبی آسمان به معجونی از سرمه ای و زرد و نارنجی بدل شده بود . شاید غم انگیز ترین لحظه ی کوهستان ،‌همین غروب سرد زمستانی بود .

فرهاد لباس گرمی پوشیده بود و روی صندلی راحتی روی ایوان کلبه ،‌در سکوت میان امواج متلاطم  افکارش فرو رفت .

بغضی کهنه ، گلویش را می فشرد . بغضی که با آمدن فریبا ،‌ نه تنها کم نشده بود ،‌ بلکه فصل جدید را باز کرده بود .

غرق در افکار خود بود که ناگهان فریبا با فنجانه چایی از کلبه بیرون آمد . به محض بیرون آمدن سوز سردی وزیدن گرفت .

- هو هو هو ،‌ چقدر سرده ،‌ ... چرا تو سرما نشستی ؟!! ... فکر کنم حسابی خل شدی !!

فرهاد لبخند تلخی زد و گفت : آره ،‌ ... تنها امتیاز تنهایی همینه ...

- با این حساب تنهایی هیچ امتیازی نداره ...،‌پس چرا تنهایی ؟! اصلا چند وقته اینجایی ؟

- حدود شش ماه .

- بیا خل پسر ،‌ بیا این چایی رو بخور گرم بشی . من حوصله جنازه کشیدن ندارم .

این را گفت و داخل کلبه رفت .

فرهاد فنجان چای در دست به خود گفت :‌مثلا مهمون دارم !!

بعد بلند شد ، نفس عمیقی کشید و گفت :‌ می بینی دنیا چقدر کوچیکه !!

بعد آرام به داخل کلبه رفت ...

فریبا رفت و کنار آتش ایستاد و گفت :‌ مثلا مهمون داری

- ببخشید . .. تو که اخلاق منو خوب می شناسی ... می دونی چه اخلاقه سگی دارم ..

- بلا نسبت ایشون ...

فرهاد با لحن شیطنت آمیزی گفت :‌ نمی دونم چرا صحبت سگ شد ،‌ یاد فربد افتادم  ...!! کجاست ؟ میاد دیگه نه ؟

فریبا نیم نگاهی به فرهاد انداخت ،‌اما چیزی نگفت ...

- فریبا ...؟!

دختر رو به آتش ایستاده بود .اما حرفی نمی زد .

 فرهاد آرام به طرفش رفت و گفت : می دونه شما اینجا... پیش من هستین ؟!

 

ادامه دارد ....

/ 2 نظر / 7 بازدید
پرنده کوچولو

سلام حالتون خوبه؟؟؟ وب لاگ قشنگی دارین... ممنونم از این که دعوتم کردین... اسم خیلی قشنگی هم داره وبتون... موفق باشید بای