نفرین عشق 15

قسمت 15

جلوی در ایستاد و دستی به کمرش زد . مستأصل بود . با دیدن فریبا کمی دلگرم شده بود . اما با رفتنش بازهم شک و تردید همه وجودش را در بر گرفت . احساس سردی می کرد .

برگشت و داخل خانه رفت . عجب سکوت دهشتناکی  . صدای نفسش در همه ی کلبه می پیچید .

ناگهان صدای تلفنش بلند شد . از جا پرید و با عجله خودش را به طبقه بالا رساند . روی گوشی یک پیامک بود .

"زیر بالشت رو نگاه کن .... فریبا "

سریع به طرف بالشش رفت . زیر بالش ، یک کاغذ ...

برداشت و خواند :

"می خواستم مطمئن بشم وقتی می خونیش که من رفتم .

حتما از خودت می پرسی این دیگه از کجا پیداش شد !

اما بزار خیالتو راحت کنم . شاید هیچ وقت جواب این سوال رو پیدا نکنی .

بزار به حساب یک حس مشترک زنانه .

وقتی تصمیم گرفتم بیام ، تردید داشتم .

هیچ نمی دونستم چه برخوردی با من و امیر داری .

اومدم و مطمئن شدم که هنوز همون آدم قبلی هستی ...

با تفاوت های اندک ،

چاق تر شدی و یکم خنگ تر !! J

اینم بدون ، فقط اومده بودم باهات حرف بزنم . کمکت کنم . اما نتونستم .

حالا هم باید برم  .

می رم.... چون نمی تونستم بمونم .

اگه می موندم ، کار ازین هم خراب تر می شد .

باور کن که می شد .

برو فرهاد ... به خاطر خودت برو... به خاطر مریم ، اگه واقعاً دوسش داری ...

.

.

 وقتی هم که می ری ، گدا بازی در نیار .

یک شاخه گل هیچ کس رو ورشکست نمی کنه  !! 

دوست همیشگی تو ...

                                      فریبا "

 

به طرف پنجره رفت . چند بار متن نامه را خواند . اما سوال ها بیشتر شد . در کشوی کنار تخت را باز کرد .

قاب عکسی را بیرون آورد .

دختر روی تاب ، هنوز هم می خندید . آتشی درون وجود ش زبانه کشید . اما عصبی بود . به سرعت و قبل ازین که تصمیمش تغییر کند به سمت ماشین رفت .

استارت زد . بر خلاف همیشه . روشن نشد !

دوباره و دوباره ...

عصبی بود . وقتی عصبی می شد ، یا عجله داشت .همه چیز بهم می ریخت . عینکش زیر پا می ماند . گوشی همراهش روشن نمی شد . جوراب تمیز پیدا نمی کرد . لباسش اتو نداشت ، دکمه ی شلوارش کنده می شد و ...

آخ .... نامه ...

جلوی در رفت ...

کلید ...

به طرف ماشین رفت ...

نفس عمیقی کشید و گفت : عصبانی نشو . جنگ که نمی ری . فقط می خوای باهاش حرف بزنی .

آرام کلید را برداشت ، چند قدم آهسته ... جلوی در که رسید .. پیامک فریبا ...

" اومدی ؟"

رفت بالا ... نامه را از جلوی میز برداشت . پایین رفت . استارت زد ،

روشن شد ...

حرکت کرد .

جاده لغزنده و هوا بد جوری سرد بود .

چند بار از  جاده منحرف شد و اما با استرس زیاد ماشین را کنترل کرد . به جاده ی اصلی رسید .

اه ... اه ... اه

فلاکس یادم رفت !!!

چند ساعتی در راه بود . ضبط ماشین را روشن کرد و با دیدن اولین پلیس راه ، تازه کمربند ایمنی را بست.

کمی خسته بود .

در راه مدام افکار مثبت و منفی در سرش می چرخید . حرفای قدیمی ... گفتگوی های بی نتیجه .

مدام با خودش حرف می زد .

در هوای سرد ، خیس عرق بود .

چند ساعت بعد . به ورودیه تهران رسید . انقدر با خودش کلنجار رفته بود ، سر درد گرفته بود .

می خواست مستقیم به خانه ی مریم برود . اما ...

منصرف شد . به سمت خانه ی خودش پیچید .

یک دفعه چشمم به چراغ  بنزین افتاد .

ازین که نمی شد فرار کرد . هرچقدر فکر کرد پمپ بنزینی جز در نزدیکیه خانه ی مریم در ذهنش نبود ...

کنار اتوبان ترمز کرد . در آینه به خودش نگاه کرد و گفت : خودتو دور نزن ... غیر از اونجا صدتا پمپ دیگه هم هست .

ای خدا ... لعنت به من...

سرش را روی فرمان گذاشت . چند لحظه بعد صدایی تلفن بلند شد .

- الو سلام

فریبا بود

- سلام خانوم ، چطوری ؟

- اومدی ؟

- آره

- پیش مریم رفتی ؟

- هنوز نه

- حتما برو ، کاری نداری ؟

- نه ، خدافظی

- کم نیار ، برو ، خداحافظ

تلفن را قطع کرد . کمی فکر کرد .

به نامه ، یک بار دیگر نامه را برداشت و از اول خواند .

خیلی وقت بود که نامه بازی نکرده بود . تقریبا از وقتی با مریم ازدواج کرده بود . هنوز سر شب بود . احتمالا مریم تازه از شرکت برگشته بود و استراحت می کرد .

شماره را گرفت . منتظر شد .

چند زنگ و ...

خبری نشد .

دوباره

چند بوق ممتد ...

باز هم خبری نبود .

تلفن را قطع کرد . با خود فکر کرد ، حتما دستش بنده .خوب ، فردا تماس می گیرم .

اما زمانی که می خواست حرکت کند دوباره تلفن زنگ زد .

مریم بود . استرسی عمیق،  تمام وجودش را فراگرفت . یک بوق ...

به خود گفت : محکم باش مرد   

دو بوق ...

خیلی خوب الان جواب می دم

سه بوق ...

- الو

نفس عمیقی کشید .

- سلام عزیزم

- سلام ، خوبی ؟

- مرسی ، تو خوبی ؟

- آره ، کجایی ؟

- تهران

- ا ... کی اومدی ؟

- تازه رسیدم ، هنوز خونه نرفتم

- خوبه ، پس بالاخره اومدی

- گفتی بیام منم ، اومدم

- کاره خوبی کردی ، تو این سرما ، اونجا تنها موندی  که چی ؟

 حوصلت سر نمی رفت ؟

- چرا ... ، نه ... ، خوب می گذشت دیگه ...  ، حالا که اومدم

- کی می ری سر کارت ؟

- فلن حوصلشو ندارم ، می رم حالا

- برو ، خودتو لوس نکن ، درد سر میشه

- کار دارم ، کار واجب

- چه کاری ؟ طوری شده ؟

فرهاد نفس عمیقی کشید و محکم گفت : می خوام ببینمت

مریم کمی جا خورد

- الان ؟

- خوب آره ، بیام ؟

- نه ، نه ... ابدا ، کجا بیای ؟

- بیام خونه دیگه

- نه ، برای چی  ؟ کاری داری پشت تلفن بگو

- یعنی چی ؟! می خوام ببینمت

- فرهاد جان ، الان نمی شه ، مامان حالش خوب نیست

- چیزی  شده ؟

- چیزی نیست ، یکم حالش خوب نبود ، رفتیم دکتر ، دارو خورده خوابیده .

- خوب بهتر ، می شینیم آروم صحبت می کنیم . مامان هم متوجه نمیشه .

- من و تو آروم صحبت کنیم....؟!!

فرهاد جان ، وقتش نیست . باشه بعدا

-کی ؟ فردا خوبه ؟ می یام دنبالت ، جلو شرکت

- اگه کار داری همین الان بگو

- چرا می پیچونی ، می خوام ببینمت ، مگه خودت نگفتی اومدم تهران خبرت کنم ؟

- ببین الان وقت مناسبی نیست ، می خواستم اونجا نمونی ، همین ...

- خانومم ، من باید شما رو ببینم . فردا می یام دم در شرکت

- فردا برای مامان وقت دکتر گرفتم

- خوب می یام می بریمش دکتر

مریم با لحن محکم تری گفت : نمی خوام تو این حال شما رو ببینه ، حتما باید بگم ؟

- خوب ساعت چند وقت دکتر داری ؟ بعدش خوبه ؟

- بعدش هم می یاییم خونه،  باید پیش مامان باشم .

- مریم ، تو منو دست انداختی ؟

- نه برای چی ؟

- اصلا مامان حالش بده ؟!

- منظورت چیه ؟یعنی دروغ می گم ؟

- نه ، اما فکر کنم داری قضیه رو بزرگ می کنی

- آقای فرهاد ، متخصص بد موقع زنگ زدن ، نمی خوام مامان تو رو ببینه ، چون حالش خوب نیست .

- من هر وقت زنگ می زنم بد موقعست ، چه روز ، چه شب ، چه نصفه شب

- بله ، برای اینکه مراعات سرت نمیشه . وقت شناس نیستی

- باشه ، بنابراین  من الان میام اونجا

- به خدا فرهاد ، اگه بیای ...

- پس فردا خودت زنگ بزن یه قرار بزار .

- باشه ، تا فردا ، که یکم آروم تر شدی .

- من آرومم

- بله می شناسمت ، الان کجا میری ؟

- می رم خونه

- تنهایی ؟

- بله ... ؛ نه ... ، مریم سوالایی می کنی ها ...

- باشه ، خدافظ

مریم می خواست گوشی را قطع کند که فرهاد گفت : مریم ...

- بله ؟

- به مامان... ، هیچی ... ، مواظب خودت باش 

بعد گوشی را قطع کرد

محکم رو فرمان زد و گفت : یک کلمه بلد نیستی حرف بزنی

.....

ادامه دارد ....

/ 3 نظر / 8 بازدید
msh

ناگهان پرده بر انداخته اي يعني چه مست از خانه برون تاخته اي يعني چه؟![تعجب]

sara

its so exciting