عشق امروزی (به قلم خودم از مجموعه داستانک ها!!! )

شاپور الو ... الو ...الو الناز ، عزیزم سلام .

الناز سلام و درد ... ، چیکار داری ؟

شاپور تو داری اشتباه می کنی . چیزی بین من و اون نیست . ببین ... الو ... گوش میدی.

الناز بـــــله ، خودم دیدم . کم مونده بود بغلش کنی .

شاپور بابا سوء تفاهم شده ، فقط داشتیم رفع اشکال می کردیم .

الناز برو خودتو سیاه کن . بعد این همه مدت دیگه شناختمت . من کار دارم ، داشتم با تلفن صحبت می کردم .

شاپور کیه که داری منو به خاطرش می پیچونی ؟!

الناز اولا که به تو چه... ثانیا دختر خالم میتراس . نمی خوام شک کنه .

شاپور باشه عزیزم . من بعدا زنگ می زنم . خداحافظ..

بیپ... بیپ... بیپ

الناز الو ...احسان جون ببخشید ... داشتی چی می گفتی  ؟

احسان کی بود ؟

الناز هیچی بابا ، دختر خالم میترا بود . داشت سیریش می شد  پیچوندمش .

احسان خوب کاری کردی ، آره می گفتم... دختره ی پر رو فکر می کرد من میرم جلو بهش شماره میدم !!     نمی دونست من از اوناش نیستم . منم جلو بچه ها کلی ضایش کردم... آخ ...این دیگه کیه ...اوف ... ، ببخشید من پشت خطی دارم، 5 دقیقه دیگه بهت زنگ میزنم ، باشه خانومی . فلن بای! .

بیپ... بیپ... بیپ !!!

/ 3 نظر / 8 بازدید
شگفت انسان

سلام وبلاگ خوبی داری خوب هم مينويسی يه سر به من بزن آپ کردی خبرم کننننن

منوچی

سلام آقای عزيز شما آقايی ما را شرمنده می کنی من به خدا همش بهت سر می زدم شما کم لطفی ببین عزیز من اینجور آدمها نه ارزش فکر کردن را دارند و نه ارزش ادامه دادن بهتر است عوض این همه خود خوری به دنبال نیمه خودت باشی فهمیدن این جور رابطه ها در دوستی زیاد مشکل نیست امیدوارم دیگر این دغدغه ها را نداشته باشی موفق باشی خداحافظ

گندم

سلام غرور هدیه ی شیطان است و عشق هدیه ی خداوند..... ما هدیه ی شیطان را به هم می دهیم ولی هدیه ی خداوند را از یکدیگر پنهان میکنیم