نفرین عشق ( ساعت سکوت 12 )


فرهاد فنجان قهوه را جلوی خود کشید وگفت : تو همیشه اینقدر سریع می ری سر اصل مطلب ؟!

- راستش نه ....، اما کنجکاو شدم

- اگه منظورت اینه که داری از حسودی غش می کنی ... ،‌ درکت می کنم .

- واقعا که عصاب خورد کنی

فرهاد یک قاشق شکر در فنجانش ریخت و گفت : گاهی مردم دوست دارن ذات چیزی رو عوض کنن ،‌تا به مزاج خودشون خوش بیاد .

- این جواب من بود ؟!

- اگه بخوام مختصر بگم .... ،‌ آره

فریبا دستش را زیر چانه اش گذاشت و گفت : ادامه بده .... چون من چیزی نفهمیدم

- راستش دلم می خواد ،‌ اما نمی تونم .

- چرا ؟!!

- فریبا ، خودت خوب می دونی که من از دیدنت چقدر خوشحال شدم .

فریبا با تعجب پرسید : منظورت چیه ؟ چی می خوای بگی ؟

- ببین ،‌ اومدنت به اندازه ی کافی برای من عجیب هست ،‌ اما وقعا نمی تونم دلیل این کنجکاوی های تو رو درک کنم .

اگه تا حالا هم سوالی ازت نپرسیدم ،‌ به خاطر اینکه منتظرم خودت بهم بگی ،‌اما ...

ببین.... ،‌ من .... ،‌

بعد سرش را جلوتر آورد و آرام گفت :‌ ‌تو چی رو از من پنهان می کنی ؟

فریبا ترش کرد ،

چند لحظه سکوت کرد ،‌ برای اولین بار ،‌ مستقیم به چشمهای فرهاد نگاه کرد .

بعد از جا بلند شد ، پیش امیر رفت ،‌ دستی به سرش کشید ،‌ گونه اش را بوسید و او را در آغوش گرفت .

فرهاد کاملا گیج شده بود .

- ناراحتت کردم ؟!!

فریبا حرفی نزد

- ببین من نمی خواستم ... ،‌ ببخشید ....

فریبا بلند شد ، ‌دست امیر را گرفت و هر دو بالا رفتند .

فرهاد ،‌ آخرین جرعه ی قهوه را سرکشید و قهوه جوش را خاموش کرد.

در کابینت کنارش را باز کرد ،‌ یک قرص آرامش بخش برداشت .

بعد با خود گفت :‌ فکر کنم باز زیادی حرف زدم .

بعد به طرف اتاق خواب خودش رفت .‌

نزدیک در اتاق که شد ،‌ صدای گریه ی فریبا ،‌ به گوشش رسید .

دیگر کاملا برایش مسجل شده بود ، که اتفاقی برای آنها افتاده .

داخل اتاق خودش رفت و شروع کرد دور اتاق چرخیدن . معمولا وقتی عصبی بود ،‌ اینکار را می کرد .

چند دقیقه ای چرخید و بعد جلوی آینه ی ایستاد و گفت : هنوز یاد نگرفتی با یه خانوم چطوری حرف بزنی ؟

آخه چند بار ؟!!

همیشه گند می زنی .

یکم ریلکس بودن اینقدر سخته ؟

میمیری اگه یکم فکر کنی ، بعد حرف بزنی ؟

ناگهان با صدی خنده ای به خود آمد . فریبا کنار در ایستاده بود و می خندید .

- دیوونه ، چی می گی با خودت ؟

- هیچی ،‌ دارم تئاتر تمرین می کنم .

- آره جون خودت ،‌

- خیلی خوب ،‌ از حرفم عذر می خوام

فریبا سرش را پایین انداخت و گفت : ‌نه حق با توِ ،‌ باید زودتر بهت می گفتم ،‌

بعد جلوتر آمد و از کنار فرهاد رد شد و رفت جلوی پنجره پشت به فرهاد ایستاد و گفت :

راستش ...،‌ چه جوری بگم .... من.....من و فربد از هم جدا شدیم .

فرهاد سر جایش میخکوب شد .

بدنش یخ کرد .

برای لحظه ای اتاق دور سرش چرخید .

سر انگشتانش بی حس شده بود .

بی اختیار روی تخت نشست.

بعد از دقیقه ای سکوت گفت : چی داری می گی ؟

ببخشید ،‌اما گفتنش ، ... خوب ... چه جوری می گفتم ؟

- باورم نمیشه ... این یه کابوسه ، مگه نه ؟!!

من چقدر احمقم ...

فریبا برگشت و گفت : برای چی ؟!

می دونی بعد از اون جریان ،‌ چند بار فربد می خواست از شر من راحت بشه ؟

‌دوستانه ،‌ با تهدید ،‌ با زور ...

اصلا خودت ...، ‌چند بار ازم خواستی که جلوی فربد با تو حرف نزنم ،‌

چون ،‌ همیشه به چشم یه مزاحم بهم نگاه می کرد .

همه ی عالم می دونستن من و تو یه زمانی عاشق و معشوق بودیم .

غیر خودمون که همی چی رو حاشا می کردیم !!

حالا تو اومدی اینجا و من  

خدای من ،‌ من چقدر احمقم ...!!!

فریبا پشت به فرهاد روی تخت نشست و از پنجره به بیرون خیره شد .

فرهاد دردی در سرش احساس کرد ،‌ دو دستش را روی سرش گذاشت .

قطره اشکی آرام از چشم فریبا پایین افتاد .

- نباید بهت می گفت مگه نه ؟


ادامه دارد ...

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دریا

اینم نقد: اول بگم مشخصه اصلا ادبیاتت خوب نیست اگه یه نگاه اجمالی به متن هات بندازی میبینی برخی از فعلهارو اشتباه نوشتی البته اگه از غلط املایی بگذریم ! اما در مورد شروع داستانت :خیلی خوب شروع شده یه چیزی شبیه شروع داستان (آشر) از ری بردبری که با توجه به نوع داستانت که قراره یه داستان احساسی و رمانتیک باشه خوبه اما در مورد شخصیتهات زیاد بهشون بها ندادی یا شایدم بشه گفت خواستی خود خواننده اونا رو توصیف کنه(درمورد فرهاد نکته عمیقی نگفتی که بعدها بشه رفتارهاشو با اون ملاکها سنجید و داوری کرد همینطور درمورد مریم جز اون توصیفاتی که فرهاد در موردش میده اونم تو قسمت های اخیر که اون هم کافی نیست چیزی ازش نمیدونیم اگه اونجوریه که فرهاد میگه یه همچین ادم منطقی نمیتونه با یه دلیل مسخره گذاشته باشه و رفته باشه درضمن شخصیتهای داستانت دارای دوگانگی هستن مثلا اگه مریم قهر کرده حتی اگه خواب خوبی هم ندیده و دلواپس شده و درحالی که مدتهاست با فرهاد تماس نداشته نمیشه یهو زنگ بزنه و اونقدر صمیمی حرف بزنه همینطور فرهاد که قبلا در موردش نوشتم رفتار اون موقع صحبت کردن با مریم به خواننده این حس و میده که یا اون مشکل روانی داره یا

دریا

یا داره تظاهر میکنه ا چرا اون قبلیه دوبار شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[تعجب][تعجب][تعجب][تعجب][تعجب]

دریا

راستی همه این حرفا کنار اینم یه کنار که طوری می نویسی که حداقل من دنبال داستانو بگیرم راستی من زیاد سرم تو داستان نیست فقط یه شاعرم تازه اونم اگه باشم! پس می تونی حرفامو جدی نگیری[چشمک][زبان] دیگه همین من برم اما خدایی مرامو حال میکنی؟؟؟؟؟؟؟[عینک][عینک][عینک][عینک][عینک][عینک][عینک][عینک][عینک][عینک][عینک][عینک][عینک][عینک][عینک][عینک][عینک][عینک][عینک][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][نیشخند]

دریا

چی شد ناراحت که نشدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[سوال]

زهرا

نه اتفاقا - ادبیاتش خوبه! فقط یه کم به صرف زمان بیشتر نیاز داره. . . . . اشکالات رفع شدنی اند.

ساقی

سلام. خیلی وقت بود نیومده بودم. داستان رو یادم رفته. مخیونم و مینویسم برات. امیدوارم دیگه کمتر کم پیدا بشم [لبخند] [گل]

مهرنوش

اشتباه شد. قبلی مال من بود [تعجب] تقصیر این تیک پایینه [خجالت]

آوای سکوت

سلام..چطوری دوست من..؟دوباره برگشتم..بیا پیشم..

دریا

[قلب][قلب][قلب]تقصیر منه که دیگه نمیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟