ساعت سکوت 4

قسمت چهارم :

فریبا با صدای آرامی گفت : معلومه که می دونه ...،‌چی فکر کردی ؟

فرهاد کمی مکث کرد . به اندام ظریف فریبا نگاهی انداخت . انگار که تازه متوجه چیزی شده بود . برگشت و خود را روی کاناپه انداخت و گفت : خدا رو شکر ،‌ داشتم نگران می شدم .... راستی ،‌ امیر کجاست ؟

- خوابیده ...

- شام خورد ؟

- آره

- فریبا ...؟

دختر برگشت ،‌چشم هایش کمی قرمز بود . فرهاد به صورتش خیره شد .

با دست به کنار خودش اشاره کرد و گفت : بیا بشین اینجا ...

- سردمه . همین جا خوبه

فرهاد نفس عمیقی کشید و گفت : باشه ، ‌هر طور راحتی ...

- نمی خوای بپرسی ،‌ چرا اومدم ؟!

- من از دوستام نمی پرسم ،‌ چرا پیشم میان .

- صورت مسئله رو پاک می کنی ؟

- نه ، ‌وقتی از اتفاقی خوشحالم ،‌چرا دنبال علتش باشم ؟

- خوشحالی که من اینجام ؟

- نباشم ؟!

- نه ...،‌

فرهاد لبخندی زد و گفت : یعنی چی ؟

- چون الان مریم باید پیشت باشه ...

فرهاد یکه خورد . اخمهایش در هم رفت و گفت :‌ منظورت چیه ؟

- فریبا طبق معمول که در این مواقع به چشمهای فرهاد نگاه نمی کرد . سرش را پایین انداخت و گفت :‌ همین جوری . دیدم تنهایی گفتم باید زنت پیشت باشه .

- فکر می کنی من ازین وضعیت راضیم ؟

- نه ،... ‌اما تلاشی هم برای بهتر شدنش نمی کنی !

- صبر کن ببینم ... اینجا چه خبره ؟ ... معلوم هست چی می گی ؟

- من می دونم چی می گم ،‌تو نمی دونی چی کار می کنی .

چهره فرهاد برافروخته شد . با لحن جدی گفت : فریبا ...،‌اذیتم نکن . درست بگو ببینم منظورت چیه ...؟

فریبا برگشت ، اما باز به صورت فرهاد نگاه نمی کرد .

- تاکی می خوای به این وضعیت ادامه بدی ؟

- از کی تا حالا ،‌ اینقدر برای تو مهم شدم ؟

- همیشه مهم بودی ...

- فریبا منو دست انداختی ؟ ... چرا اومدی ؟ ... اومدی دیوانم کنی ؟

- نه اومدم کمکت کنم ...

- دعوت نامه داری ؟

فریبا نیشخندی زد و گفت : از کی تا حالا از دوستات دعوت نامه می خوای ؟!

- اگه می خوای حرفی بزنی رک و راست بزن ،‌ منو بازی نده

- من دارم رک می گم ، تو داری طفره می ری !!

- از چی ؟

- مریم

ناگهان فریاد فرهاد به آسمان رفت :‌من دارم طرفه می رم ؟ ... ، از چی ؟ کی باهات حرف زده ؟

- مریم ...

با شنیدن این اسم . اتاق دور سر فرهاد چرخید ...

- چی بهت گفته ؟

- اون چیزی نگفت ،‌ من چند بار باهات تماس گرفتم . جواب ندادی . شماره خونه رو پیدا کردم . تماس گرفتم . مریم گوشی رو جواب داد .

فرهاد با حرارت گفت : چی بهت گفت ؟

- چته ؟ چرا اینقدر عصبی شدی ؟ چرا سر من داد می کشی ؟

فرهاد چرخی دور خودش زد . دستش را روی صورتش گذاشت و آرام گفت :‌عذر می خوام ... یکم عصبانی شدم .

- یکم ؟!!

- خیلی خوب ،...ببخشید ... عذر می خوام ،‌خوبه ؟.. حالا ادامه بده .

- سراغ تو رو گرفتم ،‌درست جوابمو نداد . ناراحت بود .

- فریبا خانوم... امکان نداره مریم به تو چیزی گفته باشه ، ... چرا می پیچونی ؟

غمی در صورت فریبا نمایان شد . انگار که انتظار این عصبانیت فرهاد را نداشت .کمی مکث کرد و بعد با صدای آرامی گفت : من خسته ام می رم بخوابم . فردا با هم حرف می زنیم .

 

ادامه دار...

/ 0 نظر / 6 بازدید