صدای پای بارون ...

دلم می خواست چشمام رو ببندم  و اون لحظه رو یک بار دیگه ، با همه جزئیاتش به خاطر بیارم .

لحظه ای که قلبم با ترانه ی جدیدی می نواخت و تو سینه مثل بچه ها بالا و پایین می پرید .

 انگار همنوازی می کرد با قطره های بارونی که بی پروا ، از اوج آسمان به زمین سرد و خاکی انسان ها هجوم می اووردن تا اطاعت کنند امر پرودگارشون رو .

گویی که باور داشتن در این سقوط و نابودی فلسفه ای هست .

وقتی که بی هیچ دغدغه ای ، بدن نحیفشون رو به آسفالت کثیف خیابون می کوبیدن تا با هم صداییشون ، موسیقی ای بنوازن ٬ از ذات کبیر هستی .

صدای که بی شک ، تمام زجرها رو تو خودش خفه و نابود می کنه .

موسیقی بی کلامی که تمام دردهاتو یه لحظه فریاد می کنه .

زیباترین کلام طبیعت .

آرام بخش ترین هدیه خداوندی .

وای که چه لحظه ای بود .

انگار که شوق از آسمون می بارید و قلب ها رو لبریز از حس پریدن می کرد .

ظرف چند دقیقه ، قطره قطره ، سیلی شد و تمام خیابون رو در بر گرفت و شست و برد .

چه طراوتی ، چه شکوهی ، وای چه عظمتی .

وقتی صدای اذان صبح به این معجزه اضافه شد ، معجونی شد از ذات پاک و بخشش و قدرت خداوندی .

انگار که هیچ کس نبود جز من و الله و یه دریا حرف ناگفته .

وقتی قطره اشکی روی صورتم با قطره های بارون در هم آمیخت ، انگار که اینها همه قطره های اشک من بود ٬ که از اوج آسمون می بارید .

خدایا ، چقدر دلم برای اون لحظه تنگه .

چی بود که تو لحظه به من هدیه کردی؟ شاید عشق و شاید هم امید ؟!!

و شاید اونها رو در هم آمیختی و معجون غول آسای زندگی رو ساختی و در کام تشنه ی مردم بیدار خیابون ریختی .

عشق رو جلا و صیقل دادی و هدیه کردی به قلبهایی که دستهاشون رو بی هیچ ادعایی ، رو آسمونت دراز کرده بودن و از درگاه رحمتت٬‌ طلب بخشش می کردن .

وای ...، وای که چه قدر زیبا بود .

وقتی که چهار ستون بدنم از شوق می لرزید .

وقتی که چشمای پاک ٬‌ می تونستن پرواز فرشتهاتو بر فراز این شهر سوت و کور ببینن .

خدایا ٬ اون بالایی غوغایی بر پا بود !!

وقتی که موجودات عالم به وجد اومده بودن و فریاد بی صدای قلب منو می شنیدن .

اما ، خدایا ،

خیلی وقته که دیگه اون حس رو نداشتم .

خیلی وقته که دیگه آرامش اون لحظه رو نداشتم .

انگار که فریاد بارون توی کوچه های شهرمون گم شده .

انگار معجون عشق و ایثار،  جای خودشو به جام شوکران فحشا داده .

گویی که چتری رو سرمون گرفتیم و می ترسیم از چکیدن یه قطره بارون رو لباسای شیک و گرون قیمتمون ،

شایدم می ترسیم که آرایشمون خراب بشه !

خنده دار نیست !

دلم تنگه خدایا ، خیلی دلم تنگه ...

/ 18 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نرگس

ای بها ر، ای بها ر افسون گر من سراپا خیال او شده ام در جنون تو رفته ام از خویش شعر و فریاد و ارزو شده ام می خزم همچو مار تبداری بر علفهای خیس تازه ی سرد اه با این خروش و این طغیان دل گمراه من چه خواهد کرد....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دانی از زندگانی چه می خواهم؟؟؟ من تو باشم،تو،پای تا سر تو زندگی گر هزار باره،بود بار دیگر تو،بار دیگر تو.....

نرگس

من تمومه قصه هام قصه ی توست.. اگه غمگینه اون از غصه ی توس

گندم

سلام زیبایی عشق به تحمل نه به فرو ریختن و خرد شدن... برای عشقت بجنگ اما اونو گدایی نکن آخه آدما چیزای باارزشو به گدا نمی دن.... موفق باشی بای

مریم

سلام خیلی قشنگ بود مثل همیشه به دلم نشست.

نظر کرده

سلام خيلی خيلی عالی بود. ما هم آپيم. نميای سری بزني. منتظرت هستم.

ُفروزان (منوچی)

سلام سلام دوست عزيز و بلا ببين من خيلی از نوشتت خوشم اومد من اونقدرها هم که شما می گيد کم لطف نيستم فقط سرم خيلی شلوغه خودت که می دونی دادگاه و اثاث کشی و خلاصه بارونی که تو ديدی با اونی که من ديدم از زمين تا آسمون فرق داشت موفق باشيد