نفرین عشق 17

فرهاد به آشپزخانه رفت . یخچال پر بود از میوه و مواد غذایی فاسد و تاریخ گذشته . تنها چیز قابل خوردن گوشت و مرغ یخ زده ی داخل فریز بود .

وقتی ناراحت بود ، معده دردش تشدید می شد و باید حتما چیزی می خورد .

از خانه بیرون زد . از نزدیک ترین فروشگاه ، مقداری خوراکی و تخم مرغ و تنقلات خرید و به سمت خانه حرکت کرد .

ناگهان تلفنش به صدا در آمد . با عجله گوشی را بیرون آورد . تلفن شرکت بود . ظاهرا فرار فایده ای نداشت .

- الو جانم

- به به ، سلام ، آقای مهندس  ...

فرناز ، یکی از همکاران شرکت بود .

- سلام ، تویی ، فکر کردم مهندس افضلیه

- هه هه ، مهندس افضلی ...!!، بنده ی خدا ، مهندس به خونت تشنست . فقط گفته هر وقت شد ، بیای شرکت . دو شبه تا نه و ده شرکت می مونه

هیچ معلوم هست کجایی ؟

- تهران نبودم ، تازه برگشتم

- بله ، مبارکه ، خبر جدید ؟

- سر به سرم نزار ، حوصله ندارم

- حالا دیگه ما هم غریبه شدیم ؟

- تو رو خدا تو دیگه شروع نکن

- هووو ... کسه دیگه عصابتو خورد کرده ، چرا سر من داد می زنی ؟

- کارتو بگو

- جدیدا خیلی اخلاقت بد شده ، اصلا به من چه ، هر چی سرت بیاد حقته

فرهاد ایستاد و با لحن بسیار تندی گفت : ببین ، منو سگ نکن ، کار داری بگو ، نداری خداحافظی کن

- نخیر ، من با تو چی کار دارم ؟ مهندس گفت هر جور شده پیدات کنم بگم امروز بیای شرکت . شدیدا بهت توصیه می کنم بیای

- جدا توصیه می کنی ؟ یعنی دلت برام می سوزه ؟ باشه ، تو بگو پیداش نکردم . اگه تونستم فردا یه سر می زنم

- من نمی تونم به خاطر تو دروغ بگم

فرهاد فریاد زد : خوب نگو به درک

و گوشی را قطع کرد .

و با ناراحتی شروع به حرکت کرد .

دقیقه ای بعد دوباره صدای تلفن بلند شد .

- بله ؟

- دفعه ی آخرت باشه تلفن منو قطع می کنی ، به اندازه کافی درد سر درست کردی ، امروز میای شرکت ، چون من به مهندس می گم

- از کی تا حالا تو برای من تصمیم می گیری ؟

- از وقتی که ... ، من نمی دونم .

همه از دستت عصبانین ، با طرفداری کردن از تو ، منم خراب شدم ، پس بیا یه جوری درستش کن .

- باشه ، خدافظ

و باز تلفن را قطع کرد .

فرهاد چند قدمی با خانه فاصله داشت ، اما درد امانش را بریده بود . چند لحظه ای به دیوار تکیه داد و نشست .

بعد چند دقیقه . بلند شد و به طرف خانه رفت . غذای سریع و بد مزه ای درست کرد و با عجله خورد . لباسش را مرتب کرد و به سمت شرکت حرکت کرد .

خوب می دانست که چه برخوردی پشت درهای شرکت در انتظار اوست .

به شرکت رسید . ماشین را در پارکینگ طبقه 2 گذاشت و جلوی آسانسور رفت . طبق معمول خراب بود .

به شدت عصبی شده بود . برای همین در پارکینگ شروع به قدم زدن کرد .

یکم آرام شد . از پله ها که بالا می رفت ،از طبقه دو صدای فریاد مهندس غریبی شنیده می شد .

طبقه 3 . مثل همیشه در باز بود .

وقتی در چهار چوب در ایستاد ، اولین کسی که او را دید ، خانوم همتیان ، منشی شرکت بود .

- سلام آقای اسدی  

با شنیدن این اسم تمام پرسنل به سمت در ورودی برگشتند .

برای لحظه ای سکوت در شرکت حکم فرما شد و کله های بقیه هم از اتاق ها بیرون آمد .

مهندس افضلی هم گویی که خبر مهم شنیده باشد از اتاق بیرون آمد .

عمق فاجعه کاملا پیدا بود . فرهاد به همه سلام کرد و مستقیم پیش آقای افضلی رفت .

- به به ، سلام علیکم آقای اسدی ، پارسال دوست ، امثال هیچی ، سری به ما نمی زنی ؟

مرد حسابی ، معلوم هست کجایی ؟

مهندس افضلی ، مرد رک و راستی بود و معمولا جلوی جمع آدم را ضایع می کرد .

برای همین فرهاد به سمت اتاق اشاره کرد و گفت : در خدمتتون هستم .

- خدمت از ماست ، بفرمایید .

می خواست داخل اتاق برود که درون آشپز خانه چشمش به فرناز افتاد .

اما فرصت گفتگو نبود . برای همین به سر تکان دادنی بسنده کرد .

داخل اتاق نشست و مهندس بی مقدمه شروع به سخن گفتن کرد .

- آقای اسدی ، چی کار داری می کنی ؟ اگه می خوای شرکتو تعطیل کنی ، به خودم بگو یه روش آسون تر بهت یاد بدم .

مثلا شبونه بیا بنزین بریز کل شرکت رو آتیش بزن . راحت تر نیست ؟

حداقل از بیمه یه پولی می گیریم ، آخه این چه وضعیه شما برای ما درست کردین ؟ می دونید تو این مدت چه بر سر ما اومد ؟

- من واقعا متاسفم ، نمی خواستم ، اما پیش اومد .

- چرا ؟ چی شده ؟ خدای نکرده کسی طوری شده ؟

- نه... نه ... اما حقیقتا نمی تونستم بیام

- نمی تونستین یه خبر می دادین ، دل من هزار راه رفت ، گوشیتون که خاموش بود . منزل هم خبری نبود . بنده اونقدر نگران شدم با پدرتون هم تماس گرفتم .

- واقعا متاسفم ، یه عذر خواهی به شما بدهکارم

- یدونه ؟!!! الان لب تیغ ایستادیم  ، اگه تا آخر این ماه ، شعب رو تحویل ندیم بانک خاک اینجا رو به توبره می کشه ، همه تقصیر ها هم متوجه شماست .

مگه من چندتا نیروی کارآزموده دارم که شما بی خبر ما رو ترک کردین .

- مهندس اجازه بدین ، این یه مشکل خانوادگیه ، شما که کم و بیش در جریان بودین .

همسرم می خواد از من جدا بشه . روحیه مناسبی برای کار نداشتم .

- بدون خبر رفتن کمکی بهتون کرد ؟

- خیر ، متاسفانه

- به هر حال ازین که برگشتین خوشحالم ، اما بدجوری مارو پیش روسای بانک خراب کردین . امیدوارم جبران کنید . بچه ها مشتاقانه منتظرن .

- مهندس من ...

آقای افضلی میان حرفش پرید و گفت : بهانه ای پذیزفته نیست ، فقط کار و کار

فرهاد نفس عمیقی کشید و گفت : من در خدمدتون هستم

بلند شد که از اتاق بیرون برود ، مهندس گفت : آقای اسدی ، کمکی از من ساختس ؟

- بله ؟!

- در مورد مشکلتون ، اگه بتونم کمکی بکنم ، خوشحال می شم

- متشرکم ، من همیشه روی کمک شما حساب کردم ، امروز فردا ، می بینمش باهاش حرف می زنم .

شما دعا کنید مشکل حل بشه

- حتما ،  انشاا... که بر طرف بشه

فرهاد لبخندی مصنوعی زد و از اتاق خارج شد .

چندتا از بچه ها شرکت ، دور فرهاد جمع شدن و شروع کردند به سوال و جواب .

فرهاد با بی حوصلگی کمی صحبت کرد که تلفنش زنگ زد ، پیامک از طرف فرناز بود .

" بیا تو پارکینگ ..."

فرهاد کمی با همکارانش صحبت کرد و بعد به بهانه ای از آنها جدا شد . پایین رفت .

در پارکینگ خبری نبود . دست به کمر ایستاده بود که ناگهان کسی از پشت چشمهایش را گرفت .

 سریع خودش را تکان داد و کمی جلو رفت .

فرناز شروع کرد به خندیدن

فرهاد با خشم گفت : این چه شوخیه ای بود ؟

- اوووو ... خوب حالا توام ... بد اخلاق ، می خواستم روحیت شاد بشه  

- لازم نکرده ،

- چته...؟ ، فکر کنم من باید ناراحت باشم ، نه تو

- میشه بفرمایید برای چی باید ناراحت باشی ؟

- دو هفته رفتی ، نه زنگی ، نه اس ام اسی

- فرناز دست بردار

- بی مزه ، خوب نگرانت شدم

- حالا که می بیبی اینجام

- بله ، جسمتون اینجاست ، ولی روحتون رو خدا می دونه

- چی می خوای بگی ؟

- هیچی ، خانومتون خوب هستن ؟

- بله خوبن ، سلام دارن خدمدتون

- خوبه ، سلام منم برسونید . البته اگه دیدینشون

- کارتو بگو

- هنوز باهم قهرین ؟

- فرناز ، کار داری بگو ، نداری منو علاف نکن .

- هیچی بد اخلاق ، جمعه تولد گرفتم ، می خواستم دعوتت کنم .

حالا اصلا نمی خواد بیای ... من مهمون عصبانی نمی خوام

- من چی به تو بگم ؟...

ناگهان تلفن فرهاد لرزید . تلفنش را بیرون آورد . شماره مریم بود .

- جانم ؟ ... الو .... الو ... مریم ؟

صدایی نمی آمد . با سرعت به سمت پله ها حرکت کرد .

فرناز با صدای بلند گفت : خوبه ، پس حالا با خانومت بیا ....، زن زلیل

فرهاد ایستاد ، با خشم نگاهی به فرناز کرد . اما فرناز ابدا به روی خودش نیاورد .

آرام به سمت پله ها آمد و وقتی به کنار فرهاد رسید تنه ای شیطنت آمیز به او زد و بالا رفت .

فرهاد از شدت عصبانیت ، نفس نفس می زد ،

در آن لحظه قادر به کنترل عصبانیتش نبود .دوباره تلفنش زنگ زد . باز هم مریم بود ...

ادامه دارد...

/ 2 نظر / 13 بازدید
مريم

اقامحمدسلام وبلاگم و که خوندی مسری پیام گذاشتی چرا همش داستان کار میکنی مال خودته؟

نویسان

نویسان حلقه ای از دوستان است که همگی دغدغه ی ادبیات داستانی دارند. در نویسان، داستان می نویسیم و می خوانیم، هر دو هفته یک بار. دیدگاه های شما را ارج می نهیم. داستان هایتان را مهمان می کنیم.