شعر سحرگاه (از اشعار مهر پارسال) همه اينا از آرشيو که سری نميزنيد

امشب از اندوه تو با باد

سخن ها گفتم

درد دل خفته ی خویش

                        به دریا گفتم

دل دریا خون شد .

اما ،

هیچ نشنیدست کسی ،

قصۀ داغ جگر سوز مرا

که سحر ، سر بر مهر

با ناله و آه ،

به درگاه خدا می گفتم !

/ 9 نظر / 5 بازدید
ساویز Saveiz

سلام به شما دوست عزیز دوست گلم به وبلاگ لاو سیتی یک سری بزن و برای 5 دقیقه بیا به چت و یک گفتگوی گرم و سمیمی با دوستای گلمون داشته باشم به دوستات هم خبر بدهتوی وبلاگ امکان موزیک و دانلود موزیک هم داریم منتظرت هستیم به روز شد

منوچی

سلام محمد عزيز اين شعرت قصه من بود قصه ای که حتی دريا هم طاقت تحملشو نداره فقط به خدا بناه می برم

نيلوفر (ورود با کفش سياه ممنوع)

سلام فکر می کنم همین طور باشه ممنون که بهم معرفیش کردی راهنمایی هایی که کردی همیشه بیادم می مونه پس دیگه از این حرفا نزن اینم آدرس هایی که فکر می کنم کامل نوشته http://biography.blogfa.com/cat-29.aspx http://www.schoolnet.ir/~shohada/nashriat/panjereh/documents/p3.htm http://savehus.blogfa.com/post-52.aspx:

ُفروزان (منوچی)

سلام شعرت مثل دلت زيبا بود از اينکه اسمم را نمی دانی مايوسم کردی بايد بگم اسمم فروزانه بجه ها منوچی صدام می کردن عسلم بچه هامن که يه دنيا دوستشون دارم بازم خواستی کمکت می کنماااا !

گلی

سالملکم. والا عرضم به خدمتتون که اصولا فضولی اصلا کار خوبی نيس.ولی با اين همه من دانشجوی روانشناسی تهران مرکز هستم.

مریم

سلام. من از مشهد اومدم . جات خالی خیلی خوش گذشت. این شعرتم مثله همیشه قشنگ بود.

ميثم کربلائی

محمد جان خبر ی که شنيدی درسته و دوم اينکه هنوز همون جايی هستين که بدين چند سال پيش ؟ يه قراری يزار . راستی از بچه ها خبر داری خصوصا محمد رضا