نفرین عشق ( ساعت سکوت 10)

- فکر نکنم مهم باشه .

- تو در مورد من حرف زدی ،‌ دوست دارم بدونم چی گفتی ؟

- می خوای آخرش بگی اشتباه کردم ؟ همین الام خودم می گم ،‌ اشتباه کردم ،‌ خوبه ؟

- خیلی اخلاقت بد شده . چرا اینقدر زود قضاوت می کنی ؟

یا از اولش اینجوری بودی و من نمی دونستم ؟!

فرهاد دستهایش را به علامت تسلیم بلند کرد و گفت : خیلی خوب ،‌ ببخشید ،‌ من اشتباه کردم ... باشه !!

- پس حالا مثل پسرای خوب بیا حرف بزنیم

- وای فریبا ...،‌  تو رو خدا بزار برای بعد ...

- برای بعد ؟!! تو جداٌ نمی خوای چیزی درست بشه ؟

- فریبا تو چت شده ؟ چرا گیر می دی ،‌ الان حوصله ندارم ، ‌همین ...

- چرا ؟

فرهاد ناگهان با صدای بلند گفت :‌ وای خدا ... تو ...

بعد نگهاش متوجه امیر شد که جلوی اسباب بازی هایش نشسته بود و به او خیره شده بود .

فریبا با دست به بینی اش اشاره کرد و گفت : مواظب باش ... سر من داد نزن . می دونی که ...

- بله ،‌ هنوز گزگز می کنه . این بچه بزرگ بشه 18 لیشتر زلزله میشه .

- خوب پس بگو ....

- چی بگم ؟

- ب...گ...و

- باشه ....باشه ... چی گفتم ؟ همه چیز رو ...

- همه چیز یعنی چی ؟

- از اولش ،‌ تا آخرش ...

- صدات داره بلند میشه ،‌ آروم باش ...  

فرهاد نفس عمیقی کشید و گفت : یه روزی هایی فکر می کردم باهاش صادقم . فکر می کردم باید از همه چیز خبر داشته باشه . من و اون اول فقط دوتا دوست بودیم . مثل..... ،‌ چه می دونم ...

واقعا لازمه این چیزا رو بگم ؟

- اگه لازم نبود نمی پرسیدم .

فرهاد سرش را تکان داد . دور آپشپزخانه چرخی زد و امد روبروی فریبا نشست  

- مریم دوست من بود . یه دوست خوب . بهم کمک می کرد . نگرانم بود . تو درس ،‌ دانشگاه ،‌ روابطم ،‌همه چیز ...

راهنماییم می کرد .

اگه اشتباهی می کردم ، ازم  بازخواست می کرد . بهترین دوستم بود . همیشه بود . حریم ها رو خوب می شناخت . همیشه می دونست تا کجا باید پیش بره .

فقط یه دوست دختر نبود . یعنی اصلا دوست دختر نبود . یه رفیق بود .

یه انسان قابل اعتماد .

کسی که می خندید . اما تو دلش غمگین بود .

خودت خوب می دونی من تو دانشگاه با دخترای زیادی دوست بودم ،‌ مثل فروغ ،‌ طاهره . اما هیچ کدوم ،‌ مثل اون منو درک نمی کرد . با هیچ کدوم اینقدر راحت نبودم . اون از همه ی راز های من خبر داشت . یعنی خودم بهش می گفتم .

اونم گوش می کرد و کمتر قضاوت می کرد ،‌ یا حداقل منو نمی رنجوند  .

خاکی و صمیمی بود . ادا و ادفار خیلی ازین دخترها رو نداشت .

میشد رو کمکش حساب کرد . به شرطی که پاتو از گلیمت دراز تر نمی کردی .

منم همیشه همه چیز رو بهش می گفتم .

روزهای اول که تازه درگیر مسئله ی سارا شده بودم . اون باهام حرف می زد .

حتی وقتی ،‌ تفریحی سیگار می کشیدم .  اون بهم گفت اگه سیگار بکشم دیگه تو درسا کمکم نمی کنه .

واقعا هم اینکارو کرد .

قبل امتحانات همیشه درسهایی که نبودم رو ساعتها برام توضیح می داد .

- آره یادمه ،  تو هیچ وقت آدم منظمی نبودی . همیشه دیر سر کلاس می اومدی ،

- یه ترم هم که همیشه تو پیچ بودم .

- اون ترم خیلی آشفته بودی ، ‌همه براشون سوال بود که تو یه دفعه چت شده .

- بله ، شما همیشه پشت سرم غیبت می کردین .

- ای بی جنبه ...

- مگه دروغ می گم ؟

- اون صحبتا مربوط به خانوما بود . غیبت نبود . حالا حرفتو بزن

- نمی دونم ،‌ خلاصه که خوب بود .

- حالا اون ترم چی شده بود که اونقدر دمغ بودی ؟

- ای بابا .. گذشته دیگه ، چی بگم ؟

- باشه ، هرطور راحتی .

- به نظرت من الان راحتم ؟

- خودت نمی خوای راحت باشی . این اتفاق تو زندگی همه پیش اومده . چرا فکر می کنی فقط خودت این احساسو داری ؟

تو داری خودتو الکی عذاب میدی ، ‌با اینجا تنها موندن که چیزی حل نمیشه .

- می دونی فریبا ،‌ آدمها موجوداته پیچیده ای هستن . موجودی سرشار از احساس ، که بنا به جبر روزگار ، ‌تغییرات و گاهی به خاطر منعفت و لذت ،‌ پای روی احساسشون می زارن .

همین امیر . بزرگ میشه ، ‌عاشق میشه ،‌دست یه دختر خوشگل رو می گیره . میاد پیش تو و میگه مامان این نامزدمه و میره پی زندگیش .

پسر منم که از پسر تو مودب تره ،‌ میاد و میگه بابا من زن می خوام .

من و تو هم که اون موقع پیر شدیم و دنیا دیده ،‌ اخمامون رو هم می کشیم و اصلا یادمون میره که حاضر بودیم به خاطر عشقمون چه کارهایی بکنیم .

- پسر تو ،‌ از پسر من مودب تره ؟!! اگه به تو رفته باشه که روزی چند بار عاشق میشه ؟ اولین بارش هم تو بیمارستان . عاشق پرستاری می شه که می زارش کنار مادرش ...

فرهاد بر خلاف انتظار فریبا ،‌ قه قه ای زد و بلند شد و به طرف قهوه جوش رفت .

- قهوه می خوری ؟

- آره ... خوب درست می کنی .

- این قهوه سلیقه ی مریمه . اون برام خریده .

فرهاد مشغول شستن فنجان ها بود که فریبا پرسید

- اگه یه سوال بپرسم ،‌ قول میدی ناراحت نشی و درست جوابمو بدی ؟

 

ادامه دارد ...

/ 9 نظر / 4 بازدید
ساحل

سلام اقا محمد گل شما خیلی لطف داری مهربون من معذرت میخوام اگر قبلا به شما سر نزدم خوب حالا اومدم دیگه !!!!!!![چشمک] وبت زیباست راستی اون شعر مال من نیست یه آقایی به فامیل عبداللهی که البته نمیشناسمشون خودمم شعر میگم اگه مایلی بخونیشون، پست های قبلی را بخون لینکت میکنم فقط بگو با چه اسمی منتظرتم در پناه حق[گل]

دریا

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام اتفاقا دوسالی میشه نه شعر خوندم نه داستان اینا دلنوشتای خودمه راستی بدووووووووووووووووووووو منتظرتما یه آپ استثنایی بدووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][چشمک][چشمک][چشمک][چشمک][چشمک][چشمک][چشمک][چشمک][عینک][عینک][عینک][عینک][عینک][عینک][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب]

دریا

تو خجالت نمی کشی منو لینک نمی کنی.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[قهر][قهر][قهر][قهر][قهر]

زهرا

دو دفعه به روز کردم نیومدی .... یادت باشه![قهر] دوباره به روزم ... دوست داشتی سر بزن.[گل] . . . . موفق باشی[لبخند]

حجت

سلام دوست عزیز خوشحالم از آشنایتون وبلاگ قشنگی داری به منم سر بزنید خوشحال میشم[گل]

دریا

ببین من چقدر با مرامم یاد بگیر [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][عینک][عینک][عینک][عینک][عینک][عینک][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

زهرا

سلام ... من به روزم - بیا ... نمی خوای ادامه اش بدی ؟؟؟!!!! . . . . ادامه اش بده.[لبخند] . . . شاد باشی.[گل]