یک اتفاق ساده

ساعت 21 .21 بود که شروع به نوشتن کردم . و مثل همیشه نمی دونم در مورد چی می خوام حرف بزنم .

دو روزه دل درد بدی دارم که خواب و خوراک رو ازم گرفته .

راستش ، زدن حرفهایی از جنس بهار، که جملاتش مثل دسته های گل باشن و کلماتش ، مثل قطره های شبنم ، به همه چیز طراوت بده ، اصلا کار آسونی نیست .

راستش هست ، اما کار من نیست .

شاید روزی و روزگاری می تونستم ، اما الان یکم سخت شده . شاید به قول دوستان ، بزرگ شدم .

مثل اون کارتون که شخصیت اصلیش موقوع صرف صبحانه ، کرواتش تو غذاش می افتاد و بعد اون رو توی دهنش می زاشت و بچه می شد .

منم دوست دارم بچه بشم . تا دیگه کسی ازم ایراد نگیره .

5 شنبه شاهد یک اتفاق جالب بودم . تو میدون رسالت ، زن و مرد جوونی با بچه کوچیکشون از این سمت به اون سمت می رفتن که یک دفعه دختر کوچیکشون روی زمین افتاد و در حالی که بستنیش کاملا له شده بود ، شروع به گیره کرد .

مرد نگاهی به بچه کرد و به خانوم گفت : بزن توش صورتش !!

جالب این بود که زن هم این کارو کرد . همزمان من و یک دختر نصبتا خوش اندام با آرایش آنچنانی شاهد ماجرا بودیم ، دختر برگشت و خیلی ملتسانه گفت : نزنش گناه داره !

یک اتفاق ساده که بدجوری منو به هم ریخت .

یاد زمانی افتادم که با دائیم از مدرسه راهنمایی برمی گشتیم که توی یک کوچه پدری پسرش رو از خونه وسط کوچه انداخت ، بعد روی اون پرید و با سنگ دلی هرچه تمام تر به سرو صورتش می کوبید ،  شنیدین صدای گریه و فریاد های اون پسر ، حتی برای شما هم که این مطلب رو می خونید ، بعد این همه سال قابل شنیدنه .

دائیم که هنوزم هم مجرده ، و طبیعتا  فرزند هم نداره ! با عصبانیت به فرمون کوبید و فریاد زد : احمقه بی شعور .

میشه ساعت ها در موردهمین دو اتفاق ساده حرف زد .

چی میشه ، که پدر و مادری کودک خردسالشون رو کتک می زنن و دختری که به نظر از اخلاقیات هیچ بویی نبرده باهاش هم دردی می کنه ، و پسر 30ساله ای بدون هیچ ارتباطی حس یک  پسر 12 ساله رو درک می کنه !

اما پدر و مادر...

نیتم کوبیدن پدرها و مادر ها نیست ، اما سوالی که همیشه برام مطرح بوده اینکه که چرا ؟!!

و وقتی همین دو اتفاق کوچیک رو بسط بدیم که اتفاقات بزرگی می رسیم که همه چیز رو نابود می کنه . مثل دختردانشجویی که اجازه می ده از بدنش فیلم بگیرن و یا پسری که با افتخار اون فیلم رو بین همه پخش می کنه !!

و منی که با لذت می شنیم و اون فیلم رو نگاه می کنم !!

بوی تعفن این اتفاقات ، حالم رو بهم می زنه .  و فکر میکنم که از جامعه بزرگ انسانی هیچ شناختی ندارم .

درسته ، من ابدا آدم شناس نیستم ، من حتی خودم رو هم نمی شناسم .

امروز ماه گرفتگیه رو پام رو دوباره نگاه ، ماه گرفتگی که به شکل حیرت آوری شبیه یک قلب واژگونه . و باز فکر کردم که شاید از روز اول سرنوشت من این بوده که عاشق باشم ، اما عاشق چی و کی اصلا مهم نباشه !!!!!!!

باید یه روز معنای این ماه گرفتگی رو بفهمم . من باید بدون که عاشق چی هستم ؟!!

عاشق دخترهایی که وقتی مادر می شن دختر زیباشون رو وسط خیابون به جرم زمین خوردن کتک می زنن . و یا دختری که برای اون دل می سوزونه و از نظر من سکسی ترین دختر دنیاست !!

و یا عاشق هیچکس ، عاشق خدایی که مدتهاست باهاش حرف نزدم !!

یک کلافه بهم پیچیده ی هزار رنگ ، که زندگی ما رو تشکیل می ده و ما مثل بز ، فقط سرمون رو تکون می دیم .

حس و حال ادیت این مطلب رو ندارم ، پس اگه غلط املایی و یا نگارشی داره ببخشید ، گرچه اگه دوباره بخونم هم متئجه هیچ اشکالی نمی شم !!

/ 2 نظر / 7 بازدید
آرش

سختی زمستان زندگی , بهار خود را در پیش دارد… قیام وحدت تحت راهبری یگانه نجات دهنده ملت ایران ” آقا پروفسور ابراهیم میرزایی

فانتزي واقعي

سلام آدم ها رو باید در شرایط یکسان با هم مقایسه کرد. آدم ها مشکلات خاص خودشون رو دارند. همه ما ضعف های رفتاری خاص خودمونو داریم .. دلگیر نشو ... ما هممون مثل همیم... [چشمک]