زندگی چیزی است ،‌ از من و ما بالاتر

 

سلام

اظهار پشیمونی چقدر سخته

چی باید بگم که خودمو ارضاء کنم ؟

دوستی می گفت : نوشتن برای تو جلبه نظر کردنه . اما داری خودتو خراب می کنی!

دوست عزیز ، شاید تو درست بگی . اما مگه من کیم ؟!!

فکر نکنم برای کسی مهم باشه که تو وبلاگ بی ارزش چی چیزی نوشته می شه

البته که مهم خودمم ، نه وبلاگ . اما من برای خودم می نویسم .

بازم حق با توست ، چون به من گفتی من ضعیفم که این حرفا ها رو می زنم .

وقتی که حرف به اینجا میرسه . باید گوش شنوایی باشی . بی منت و بی حرف و حدیث . فقط گوش بدی و ساکت باشی .

سالها پیش ، زودتر از زمان خودش . به موجود غریبی برخورد کردم ، به نام زن .

شاید از همون بچگی ، عاشق این شاهکار هنری شدم . جنسی در نهایت ظرافت و مقاومت . سمبل نرمی و استحکام . کاری به برتر یا  پست تر  بودن کسی ندارم . موضوع بر سر خلقت یک موجوده . در مورد ذات .

هنری سفارشی و بدیع . سمبل زایش و زندگی . کسی که واقعا حیات بشر بهش احتیاج داشت .

به قول خودم : زندگی چیزی است ، از من و ما بالاتر

از کودکی متوجه تفاوت های بسیاری شدم . که امروز خنده دار به نظر بیاد . اما در زمان خودش بسیار زود و غیر قابل درک بود.

شاید تفاوت . از همون دوران باعث نوعی گیجیه رفتار شد و نوعی احترام که از شخصیت افراد پیشی می گرفت . یعنی یک زن ، جدا از اخلاق و درونش ، ذاتا برای من قابل احترام بود و هست .

شاید فمینیست به نظر بیام . یا قول ایرانی ها زن ذلیل و یا ...

مدتها ، در داستانهام با دختران رنگارنگی هم کلام بودم . تا زمانی که با این بعد جدید زندگی ، به صورتی غریب و باور نکردنی ، آشنا شدم .

به شکلی کاملا منحصر به فرد .

گلگی از کسی که نمی شناسیش کار آسونیه .

خنده داره ، این پشه ها نمی زارن درست فکر کنم !!

داشتم می گفتم . دلیل این همه رنج و عذاب ، که شاید به مزاج عده ای قلیل ، خوش بیاد . اما جمع کثیری رو به صحیح یا غلط مجبور به سرزنش من می کنه ، تفاوت در پذیرش همین نگاهه .

من قادر نبودم به موجودی ذاتا مقدس و ارزشمند ، به چشمی معجونی از لذتها نگاه کنم .

من محمدم . کسی که بسیاری از خصلتها و هدف هاش ، در جریان ممدت اشتباهات خواسته و ناخواسته ، رنگ جماعت به خودش گرفت و نابود شد .

بله ، هدف من از نوشتن یافتن خودمه . مثل یک آینه .

جا نماز آب نمی کشم ، چون نیازی نیست ،

برای کی خودمو پاک نشون بدم . از تمام این حرفها ، تمام و کمال ، روی صحبتم با خودم بود .

همین عادت منه ،که همیشه بقیه رو گیج می کنه .

زمانی که واقعیت و رویا اونقدر به هم نزدیک می شن ، که حتی خودم قادر به تفکیک اونها نیستم .

دوست داشتن یک موجود ، در پایین ترین شکل حیات ، عادت و احتیاجه .

حالا به کسی که تا حد جنون آمیزی به زنان احترام می گذاشت ، حق بدین که وقتی عاشق یکی از اونها بشه ، نتونه به سادگی دل بکنه .

/ 2 نظر / 5 بازدید
دریا و طوفان

من اصولا اول میام نظر میذارم بعد میرم می خونم اما این بار نمی دونم چی بگم چرا نظر دیگرا ن برات مهمه مهم باشه اما نه اینقدر تو داری برا دل خودت می نویسی هرکی دوست نداره نیادبخونه راستی اگه ناراحتت کردم ببخش نمیخواستم فضولی کرده باشم اما دلم می خواست کمکت کنم به هر حال شرمنده [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]