سوگنامه

این مثنوی حدیث پریشانیۀ من است

بشنو که سوگنامۀ ویرانیۀ من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفتم

گفتی غزل بگو غزلم ، شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد ، خیال مرد

گفتم نرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می نشاندم

گفتی زمین مجال بودن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است

معیار مهرورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوش و عشق بازی است

اصلا کدام احمق ازین عشق رازی است

این عشق نیست فاجعۀ قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

/ 0 نظر / 4 بازدید