نفرین عشق 14

فرهاد در چهار چوب در ایستاد .

فریبا ادامه داد : کجا می ری ؟

از کی فرار می کنی ؟

از من یا خودت ؟

تا کی می خوای سرتو بکنی زیر برف ؟

تمام این حرفا که گفتی مربوط به گذشته هاست .

بله ، یه زمانی همدیگه رو ...

اما حالا همه چیز عوض شده . همه چیز تغییر کرده .

اون روز بدون خدافظی تلفون رو قطع کردی . چون فکر می کردی چیزی نبود که براش بجنگی .

اما حالا داری !

 به جای اینکه بمونی و خودتو ثابت کنی . اومدی اینجا دنبال چی می گردی ؟

مریم همسرته ، خودتو بهش ثابت کن .

فرهاد آهسته برگشت و به صورت برافروخته ی فریبا نگاه کرد . اونقدر کلمه تو سرش می چرخرید که نمی دونست کدومشو باید اول بگه .

حرفهای فریبا اینقدر براش معنی دار بود ، که نمی توست توضیحی بده .

همون جا نشست و به چهار چوب در تکیه داد .

به نقطه ای خیره مانده بود و فکر می کرد .

فریبا جلو آمد . دستش را روی سر فرهاد گذاشت و آهسته گفت : احساس پشیمونی کمکی نمی کنه .

اگه هنوز دوسش داری ، برو پیشش .

بعد مکث کوتاهی کرد و گفت : نزار به نبودنت عادت کنه .

موهای فرهاد را نوازشی کرد و بعد از لحظه ای سکوت به اتاق خودش رفت .

فرهاد ، چون دیوار فروریخته ای در هم کوبیده شد . تمام افکارش همچون غبار در هوا معلق بود .

نفهمید چند ساعت گذشت . همینطور نشسته بود و فکر می کرد .

سکوت و سکوت و سکوت ...

بعد مدتی از جا برخاست و خودش را روی تخت انداخت و چشمهایش را بست .

ناگهان با صدایی به خود آمد .

فرهاد ... فرهاد بیدار شو . باید بریم ...!!

سراسیمه از جا برخواست ... هنوز گیج خواب بود . بلند شد و آشفته به اطراف نگاهی انداخت . هوا کاملا روشن شده بود .

- چی شده ؟!!

- هیچی من می خوام برم تهران ، پاشو با هم بریم .

- می خوای بری ؟!! چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟

- نه ، باید برم ، کار دارم

- از دست من ناراحت شدی ؟

- نه دیوونه ، چرا ناراحت بشم ؟

کار دارم ، باید برم . مثل تو که بی کار نیستم .

- امروز بمون ، فردا برو

فریبا دستش را به طرف فرهاد دراز کرد و فرهاد را از روی تخت بلند کرد .

- پاشو یه دوش بگیر ، باید بریم تهران .

- من برای چی بیام ؟

- دیشب برات یاسین می خوندم ؟!

پاشو زود باش . من می رم صبحانه امیر رو بدم . زود حاضر شو .

- فریبا دست بردار .

 ناگهان فریبا کشیده محکمی به صورت فرهاد زد و گفت : رو حرف من حرف نزن ، پسره ی پر رو ...

خواب از سر فرهاد پرید ... چشمهایش از تعجب گرد شد !!

- چرا می زنی ؟

- حقته . دیشب می خواستم بزنم ....

این به تلافی قطع کردن تلفنم بود . حالا اگه دومیشو می خوای همین جا وایستا منو نگاه کن .

فرهاد آهسته گفت : معلومه امیر به کی رفته ...

- می ری یا نه ؟

- خیلی خوب ، نزن .... حالا حتما باید بریم ؟

- وای خدا !! مریم چه جوری تو رو تحمل می کرده ؟ زود باش ...

- آخه من کجا بیام ؟

- می ری تهران ، مثل بچه ی آدم می شینی باهاش حرف می زنی ، مشکلتون رو حل می کنید و می رید سر خونه زندگیتون .

- برم تهران هم نمی یاد منو ببینه .

- مگه نگفتی باهات تماس گرفته ؟

- خوب ؟

- خوب و ... خوب می خواد ببینت دیگه

- نه.... اون همین جوریه ، هر وقت ....، چه می دونم... ، هر وقت دلش تنگ میشه ، یه زنگی می زنه .

- چقدر تو خنگی پسر ، خودت داری جواب خودتو می دی ،

این را گفت و از پله ها پایین رفت ...

ظاهرا تصمیم ها گرفته شده بود و فرهاد چاره ی دیگری نداشت ...

لباسش را در آوورد . حوله ی حمامش را از کمد برداشت .

داخل حمام آینه قدی بود . زیر دوش به خودش نگاه می کرد و زیر لب زمزمه می کرد ...

- آخه برم بگم چی ؟

عجب گرفتاری شدما ، عجب کیلیدیه این دختره...

بالاخره با هزار زور و زحمت خودش را راضی کرد .

بیرون آمد .

لباس هایش را جمع و جور کرد و ساک کوچکی برداشت و پایین رفت .

فریبا و امیر با هم بازی می کردند . امیر تا فرهاد را دید با لبخند سلام کرد .

فرهاد جواب سلامش را داد و گفت : چه عجب ، این پسر خوشگلمون منو تحویل گرفت .

فریبا گفت : آره .... ، زود بهت عادت کرده ...

برای لحظه ای به چشمهای فرهاد خیره شد . اما خیلی سریع نگاهش را به سمت امیر چرخاند .

فرهاد هم زیر لب گفت : آره ... بچه ها به بودن و نبودن کسی ، زود عادت می کنن .

فرهاد چمدانها را داخل ماشین گذاشت و فریبا هم لباس گرم امیر را تنش کرد و از خانه خارج شد .

فرهاد جلوی ماشین فریبا ایستاده بود و داخل ماشین را مرتب می کرد . که امیر با سر و صدا به طرفش دوید .

فرهاد در آغوشش گرفت و محکم بوسید .

- آخی... چقدر خوشمزه بود ...

امیر خنده ی کودکانه ای کرد و گفت : من که غذا نیستم !!

 فرهاد دوباره گونه ی امیر را بوسید و گفت : قربونش برم که اینقدر زبون بازه ... بازم پیش عمو فرهاد بیای ها . دلم برات تنگ میشه ...

فریبا خندید و گفت : هر وقت مامانش اجازه داد تنهایی جای بره ، حتما میاد ،

فرهاد ، در ماشین را باز کرد و امیر را داخل ماشین گذاشت ...

بعد برگشت و به صورت فریبا نگاهی کرد ، کمی مکث کرد و گفت : حالا حتما باید بری ؟

- بری نه ، بریم ... آره ... ، نباید اینجا تنها بمونی ، خل بودی ، خل تر هم میشی ...

بعد دستش را به طرف فرهاد دراز کرد .

فرهاد دستش را در دست گرفت و گفت : می دونم خیلی بهت بد گذشت ... اما امیدوارم بازم ببینمت .

- اینجوری دیگه نه ... این اولین و آخرین اشتباهم بود ...

فرهاد با لحن شیطنت آمیزی گفت : اولین اشتباه ؟!!

فریبا خندید و گفت : آره خوب ، اولین اشتباهم وقتی بود که بار اول جواب سلامتو دادم .

- زبونت تلخه ، اما حقیقت گو و دوست داشتنی ...

به هر حال امید وارم بازم ببینمت ...

- خوب دیگه ، درامش نکن ، باید برم ، تو هم پشت سر من راه می یوفتی .

به خدا فرهاد اگه ببینم نیومدی ...

- باشه ... باشه ، همین الان راه می یوفتم ، رسیدم تهران بهت زنگ می زنم ، خوبه ؟

- هر کار می کنی ، به خودت دروغ نگو . اگه چیزی هم دوست داری براش بجنگ .

موفق باشی .

فریبا سوار ماشین شد . و برای آخرین بار نگاهی به صورت فرهاد کرد و لبخندی رو لبانش نقش بست . فرهاد هم دستی تکان داد .

ماشین حرکت کرد و آرام آرام از افق نگاه فرهاد خارج شد .

فرهاد همین طور ایستاده بود و مسیر حرکت فریبا را نگاه می کرد . هنوز سوال های زیادی باقی بود که با رفتن فریبا بی پاسخ مانده بود .

از کجا آمد ؟ چرا آمد ؟ چرا رفت ؟

فرهاد نفس عمیقی کشید و گفت : خوب ... ظاهرا منم باید برم ... اما ...

 

ادامه دارد ...

/ 2 نظر / 6 بازدید
زهرا

من به روزم. .. بدو بیا.[گل] . . . . این قدر بین نوشته هات فاصله ننداز... داری می نویسی دیگه؟؟؟!!!!

مهرنوش

سلام. میخونم.... مینویسم برات. بعد از غیبت یه ماهه اومدم. [گل]