داستان الکی 2(ساعت سکوت...)

قسمت دوم :

- آخی ... چقدر خوشگله ....،‌ اصلا به تو نرفته ها ! ‌ برو تو کلبه ،‌ من وسایلتونو می یارم .

دختر جوان کودکش را در آغوش گرفت و به طرف کلبه رفت .

مرد هنوز کمی گیج بود . چند دقیقه ای با خود کلنجار رفت تا معنی این دیدار نا به هنگام را در یابد . اما ...

با زحمت چمدان ها را به داخل کلبه برد  .

دختر سعی می کرد شومینه را روشن کند . مرد نفس نفس زنان آخرین چمدان را به زمین گذاشت و با لبخندی به پسر کوچولو گفت :

- وسایلت چقدر سنگینه آقا کوچولو ... برای چند روزه ؟!

- ای خصیص ... هنوز درست نشدی ؟!

- نه اتفاقا خوشحال می شم زیاد بمونی ،‌ اینجا تنهایی یکم سخته

- چرا تنها ؟! مگه مریم پیشت نیست ؟!

مرد با سرعت دستش را بالای سرش چرخاند و گفت: نه... خانوم مهندس یکم کار داشت ،‌ منم گفتم مزاحمش نشم .

- آدم در مورد همسرش با این لحن حرف نمی زنه .

- به به ، به به ، چه نکته به جایی فرمودین ، اینو باید با آب طلا نوشت .

- شما مردها صد سالتون هم که باشه ، ‌هنوز مثل بچه ها می مونید . بهونه گیر وبد اخلاق .

بعد کودکش رو که به رقص شعله ی شومینه چشم دوخته بود را در آغوش گرفت و گفت :‌ عزیزم تو اینجوری نمیشی ،‌ من نمی زارم بشی .

- گفتی این مرد کوچیک اسمش چیه ؟

- فربد دوست داشت اسمش سعید باشه ،‌ اما من احسان رو بیشتر دوست داشتم ،‌برای همین اسمشو گذاشتیم امیر !!

حالا این مرد بشینه رو صندلی تا مامان چمدونها رو باز کنه .

پسرک در حالی که روی صندلی کنار راحتی شومینه کز کرده بود ،‌با لحن ملتمسانه ای گفت :‌ مامان گشنمه .

مرد لبخندی زد و گفت : آخی... قربونش برم ،‌ ما که اینجا غذا نداریم . اینجا اگه کسی گشنش بشه باید بره شکار ،‌خرگوشای کوچولو رو بگیره کباب کنه و بخوره !!

- فرهاد !! با بچه سه ساله اینجوری حرف نمی زنن .

- ای بابا این مرده  

- شما از مردها از بچه داری چی می دونین ؟ راستی ...،‌ شما بچه ندارین ؟

 

ادامه دارد...

/ 1 نظر / 7 بازدید
mona_daisy

حتما این همون کلبه تنهایت تو شماله[چشمک][نیشخند]